loading...

داستان کوتاه

داستان کوتاه,داستان کوتاه درخت,داستان کوتاه عبرت امی,داستان کوتاه عبرت امیز,داستان کوتاه باحال,داستان کوتاه تخته سیاه,داستان های کوتاه,داستان کوتاه درخت شدن,داستانک,داستانک باحال,داستانک زیبا,داستانک عبرت امیز,داستان کوتاه عبرت اموز,

داستان کوتاه ارزو کردن

مدیر بازدید : 131 سه شنبه 25 خرداد 1395 نظرات ()

همه درصف ایستاده بودند و به نوبت آرزوهایشان را می گفتند. بعضی ها آرزوهای خیلی بزرگی داشتند. بعضی ها هم آرزوهای بسیار کوچک و پست! نوبت به او رسید. از او پرسیدند: چه آرزویی داری؟ گفت : می خواهم همیشه به دیگران یاد بدهم، بی آنکه مدعی دانستن (دانایی) باشم. پذیرفته شد! گفتند چشمانت را ببند! چشمانش را بست. 

 

 وقتی چشمانش را باز کرد، دید به شکل درختی در یک جنگل بزرگ در آمده است! با خود اندیشید: حتما اشتباهی رخ داده، من که این را نخواسته بودم! 

 

 سالها گذشت. روزی داغی اره را بر روی کمر خود حس کرد. بازاندیشید: عمر به پایان رسید و من بهره خویش را از زندگی نگرفتم! با فریادی غمبار سقوط کرد. نفهمید چه مدت خواب بود یا بیهوش! با صدایی غریب؛ که از روی تنش بلند می شد؛ به هوش آمد. تخته سیاهی بر دیوار کلاسی شده بود. 

#داستان

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    به نظر شما محتوای وبلاگ چطور بود؟



    آمار سایت
  • کل مطالب : 4984
  • کل نظرات : 164
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 44
  • آی پی امروز : 135
  • آی پی دیروز : 202
  • بازدید امروز : 1,411
  • باردید دیروز : 991
  • گوگل امروز : 11
  • گوگل دیروز : 30
  • بازدید هفته : 9,090
  • بازدید ماه : 58,406
  • بازدید سال : 578,919
  • بازدید کلی : 3,098,167
  • کدهای اختصاصی

    جاوا اسكریپت