loading...

داستان کوتاه

داستان پادشاه,نجار,نجاری,پادشاه,داستان زیبا پادشاه و نجار,داستان زیبا,داستان باحال,

پادشاه و نجار

مدیر بازدید : 166 سه شنبه 25 خرداد 1395 نظرات ()

پادشاه به نجارش گفت:فردا اعدامت ميکنم،

نجار آن شب نتوانست بخوابد.

همسرنجار گفت:"مانند هرشب بخواب، پروردگارت يگانه است و درهاي گشا يش بسيار "

کلام همسرش آرامشي بردلش ايجاد کرد و چشمانش سنگين شدوخوابيد

صبح صداي پاي سربازان را شنيد،چهره اش دگرگون شد و با نااميدي، پشيماني وافسوس به همسرش نگاه کردکه دريغاباورت کردم بادست لرزان در را باز کرد ودستانش را جلوبرد تا سربازان زنجيرکنند.دو سرباز باتعجب گفتند:

پادشاه مرده و از تو مي خواهيم تابوتي برايش بسازي،چهره نجار برقي زد و نگاهي از روي عذرخواهي به همسرش انداخت،همسرش لبخندي زد وگفت:

"مانند هرشب آرام بخواب،زيرا پروردگار يکتا هست و درهاي گشايش بسيارند "

فکر زيادي بنده را خسته مي کند، درحالي که خداوند تبارک وتعالي مالک وتدبير کننده کارهاست

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    به نظر شما محتوای وبلاگ چطور بود؟



    آمار سایت
  • کل مطالب : 4984
  • کل نظرات : 164
  • افراد آنلاین : 21
  • تعداد اعضا : 44
  • آی پی امروز : 97
  • آی پی دیروز : 116
  • بازدید امروز : 771
  • باردید دیروز : 1,168
  • گوگل امروز : 12
  • گوگل دیروز : 24
  • بازدید هفته : 3,734
  • بازدید ماه : 40,804
  • بازدید سال : 561,317
  • بازدید کلی : 3,080,565
  • کدهای اختصاصی

    جاوا اسكریپت