loading...

داستان کوتاه

پیامک

متن های سنگین

مدیر بازدید : 52 جمعه 11 تير 1395 نظرات ()

اســـمـــــش  را

 دُخـتــرانـہ گـذاشـتـیـم  بـنـــام :

 

          ••دُنــــــــــــیــــــــــا••

 

اســـمـــــش  را 

• مَــــردانـہ•  گـذاشـتـیـم  بـنـــام :

°°جــَــــــــــــــهـــــــــــان°°

 

ولـــی افـســــــوس 

کـه  ایـن  ســـیاره  آبــی

 

        نـه  حَـــیــــای • زنــــــانـه •سَــــرَش  مـیـشـــــود

نـه  وَفـــــــای  مَـــــــردانــه

* متن سنگین*
✍ﺳﺎﻟـﻬـﺎﺳــﺖ ﮐــــﻪ ﮐـﻔـﻪ ﺗــﺮﺍﺯﻭﯾــــﻢ
✍ﺗــﻌﺎﺩﻝ ﻧــــﺪﺍﺭﺩ !!!
✍ﺩﺳــــﺖ ﺧـــﺎﻟـﯽ !!...
✍ﺩﻝ ﭘــــــﺮ!!!....
✍ﻣﺤﮑﻮﻣﻢ ﺑﻪ ﺳﮑﻮﺕ ...
✍ﻭﺍﯼ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﻗﻔﻞ ﺍﺟﺒﺎﺭ ✍ﺑﺸﮑﻨﺪ !
✍خودت رادرآغوش بگيروبخواب ✍كه هيچ كس آشفتگى ات راشانه ✍نخواهدزد،
✍اين جهان پرازتنهاييست...
ادامه در ادامه مطلب.

دو پیرمرد

مدیر بازدید : 36 جمعه 04 تير 1395 نظرات ()

دو پیرمرد ٩٠ ساله، به نامهاى بهمن و خسرو، دوستان بسیار قدیمى بودند. 

 هنگامى که بهمن در بستر مرگ بود، خسرو هر روز به دیدار او می رفت. 

 یک روز خسرو گفت: «بهمن جان، ما هر دو عاشق فوتبال بودیم و سالهاى سال با هم فوتبال بازى می کردیم. لطفاً وقتى به بهشت رفتى، یک جورى به من خبر بوده که در آن جا هم می شود فوتبال بازى کرد یا نه؟» 

 بهمن گفت: « خسرو جان، تو بهترین دوست زندگى من هستى . مطمئن باش اگر امکانش بود حتماً بهت خبر می دهم.»چند روز بعد بهمن از دنیا رفت.یک شب، نیمه هاى شب، خسرو با صدایى از خواب پرید. یک شیء نورانى چشمک زن را دید که نام او را صدا می زد: خسرو، خسرو... 

 خسرو گفت: کیه؟ 

 + منم، بهمن

- تو بهمن نیستى، بهمن مرده! 

 + باور کن من خود بهمنم... 

 - تو الان کجایی؟ 

 بهمن گفت: در بهشت! و چند خبر خوب و یک خبر بد برات دارم. 

 خسرو گفت: اول خبرهاى خوب را بگو. 

 بهمن گفت:  اول این که در بهشت هم فوتبال برقرار است و از آن بهتر این که تمام دوستان و هم تیمی هایمان که مرده اند نیز اینجا هستند. حتى مربى سابقمان هم اینجاست و بازهم از آن بهتر این که همه ما دوباره جوان هستیم و هوا هم همیشه بهار است و از برف و باران خبرى نیست. 

 و از همه بهتر این که می توانیم هر چقدر دلمان می خواهد فوتبال بازى کنیم و هرگز خسته نمی شویم. در حین بازى هم هیچ کس آسیب نمی بیند. 

 خسرو گفت: عالیه! حتى خوابش را هم نمی دیدم! راستى آن خبر بدى که گفتى چیه؟ 

 بهمن گفت: مربیمون براى بازى جمعه اسم تو را هم توى تیم گذاشته! 

#داستان

 

 

پادشاه و نجار

مدیر بازدید : 59 سه شنبه 25 خرداد 1395 نظرات ()

پادشاه به نجارش گفت:فردا اعدامت ميکنم،

نجار آن شب نتوانست بخوابد.

همسرنجار گفت:"مانند هرشب بخواب، پروردگارت يگانه است و درهاي گشا يش بسيار "

کلام همسرش آرامشي بردلش ايجاد کرد و چشمانش سنگين شدوخوابيد

صبح صداي پاي سربازان را شنيد،چهره اش دگرگون شد و با نااميدي، پشيماني وافسوس به همسرش نگاه کردکه دريغاباورت کردم بادست لرزان در را باز کرد ودستانش را جلوبرد تا سربازان زنجيرکنند.دو سرباز باتعجب گفتند:

پادشاه مرده و از تو مي خواهيم تابوتي برايش بسازي،چهره نجار برقي زد و نگاهي از روي عذرخواهي به همسرش انداخت،همسرش لبخندي زد وگفت:

"مانند هرشب آرام بخواب،زيرا پروردگار يکتا هست و درهاي گشايش بسيارند "

فکر زيادي بنده را خسته مي کند، درحالي که خداوند تبارک وتعالي مالک وتدبير کننده کارهاست

دانش اموز و معلم

مدیر بازدید : 63 شنبه 22 خرداد 1395 نظرات ()

ﻣﻌﻠﻢ ﺳﺮ ﻛﻼﺱ ﻓﺎﺭﺳﻲ ﺍﺳﻢ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﮐﺮﺩ.

ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﭘﺎﯼ ﺗﺨﺘﻪ ﺭﻓﺖ

ﻣﻌﻠﻡ ﮔﻔﺖ : ﺷﻌﺮ ﺑﻨﯽ ﺁﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ .

ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ :

ﺑﻨﯽ ﺁﺩﻡ ﺍﻋﻀﺎﯼ ﯾﮏ ﭘﯿﮑﺮﻧﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻓﺮﯾﻨﺶ ﺯ ﯾﮏ ﮔﻮﻫﺮﻧﺪ

ﭼﻮ ﻋﻀﻮﯼ ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﺁﻭﺭﺩ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﺩﮔﺮ ﻋﻀﻮﻫﺎ ﺭﺍ ﻧﻤﺎﻧﺪ ﻗﺮﺍﺭ

ﺑﻪ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﮐﻪ ﺭﺳﯿﺪ ﻣﺘﻮﻗﻒ ﺷﺪ . ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ : ﺑﻘﯿﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ

ﺑﺨﻮﺍﻥ !

ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﮔﻔﺖ : ﯾﺎﺩﻡ ﻧﻤﯽ ﺁﯾﺪ .

ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: ﯾﻌﻨﯽ ﭼﯽ؟ ﺍﯾﻦ ﺷﻌﺮ ﺳﺎﺩﻩ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺘﯽ

ﺣﻔﻆ ﮐﻨﯽ؟ !

ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﮔﻔﺖ : ﺁﺧﻪ ﻣﺸﮑﻞ ﺩﺍﺷﺘﻢ . ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻣﺮﯾﺾ ﺍﺳﺖ

ﻭ ﮔﻮﺷﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ

ﭘﺪﺭﻡ ﺳﺨﺖ ﮐﺎﺭﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﻣﺨﺎﺭﺝ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺑﺎﻻﺳﺖ، ﻣﻦ

ﺑﺎﯾﺪ ﮐﺎﺭﻫﺎﯼ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺑﺪﻫﻢ

ﺩﺭﺿﻤﻦ ﺑﺎﯾﺪ ﻫﻮﺍﯼ ﺧﻮﺍﻫﺮﻭﺑﺮﺍﺩﺭﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﻫﻢﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ،

ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ .

ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ! ﻫﻤﯿﻦ ؟ ! ﻣﺸﮑﻞ ﺩﺍﺭﯼ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﯼ ، ﺑﺎﯾﺪ

ﺷﻌﺮ ﺭﻭ ﺣﻔﻆ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯼ

ﻣﺸﮑﻼﺕ ﺗﻭﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﺮﺑﻮﻁ ﻧﻤﯿﺸﻪ !

ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﮔﻔﺖ :

ﺗﻮ ﮐﺰﻣﺤﻨﺖ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺑﯽ ﻏﻤﯽ ﻧﺸﺎﯾﺪ ﮐﻪ ﻧﺎﻣﺖ ﻧﻬﻨﺪ ﺁﺩﻣﯽ

پایان.

🔴🔴🔴🔴🔴🔴🔴