loading...

داستان کوتاه 586

مدیر بازدید : 9 شنبه 04 آبان 1398 : 12:0 نظرات ()

 

#آقای وکیل

 

مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی می‌کند و تا کنون حتی

یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است.

پس یکی از افرادشان را نزد او فرستادند.

مسئول خیریه: آقای وکیل ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله از درآمد بسیار

خوبی برخوردارید ولی ...

داستان کوتاه 585

مدیر بازدید : 13 شنبه 04 آبان 1398 : 10:0 نظرات ()

 

#ماهی های نوروز

 

پریزاد بیوه جنگاوری بود که سالها پیش در جنگهای ایران و دشمنان کشته شده بود پریزاد دو دختر

نوجوان داشت آنها مستمند و بینوا بودند و در هنگام عید تنها شیرینی آنها آب بود . صدای شیپوری که

مژده بهار میداد لبخند در چهره غم گرفته آنها باز آورد ...

داستان کوتاه 584

مدیر بازدید : 6 شنبه 04 آبان 1398 : 8:0 نظرات ()

 

#راه بهشت

 

مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد

و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت.

گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.

داستان کوتاه 583

مدیر بازدید : 11 شنبه 04 آبان 1398 : 6:0 نظرات ()

 

#وسوسه

 

کالین ویلسون*که امروز نویسنده ی مشهوری است،وسوسه ی خودکشی راکه در شانزده سالگی به

او دست داده بود،چنین توصیف میکند:

وارد آزمایشگاه شیمی مدرسه شدم و شیشه ی زهر را برداشتم...

داستان کوتاه 582

مدیر بازدید : 13 شنبه 04 آبان 1398 : 4:0 نظرات ()

 

#گل سرخی برای محبوبم

 

جان بلا نکارد" از روي نيکمت برخاست . لباس ارتشي اش را مرتب کرد وبه تماشي انبوه جمعيت که راه

خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختري مي گشت که

چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت دختري با يک گل سرخ .از سيزده ماه پيش

دلبستگي اش به او آغاز شده بود...

داستان کوتاه 581

مدیر بازدید : 13 شنبه 04 آبان 1398 : 2:0 نظرات ()

 

#داستان افرینش

 

خدا خر را آفرید و به او گفت:

تو بار خواهی برد، از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی که تاریکی شب سر می رسد.و

همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود.و تو علف خواهی خورد و از عقل بی بهره خواهی بود و

پنجاه سال عمر خواهی کرد و تو یک خر خواهی بود...

 

 

 

داستان کوتاه 580

مدیر بازدید : 14 شنبه 04 آبان 1398 : 0:0 نظرات ()

 

#کیمیاگر

 

کیمیاگر کتابی را که یکی از مسافران کاروان آورده بود به دست گرفت

نام نویسنده اش را پیدا کرد :اسکار وایلد

همچنان که کتاب را ورق میزد به داستانی درباره نرگس برخورد .

کیمیاگر افسانه نرگس را می دانست جوان زیبایی که هر روز زیبایی خود را

در دریاچه ای تماشا میکرد .چنان شیفته خود میشد که روزی به درون دریاچه افتاد و غرق شد .

داستان کوتاه 579

مدیر بازدید : 15 جمعه 03 آبان 1398 : 22:0 نظرات ()

 

#کارافرین زندگی افرین است

 

روزی ابومسلم خراسانی با سپاه خویش از کنار روستای بسیار سبز و زیبا می گذشت جمعی از مردم

آن روستا تقاضای دیدار با او را داشتند یکی از آنها را اجازه دادند تا نزد سردار ایرانی بیاید او گفت ما

مردان روستا از شما می خواهیم ثروت روستا را بین ما تقسیم کنید و ادامه داد....

داستان کوتاه 578

مدیر بازدید : 8 جمعه 03 آبان 1398 : 20:0 نظرات ()

 

#تخم عقاب

 

مردي تخم عقابي پيدا كرد و آن را در لانه مرغي گذاشت. عقاب با بقيه جوجه ها از تخم بيرون آمد و با

آنها بزرگ شد. در تمام زندگيش، او همان كارهايي را انجام داد كه مرغ ها مي كردند؛ براي پيدا كردن

كرم ها و حشرات، زمين را مي كند و قدقد مي كرد و گاهي با دست و پا زدن بسيار كمي در هوا پرواز

مي كرد.

داستان کوتاه 577

مدیر بازدید : 14 جمعه 03 آبان 1398 : 18:0 نظرات ()

 

#علت دیوانگی

 

پزشك قانونی به بیمارستان دولتی سركی كشید و مردی را میان دیوانگان دید كه به نظر خیلی باهوش

می آمد وی را صدا كرد و با كمال مهربانی پرسید: می بخشید آقا شما را به چه علت به تیمارستان

آوردند؟

تعداد صفحات : 499

اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    به نظر شما محتوای وبلاگ چطور بود؟



    آمار سایت
  • کل مطالب : 4984
  • کل نظرات : 164
  • افراد آنلاین : 8
  • تعداد اعضا : 42
  • آی پی امروز : 21
  • آی پی دیروز : 96
  • بازدید امروز : 76
  • باردید دیروز : 886
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 9,463
  • بازدید ماه : 85,519
  • بازدید سال : 1,127,924
  • بازدید کلی : 2,336,919
  • کدهای اختصاصی

    جاوا اسكریپت