close
تبلیغات در اینترنت
داستان کوتاه - 5
loading...

داستان کوتاه

داستان کوتاه 313

مدیر بازدید : 61 دوشنبه 21 آبان 1397 نظرات ()

در یکی از ادارات دولتی… اما بهتر است نگوییم دقیقاً کدام یکی. چون هیچ‌کس به اندازهٔ کارمندان اداری، صاحب‌منصبان، افسران هنگ یا به‌طورکلی هر فرد اداری دیگر زودرنج و زودخشم نیست. امروزه افراد هر گروه اهانتی را که مستقیماً به شخص خودشان می‌شود اهانتی به کل جامعه تلقی می‌کنند. نقل می‌کنند که همین چندی پیش یک بازرس پلیس محلی (دقیقاً به خاطرم نیست کدام ناحیه و شهر) شکایتی مطرح می‌کند و در این شکایت با قاطعیت مدعی می‌شود که دولت و تمام قوانین به مسخره گرفته شده است و به‌نام مقدس شخص خودش نیز اهانت شده است. و برای اثبات مدعای خویش کتاب قطوری حاوی نوشته‌هایی بسیار خیال‌انگیز به عنوان مدرک ضمیمه کرده بود که در این نوشته‌ها، تقریباً هر ده صفحه یک‌بار، ذکری از یک پلیس مست لایعقل به‌میان می‌آمد. بنابراین برای اجتناب از ایجاد هرگونه سوء‌تفاهم بهتر است ادارهٔ مذبور را «یک اداره» بنامیم.

*شنل

*نیکولای گوگول

داستان کوتاه ۳۱۲

مدیر بازدید : 61 دوشنبه 21 آبان 1397 نظرات ()
- ” شنونده‎ای سئوال کردند که همسرشون اجازه نمیدن خانم برای دیدن مادر و پدرشون برن، چه باید بکنند؟! “ - ” خب زن نباید کاری رو بی‎اذن شوهرش… “ شیر آب سرد باز گیر کرده. آخه تو که بلد نیستی برا چی دست می‎زنی؟! همش ادعا! همش خودشیفتگی! من خوبم حرف ندارم! دو دستی شیر را می‎پیچاند. بی‎فایده. دست‎ها را عمود می‎کند روی لبه سینک. هیچی نیستی! در همه چیز، هیچی نیستی! - ” ما به اون آقا هم توصیه می‎کنیم که خانم رو از دیدار… “ مزخرف. با همان وضع رادیو را خاموش می‎کند. کف نرم نرم می‎رود تو سوراخ‎‎های ریز بلندگو. حوصله آشپزی نداشت. کنسرو لوبیا و قارچ را گرم می‎کند. روی میز؟! نه. بساطش را روی زمین جلوی تلوزیون پهن می‎کند. یک لیوان نوشابه یخ. نان؟! نه. مزه‎اش به این است که خالی خالی لوبیا‎ها را بگذاری توی دهان و بعد قارچ که قرچ قرچ خرد شود لای دندان‎ها. کاسه خوراک را می‎گذارد وسط سفره. کانال‎ها را بالا و پایین می‎کند. عالی شد. شبکه پرشین فیلم “کارناوال مرگ” را پخش می‎کند. وقت نکرده بود موقع اکران در سینما ببیندش. قاشق اول را بالا نبرده، پیام‎‎های بازرگانی. “آنچه آقایان… “قاشق را می‎گذارد پایین. سیر می‎شود. لوبیا‎ها سنگینی می‎کندو آبشان سرازیر می‎شود روی سفره. “… تأخیر انداز به‎همراه ژل فرانسوی، هلندی. جهت سفارش با تلفن‎هالله” همه مشکل اینه؟! کانال را عوض می‎کند. #چقد مونده به ساعت ۵ #مریم محمدی

داستانک ۳۱۱

مدیر بازدید : 57 دوشنبه 21 آبان 1397 نظرات ()
شخصی مادر پیرش را در زنبیلی می گذاشت و هرجا می رفت، همراه خودش میبرد. روزی حضرت عیسی او را دید، به وی فرمود: آن زن کیست گفت مادرم است. فرمود: او را شوهر بده. گفت: پیر است و قادر به حرکت نیست. پیرزن دستش را از زنبیل بیرون آورد و بر سر پسرش زد و گفت: آخه نکبت! تو بهتر می فهمی یا پیغمبر خدا؟ #کی بیشتر میفهمه

داستانک ۳۱۰

مدیر بازدید : 55 دوشنبه 21 آبان 1397 نظرات ()
روزی زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود، بیمار شد شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش براى‌ حمل و نقل کالا در شهر استفاده مى‌کردبراى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد. زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت نمی دانست دست هایش را کجا بگذارد که ناگهان شوهرش گفت:... مرا بغل کن. زن پرسید: چه کار کنم؟ و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان صورتش سرخ شد با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم اشک صورتش را خیس نمود. به نیمه راه رسیده بودند که زن از شوهرش خواست به خانه برگردند، شوهرش با تعجب پرسید: چرا؟ تقریبا به بیمارستان رسیده ایم. زن جواب داد: دیگر لازم نیست، بهتر شدم. سرم درد نمی کند. شوهر همسرش را به خانه رساند ولى هرگز متوجه نخواهد شد که گفتن همان جمله ى ساده ى "مرا بغل کن" چقدر احساس خوشبختى را در قلب همسرش باعث شده که در همین مسیر کوتاه، سردردش را خوب کرده است. #مرا بغل کن

داستان کوتاه ۳۰۹

مدیر بازدید : 64 یکشنبه 20 آبان 1397 نظرات ()
شده بودی درست مثل سنگ خارا، سخت. یکدنده و لجوج. هیچ میخی در تو فرو نمی‎رفت. هیچ حرفی در تو اثر نداشت. مگر می‎بایستی چطور به تو بگویم که حرفم در تو کارگر شود؟ واقعا”من الان به توو چه بگویم محیی الدین؟ یادت که نرفته! رفته؟ خوب است من چند بار سر به سینه‎ات کوفته باشم و فریاد زده باشم، مکن همچنین‎ محیی الدین! عاقبت خوشی ندارد. دستت آلوده می‎شود. عادت میکنی. و هی تو می‎گفتی همین یکبار، به خاطر شایسته همین یکبار! و من گفتم به خاطر شایسته هم که‎ شده هیچوقت! اما تو گوشت بدهکار نبود، و کردی این کار زشت را که نمی‎بایستی بکنی! و حالا برای تو چی مانده است؟ چه می‎خواستی بماند؟ حیثیتت آبرویت، اسم و رسمت، همه‎چیزت بر باد رفت. چه بادی به غبغب انداخته بود، انگار که کمر غول را شکسته‎ باشد، انگار که اسب رموکی را رام کرده باشد، خودت که می‎دیدی. مدام می‎خندید و مسخره می‎کرد. تازه ادعای جوانمردی هم دارد. #ناگزیر #احمد اقایی

داستانک۳۰۸

مدیر بازدید : 55 یکشنبه 20 آبان 1397 نظرات ()
روزی بهلول به حمام رفت ولی خدمه حمام به او بی اعتنایی نمودند و آن قسم که دلخواه بهلول بود او را کیسه ننمودند. با این حال وقت خروج از حمام بهلول ده دینار که همراه داشت را به استاد حمام داد و کارگران چون این بذل و بخشش را دیدند همگی پشیمان شدند که چرا نسبت به او بی اعتنایی کردند. بهلول باز هفته دیگر به حمام رفت ولی .... این دفعه تمام کارگران با کمال احترام او را شست و شو نموده و مواظبت بسیار نمودند ، ولی با اینهمه سعی و کوشش کارگران موقع خروج از حمام بهلول فقط یک دینار به آنها داد ، حمامی ها متغیر گردیده پرسیدند سبب بخشش بی جهت هفته قبل و رفتار امروزت چیست ؟ بهلول گفت: مزد امروز حمام را هفته قبل که حمام آمده پرداخت نمودم و مزد آن روز حمام را امروز می پردازم تا شماها ادب و رعایت مشتری های خود را بنمایید. #حمام رفتن بهلول

داستان کوتاه307

مدیر بازدید : 59 سه شنبه 15 آبان 1397 نظرات ()

 

در بهار سال ۱۹۴۴ همراه تعدادی از دوستانم که آن‌ها نیز در تبعید به سر می‌بردند در ناپل بودیم. پولی نداشتیم، کم غذا می‌خوردیم و فقیرانه لباس می‌پوشیدیم. تنها دلخوشی ما اجازهٔ خروج در عصرها بود، زمانی که بقیه به خاطر حکومت نظامی مجبور به ماندن در خانه بودند، البته این را مدیون کارمان بودیم.

ما روی پله‌های میدان کوچک کالاشیون، نزدیک محلهٔ رامپا کپریولی می‌نشستیم. در آن ساعت شهر مثل بیابان برهوت، متروک بود؛ شهر مردگان درست مثل پومپی. هنگامی که ماه در آسمان بود همه‌چیز زیبا به نظر می‌رسید. مانند بازمانده‌هایی در جزیره بودیم، کنار هم می‌نشستیم، به دریا چشم می‌دوختیم و انتظار می‌کشیدیم. آن میدان کوچک دلگیر و ساکت را به خاطر می‌آورم. می‌نشستیم و سیگار می‌کشیدیم. آن روز عصر پاکت سیگار را از جیب بیرون کشیدم و سیگاری را به آرامی آتش زدم، مثل آدم‌هایی که باید به گونه‌ای وقت را بکشند. دوستی کنارم نشسته بود، وقتی بوی سیگار به او رسید ناگهان برگشت و با کنجکاوی پرسید:

*بوی خوش سیگار

*البادسس

 

داستانک ۳۰۶

مدیر بازدید : 56 دوشنبه 14 آبان 1397 نظرات ()
یک (روز) خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند. از آنجا که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن! در نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند. در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند. برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیز کردند، و سبد پیکنیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده کردند. بعد فهمیدند که نمک نیاوردند! پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با این مورد موافق بودند. بعد از یک بحث طولانی،.... جوانترین لاک پشت برای آوردن نمک از خانه انتخاب شد. لاک پشت کوچولو ناله کرد، جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین پرید، گر چه او سریعترین لاک پشت بین لاک پشت های کند بود! او قبول کرد که به یک شرط بره؛ اینکه هیچ کس تا وقتی اون برنگشته چیزی نخوره. خانواده قبول کردن و لاک پشت کوچولو به راه افتاد. سه سال گذشت... و لاک پشت کوچولو برنگشت. پنج سال ... شش سال ... سپس در سال هفتم غیبت او، پیرترین لاک پشت دیگه نمی تونست به گرسنگی ادامه بده . او اعلام کرد که قصد داره غذا بخوره و شروع به باز کردن یک ساندویچ کرد. در این هنگام لاک پشت کوچولو ناگهان فریاد کنان از پشت یک درخت بیرون پرید،« دیدید می دونستم که منتظر نمی مونید. منم حالا نمی رم نمک بیارم»!!!!!!!!!!!! !!!!!

داستانک ۳۰۵

مدیر بازدید : 53 دوشنبه 14 آبان 1397 نظرات ()
مرد ثروتمندی به کشیشی می گوید: نمی دانم چرا مردم مرا خسیس می پندارند. کشیش گفت: بگذار حکایت کوتاهی از یک گاو و یک خوک برایت نقل کنم. خوک روزی به گاو گفت: مردم از طبیعت آرام و چشمان حزن انگیز تو به نیکی سخن می گویند و تصور می کنند تو خیلی بخشنده هستی. زیرا هر روز برایشان شیر و سرشیر می دهی. اما در مورد من چی؟... من همه چیز خودم را به آنها می دهم از گوشت ران گرفته تا سینه ام را. حتی از موی بدن من برس کفش و ماهوت پاک کن درست می کنند. با وجود این کسی از من خوشش نمی آید. علتش چیست؟ می دانی جواب گاو چه بود؟ جوابش این بود: شاید علتش این باشد که "هر چه من می دهم در زمان حیاتم می دهم" #خوک و گاو

داستان کوتاه ۳۰۴

مدیر بازدید : 67 دوشنبه 14 آبان 1397 نظرات ()
هرگز نخواسته بودم نویسنده باشم. همه چیز با یک ساعت مچی”وست اند واچ” شروع شد. تقصیر هم تقصیر گاو بود. کلاس چهارم بودم یا پنجم دبستان. از مدرسه که آمده بودم کز کرده بودم گوشه‌ی اتاق و یکی دو ساعتی می‌شد دفترم را باز کرده بودم و، به جای نوشتن، ته مدادم را می‌جویدم. پدر که با جدیت و علاقه‌ی زیادی وضع درسی مرا زیر نظر داشت، گمانم حالت غیرعادی مرا دیده بود که گفت: “چرا مثل خر توی گل گیر کرده‌ای؟” من نمی‌دانستم خر چطور توی گل گیر می‌کند. اما خودم یکی دو بار توی گل گیر کرده بودم. احساس کردم پدر چه خوب وضع مرا درک کرده. با خوشحالی دفتر را برداشتم و رفتم کنار او. آن روز درس تازه‌ای داشتیم که تا آن هنگام حتا نامش هم به گوشم نخورده بود. مشق را می‌فهمیدم چیست، چیزی را باید عینا رونویس می‌کردیم. نه یک بار، نه دو بار، گاهی بیست سی بار. حساب را هم می‌فهمیدم چیست، چیزی را باید در چیزی ضرب می‌کردیم یا از چیزی کم می‌کردیم یا به چیزی اضافه می‌کردیم. و مگر در زندگی روزمره کار دیگری غیر از این می‌کردیم؟ اما نوشتن “انشاء” چیز تازه‌ای بود. پدر گفت: “این که چیزی نیست.” #چتر و گربه و دیوار باریک #رضا قاسمی

تعداد صفحات : 475

تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    به نظر شما محتوای وبلاگ چطور بود؟



    آمار سایت
  • کل مطالب : 4743
  • کل نظرات : 164
  • افراد آنلاین : 6
  • تعداد اعضا : 20
  • آی پی امروز : 43
  • آی پی دیروز : 89
  • بازدید امروز : 495
  • باردید دیروز : 2,138
  • گوگل امروز : 2
  • گوگل دیروز : 4
  • بازدید هفته : 495
  • بازدید ماه : 75,965
  • بازدید سال : 559,444
  • بازدید کلی : 1,768,439
  • کدهای اختصاصی

    جاوا اسكریپت