loading...

داستان کوتاه 371

مدیر بازدید : 15 یکشنبه 24 شهريور 1398 : 12:0 نظرات ()

#امتحان_شفاهی_فیزیک

 

استاد سخت‌گیر فیزیک، اولین دانشجو را برای پرسش فرا می‌خواند و پرسش خود را مطرح می‌کند: شما در قطاری نشسته‌اید که با سرعت هشتاد کیلومتر در ساعت حرکت می‌کند و ناگهان شما گرما زده می‌شوید، حالا چکار می‌کنید؟دانشجوی بی تجربه فورا ً جواب میدهد: من پنجره کوپه را پائین میکشم تا باد بوزد.اکنون پروفسور می‌تواند سئوال اصلی را بدین‌ترتیب مطرح کند: حال که شما پنجره‌ی کوپه را باز کرده‌اید، در جریان هوای اطراف قطار 

داستان کوتاه 370

مدیر بازدید : 5 یکشنبه 24 شهريور 1398 : 10:0 نظرات ()

#حقوق_بازنشستگی

 

ویلان از روزی که حقوق می‌گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته می‌کشید، نیمی از ماه سیگار برگ می‌کشید، نیمـی از مـاه مست بود و سرخوش..

من یازده سال با ویلان هم‌کار بودم. بعدها شنیدم، او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است.

روز آخر کـه من از اداره منتقل می‌شدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ

می‌کشید. به سراغش رفتم تا از او خداحافظی کنمکنارش نشستم و بعد... 

داستانک 369

مدیر بازدید : 10 یکشنبه 24 شهريور 1398 : 8:3 نظرات ()

 روزی دوستی از ملانصرالدین پرسید : ملا ، آیا تا بحال به فکر ازدواج افتادی ؟

ملا در جوابش گفت : بله ، زمانی که جوان بودم به فکر ازدواج افتادم...

دوستش دوباره پرسید : خب ، چی شد ؟

ملا جواب داد : بر خرم سوار شده و به هند سفر کردم ، در آنجا با دختری آشنا شدم که بسیار زیبا بود ولی من او را نخواستم ، چون از مغز خالی بود !!!

به شیراز رفتم : دختری دیدم ...

 

 

حکایتی از "ملا نصر الدین" 

 

داستان کوتاه ۳۶۸

مدیر بازدید : 12 یکشنبه 24 شهريور 1398 : 4:0 نظرات ()

#پتوی_مادربزرگ

قط چند هفته بعد از مرگ مادر بزرگ، هر نیمه شب پتوش آهسته از تخت پایین می‌آمد
و شروع می‌کرد به پرسه زدن در خانه و صدای خش خش کردنش وقتی از در رد می‌شد
به وضوح شنیده می‌شد؛ و صبح مثل عاشقی که از درد عشق مرده باشد، در گوشه‌ایی مچاله شده می‌افتاد.
این پتو کار دست عمه‌ی بزرگم میبل بود. هم یکجورهایی غیرمعقول بود و هم فانتزی.
عمه میبل رنگها را به درستی تشخیص نمی‌داد، اما مهارتش و تکه پارچه‌هایی که استفاده کرده بود باعث شده بود این پتو استثنایی به نظر بیاید.

 

#کت رامبو
مترجم:جمیده بهمن پور

داستانک ۳۶۷

مدیر بازدید : 4 یکشنبه 24 شهريور 1398 : 2:0 نظرات ()

مردم اینجاچقدرمهربانند دیدندکفش ندارم،برایم پاپوش دوختند....
دیدندسرمامیخورم سرم کلاه گذاشتند وچون برایم تنگ بود کلاه گشادتری.
ودیدندهواگرم شد،پس کلاهم رابرداشتند.... چون دیدندلباسم کهنه وپاره است به من وصله چسباندند.
چون ازرفتارم فهمیدندسوادندارم،محبت کردندحسابم رارسیدند.
خواستم دراین مهربانکده خانه بسازم،نانم رااجرکردند گفتندکلبه بساز.
روزگارجالبیست مرغمان تخم مرغ نمیگذارد ولی هرروزگاومان میزاید،.

 

 

#حسین_پناهی

داستان کوتاه 366

مدیر بازدید : 209 چهارشنبه 23 مرداد 1398 : 19:30 نظرات ()

روزی روزگاری عرب بیابان گردی بود که با فروش شتران روزگار میگذرانید. او هر بار چند شتر را به جایی میبرد و به خریداران می فروخت. عرب،مرد ساده دلی بود و همین ساده دلی گاه او را سخت به زحمت می انداخت . روزی ده شتر قطار کرد و سوار بر یکی از ان ها شد  و به راه افتاد.او مدتی که رفت شتر هایش را شمرد نه شتر بوده . ان را که سوار بود حساب نکرده بود . نگران شد و با خودش گفت :دیدی چه کردم ؟به جای ده شتر نه شتر با خود اورده ام. حالا جواب خریدار را چگونه بدهم؟ بعد از شتری که سوار شده بود پیاده شد و شروع به دویدن کرد و شترها را دوباره شمرد: شتر ها ده تا بوده اند. خوشحال شد و با خودش گفت راه طولانی و گرمای بیابان مرا خسته کرده... شترها خود به خود که زیاد نمیشوند. از همان اول هم ده شتر بوده اند و من بی دلیل ترسیدم عرب ساده دل این را با خود گفت و دوباره سوار شتری شد و به راه ادامه داد مدتی که رفت با خودش گفت :من می دانم که ده شتر دارم هر کس هم که از من بپرسد چند شتر داری همین را میگویم ولی کار از محکم کاری عیب نمیکند .

ادامه در ادامه مطلب.

داستانک ۳۶۵

مدیر بازدید : 150 سه شنبه 29 آبان 1397 : 2:0 نظرات ()

اختلاف ها و مشکلات  دقیقا از اونجایی شروع میشه  که توقع داریم همه مثه ما فکر کنن ...! دوست داریم آدما اونطوری باشن که ما میخواییم ! همیشه مطابق میل ما رفتار کنن... همیشه تاییدمون کنن؛ همیشه بگن آره حق با شماست ! کسی که نظرش مثه ما نباشه رو "احمق"  خطاب میکنیم ...! برای تفکر و عقیده ی هم ذره ای احترام قائل نیستیم ... فقط ادعا داریم ... فقط شعار میدیم ؛ باد میندازیم تو غبغبمونو با یه چهره ی روشنفکر‍‍انه میگیم که آره به سلیقه ها باید احترام گذاشت ... منتهی به سلیقه ای احترام میذاریم  که مثه ما باشه !!!

داستان کوتاه ۳۶۴

مدیر بازدید : 112 سه شنبه 29 آبان 1397 : 0:0 نظرات ()
شهری بود که همة اهالی آن دزد بودند. شبها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمیداشت و از خانه بیرون میزد؛ برای دستبرد زدن به خانة یک همسایه. حوالی سحر با دست پر به خانه برمیگشت، به خانة خودش که آن را هم دزد زده بود. به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی میکردند؛ چون هرکس از دیگری می دزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا که آخرین نفر از اولی می دزدید. داد و ستدهای تجاری و به طور کلی خرید و فروش هم در این شهر به همین منوال صورت میگرفت؛ هم از جانب خریدارها و هم از جانب فروشنده ها. دولت هم به سهم خود سعی میکرد حق و حساب بیشتری از اهالی بگیرد و آنها را تیغ بزند و اهالی ه #یک طنز از ایتالو کالوینو

داستانک۳۶۳

مدیر بازدید : 106 دوشنبه 28 آبان 1397 : 22:0 نظرات ()
هیزم شکن صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده. شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت. متوجه شد همسایه اش در دزدی مهارت دارد مثل یک دزد راه می رود مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند پچ پچ میکند. آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد لباسش را عوض کند و نزد قاضی برود. اما همین که وارد خانه شد تبرش را پیدا کرد. زنش آن را جابه جا کرده بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه را زیر نظر گرفت: و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه می رود حرف می زند و رفتار می کند. #شک

داستانک۳۶۲

مدیر بازدید : 100 دوشنبه 28 آبان 1397 : 20:0 نظرات ()
دختر کوچولوی صاحبخانه از آقای " کی " پرسید: اگر کوسه ها آدم بودند با ماهی های کوچولو مهربانتر میشدند؟ آقای کی گفت : البته ! اگر کوسه ها آدم بودند توی دریا برای ماهیها جعبه های محکمی میساختند همه جور خوراکی توی آن میگذاشتند مواظب بودند که همیشه پر آب باشد ... هوای بهداشت ماهی های کوچولو را هم داشتند برای آنکه هیچوقت دل ماهی کوچولو نگیرد گاهگاه مهمانی های بزرگ بر پا میکردند چون که گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذتر است ! برای ماهی ها مدرسه میساختند وبه آنها یاد میدادند که چه جوری به طرف دهان کوسه شنا کنند درس اصلی ماهیها اخلاق بود به آنها می قبولاندند که زیبا ترین و باشکوه ترین کار برای یک ماهی این است که خودش را در نهایت خوشوقتی تقدیم یک کوسه کند به ماهی کوچولو یاد میدادند که چطور به کوسه ها معتقد باشند و چه جوری خود را برای یک آینده زیبا مهیا کنند آینده یی که فقط از راه اطاعت به دست میآیید اگر کوسه ها ادم بودند در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت از دندان کوسه تصاویر زیبا و رنگارنگی می کشیدند ته دریا نمایشنامه به روی صحنه میآوردند که در آن ماهی کوچولو های قهرمان شاد و شنگول به دهان کوسه ها شیرجه میرفتند همراه نمایش آهنگهای محسور کننده یی هم مینواختند که بی اختیار ماهیهای کوچولو را به طرف دهان کوسه ها میکشاند در آنجا بی تردید مذهبی هم وجود داشت که به ماهیها می آموخت "زندگی واقعی در شکم کوسه ها آغاز میشود" #اگر کوسه ها ادم بودند

تعداد صفحات : 476

اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    به نظر شما محتوای وبلاگ چطور بود؟



    آمار سایت
  • کل مطالب : 4758
  • کل نظرات : 164
  • افراد آنلاین : 15
  • تعداد اعضا : 20
  • آی پی امروز : 352
  • آی پی دیروز : 1570
  • بازدید امروز : 1,037
  • باردید دیروز : 4,352
  • گوگل امروز : 6
  • گوگل دیروز : 12
  • بازدید هفته : 13,869
  • بازدید ماه : 103,744
  • بازدید سال : 778,376
  • بازدید کلی : 1,987,371
  • کدهای اختصاصی

    جاوا اسكریپت