loading...

داستان کوتاه

صبح روز کریسمس در یک آن و تمام عیار از خواب بیدار شد. ساعت چهار صبح بود، همان ساعتی که پدرش همیشه او را صدا می زد تا بیدار شود و برود در دوشیدن شیر به او...

داستانک 49

مدیر بازدید : 13 پنجشنبه 12 مهر 1397 نظرات ()

دیروز همسرش به او گفته بود: « ارزش اش را ندارد، شاید_»

و او در جواب گفته بود: «چرا! آلیس، بیا کریسمسِ مان را داشته باشیم، حتی اگر تنها خودمان دو نفر باشیم.»

بعد آلیس گفت: «پس درخت را تا فردا تزئین نکنیم. تا بچّه ها برسند آماده اش می کنیم. حالا من خسته ام.»

پذیرفت و درخت همچنان در بیرون، دم در پشتی خانه، باقی ماند.

چرا امشب این قدر حسّ بیداری در او بود؟ برای این که هنوز تاریک بود و شب، شبی صاف و پر ستاره. البته ماه در آسمان نبود، ولی ستاره ها معرکه بودند. حالا که فکرش را می کرد می دید که ستاره ها به ظاهر همیشه پیش از سپیده دمِ روز کریسمس بزرگ تر و روشن تر به چشم می آمدند. در چنین موسمی ستاره ای بود که به یقین از همه بزرگ تر و درخشان تر بود. می توانست حتی تصور کند که آن ستاره دارد حرکت می کند، درست همان طور که یک شب، خیلی وقت پیش از این ها، چنین چیزی به نظرش رسیده بود.

یاد گذشته ها افتاد، چیزی که این روزها زود به زود برایش پیش می آمد.  پانزده ساله بود و هنوز در مزرعه ی پدرش. عاشقِ پدرش بود. آن سال ها او را هنوز آن طور که باید نشناخته بود تا این که یک روز، چند روز مانده به کریسمس، بر حسب اتفاق شنید که پدرش داشت به مادرش می گفت:

«مری، خیلی بدم می آید که صبح ها راب را صدا بزنم. او دارد سریع رشد می کند و صبح ها به خواب نیاز دارد. ای کاش تو هم می دیدی وقتی صبح ها می روم بیدارش کنم در چه خوابی ست! ای کاش تنهایی از پس کار مزرعه برمی آمدم.»

«خوب، آدام، تو دستِ تنها نمی توانی کارها را انجام بدهی،» لحن مادرش تند تر بود. «به علاوه، او دیگر بچّه نیست، نوبتی هم که باشد نوبتِ اوست.»

پدرش با صدای آهسته ای گفت: «درست، ولی من واقعاً از این که بیدارش کنم متنفرم.»

وقتی این حرف ها را شنید چیزی در او بیدار شد: پدرش او را دوست داشت. پیش از این حادثه فکرش را هم نمی کرد. فکر می کرد فقط ارتباط خونی شان برای پدرش مهم است. پدر و مادرش، هیچ کدام، در باره ی عشق به فرزندان شان حرف نمی زدند؛ وقتی برای این جور حرف ها نداشتند. همیشه کار زیادی در مزرعه برای انجام رو دست شان بود.

حالا که می دانست پدرش او را دوست دارد دیگر موردی نداشت که صبح ها تنبل بازی دربیاورد تا او مجبور شود چند بار صدایش بزند. از آن به بعد خودش بیدار می شد و کورمال کورمال خواب آلوده راه می رفت و لباس هایش را می پوشید. با این که بیدار شده بود، چشم هایش بسته ی بسته بود.

بعد، شب پیش از کریسمسِ همان سالی که پانزده ساله بود چند دقیقه ای دراز کشید و به روز بعد فکر می کرد. آنها فقیر بودند، بیشتر ذوق شان در بوقلمونی بود که خودشان برای سفره ی کریسمس بزرگ کرده بودند و نیز در پیراشکی های گوشتی که مادرش درست می کرد. هدیه ی خواهرانش بافتنی بود و مادر و پدرش همیشه برایش چیزی را می گرفتند که نیاز داشت، البته  شاید تنها به یک ژاکت گرم اکتفا نمی کردند، و یک چیزی اضافه تر، مانند یک کتاب هم روی آن می گذاشتند. در عوض خودش هم پس انداز می کرد و برای هر کدام شان یک چیزی می خرید.

آن سالی که پانزده ساله بود دلش می خواست برای پدرش هدیه ی بهتری بگیرد. طبق معمول به فروشگاهِ «اجناسِ ده سنتی» رفت و یک کراوات خرید. همین کراوات تا پیش از این که شبِ پیش از کریسمس دراز بکشد و به فکر فرو رود به نظرش کافی بود. بعد گفت ای کاش حرف های پدرش را زودتر از اینها شنیده بود تا پول بیش تری پس انداز می کرد.

به پهلو دراز کشیده و آرنج اش را ستونِ سرش قرار داده بود و از پنجره ی اتاقک زیر شیروانی بیرون را تماشا می کرد. ستاره ها می درخشیدند؛ تا آنجا که به یاد داشت خیلی درخشان تر از هر وقت دیگری، و ستاره ی خاصی چنان درخششی داشت که فکر کرد نکند که آن ستاره همان ستاره ی بیت اللحم باشد.

هنگامی که پسربچّه ای بیش نبود یکبار از پدرش پرسید: «پدر آخور چیست؟»

پدرش گفته بود: «چیزی  مثل یک آغل است، مثل مال خودمان.»

پس، حضرت مسیح در یک آغل به دنیا آمده بود، و آن چوپان ها و آن مردان خردمند آنجا نزد او رفته و هدایای کریسمس شان را همان جا برده بودند.

این فکر مثل برق به ذهن اش خطور کرد. چرا او یک هدیده ی ویژه هم به پدرش ندهد، همان جا در درون آغل؟ می توانست زود از خواب بلند شود، زودتر از ساعت چهار؛ آهسته وارد آغل گاوها می شد و همه کار شیردوشی را تمام می کرد. همه را به تنهایی انجام می داد، دوشیدن شیر و کار تمیزگی، و بعد که پدرش وارد می شد تا کارش را شروع کند، می دید همه اش انجام شده و می فهمید چه کسی این کار را کرده است.

چشم هایش خیره به ستاره ها و دلش خندان بود. باید همین کار را می کرد، پس نباید خواب اش سنگین می شد.

بیست باری از خواب بیدار شد، هر بار کبریتی می زد تا با ساعت کهنه اش ببیند ساعت چند است_ ساعت دوازده، یک و نیم، و بعد دو.

یک ربع مانده به سه بلند شد و لباس هایش را پوشید. پاورچین پاورچین رفت طبقه ی پایین، مراقب بود صدای جیر جیر تخته ها درنیاید، سرانجام خودش را به بیرون رساند. آن ستاره ی بزرگ روی پشت بام آغل پایین تر آمده بود، رنگ طلایی سرخگونی داشت. گاوها به او نگاه می کردند، خواب آلوده و متعجب بودند. برای آنها هم هنوز خیلی زود بود.

با پچ پچ گفت: «خوب، حالا من رئیس ام» آنها او را با مسالمت پذیرفتند و او برای هر گاوی مقداری یونجه آورد و ریخت، بعد سطل شیردوشی و دبه های بزرگ شیر را آورد.

پیش از این هرگز تنهایی شیر ندوشیده بود، ولی تقریباً آسان به نظر می رسید. داشت به غافلگیریِ پدرش فکر می کرد. پدرش وارد اتاق اش می شد و او را صدا می زد، بعد می گفت تا رابرت لباس اش را می پوشد او می رود و وسایل را جمع و جور کند. می رفت به آغل و در را باز می کرد و بعد می رفت تا دو دبه ی بزرگ خالی شیر را بیاورد؛ ولی آنها سر و ته یا خالی نبودند، در محل ذخیره ی شیر راست و لبالب پر بودند.

می توانست بشنود که پدرش با تعجب دارد می گوید: « چه چیزی _»

لبخندی زد و به آرامی کار دوشیدن شیر را سر گرفت، دو جریان پرفشار شیربه درون سطل سرازیر شد، معطر و پر کف. گاوها هنوز شگفت زده و در عین حال رام بودند. برای یک بار هم شده سر به راه شده بودند، انگار می دانستند کریسمس است.

کار از هر وقت دیگری راحت تر انجام شد. برای یک بار هم شده کار شیردوشی برایش کاری عادی و کسل کننده نبود. چیز دیگری بود، هدیه ای بود برای پدرش که عاشق اش بود. کار را تمام کرد، دو دبه ی بزرگ شیر پر شده بود، سرشان را گذاشت و در انبار شیر را با دقت بست، چفت ها را امتحان کرد. کَتُل را سر جایش دم در گذاشت و سطل تمیز شیر را آویزان کرد. بعد از آغل بیرون رفت و کلون در را گذاشت.

وقتی به اتاق اش برگشت فقط چند دقیقه ای فرصت داشت که لباس هایش را دربیاورد و به بستر برود چون صدای پای پدرش را می شنید که داشت بالا می آمد. روانداز را روی خودش کشید تا صدای تند نفس هایش را ساکت کند. در باز شد.

پدرش صدا زد: «راب! ما باید از خواب بلند شویم، پسر! حتی اگر عید کریسمس باشد.»

با صدای خواب آلوده ای گفت: «خیلی خوب.»

پدرش گفت: «من می روم بیرون تا وسایل را آماده کنم.»

در بسته شد و او آرام دراز کشید، در دل داشت می خندید. چند دقیقه بعد پدرش همه چیز را می فهمید. قلبِ سرشار از شادی اش می خواست از سینه اش بیرون بپرد.

دقایق طولانی تر می گذشت، ده، پانزده، حواس اش نبود چند دقیقه، دوباره صدای پاهای پدرش را شنید. در باز شد و او آرام دراز کشیده بود.

«راب

«بله پدر_»

«ای پسرِ _» پدرش داشت می خندید، یک جور خندیدن با صدای عجیب هق هق. «به نظرم می خواستی مرا غافلگیر کنی، مگه نه؟» پدرش کنار تخت اش سر پا ایستاده بود، برای دیدن اش روانداز را کنار زد.

«مخصوص عید کریسمس بود پدر!»

دست هایش پدرش را یافت و او را محکم در آغوش گرفت. حس کرد که دست های پدرش نیز او را دربرگرفته است. اتاق تاریک بود و صورت های یکدیگر را نمی دیدند.

«پسرم، ازت متشکرم، تا به حال کسی چنین چیزی _»

«پدر من می خواهم شما بدانید که من واقعاً می خواهم خوب باشم!» کلمات به میل خودشان از سینه اش خارج می شدند. خودش نمی دانست چه بگوید. عشق تمام قلب اش را گرفته بود.

پدرش کمی بعد گفت: «خوب، فکر می کنم من هم باید برگردم به رختخواب و بخوابم. ولی، نه، گوش کن!_ کوچک ترها حالا بیدار می شوند. فکرش را بکن پسرم، من هرگز شما بچّه ها را وقتی با هم همان اوّل صبح به درخت کریسمس نگاه می کنید ندیده ام.همیشه در آغل مشغول بوده ام. زود باش.»

بلند شد و دوباره لباس هایش را پوشید و با هم به سمت درخت کریسمس رفتند؛ خیلی زود خورشید خودش را به جایی که پیش از این آن ستاره ی درخشان قرار داشت کشاند. عجب کریسمسی شد! و آن زمانی که پدرش داشت جوری به مادرش می گفت که او، یعنی راب، خودش به تنهایی بلند شده و کارها را انجام داده  تا بچّه های دیگر هم بشنوند، دوباره قلب اش کمی مانده بود سرشار از حُجب و غرور از سینه اش بیرون بزند.

«این بهترین هدیه ی کریسمسی بود که گرفتم، پسرم، هرگز، هیچ صبح کریسمسی، تا زنده ام این هدیه را از یاد نخواهد برد.»

هر دو آن را به خاطر سپردند، و حالا که پدرش زنده نبود، او به تنهایی آن را به یاد می آورد: آن سپیده دم مقدس کریسمس، هنگامی که با گاوها در آغل تنها بود، نخستین هدیه اش را با عشق ساخت.

در فضای بیرون پنجره حالا آن ستاره ی بزرگ آهسته آهسته پایین می رفت. از تخت پایین آمد و دمپاییِ روفرشی اش را پوشید، لباس راحتی منزل را به تن کرد و آهسته از پله های رو به اتاقک زیر شیروانی بالا رفت و جعبه ی لوازم تزئین درخت کریسمس را پیدا کرد. آن لوازم را پایین به اتاق نشیمن برد. بعد درخت را به داخل اتاق آورد. درخت کوچکی بود، از وقتی که بچّه ها از پیش شان رفتند دیگر درخت بزرگ نمی گرفتند، آن را در گلدان مخصوص اش جا داد و وسط میز درازِ پای پنجره گذاشت. بعد با دقّت دست به کارِ تزئین آن شد.

خیلی زود کارش تمام شد، زمان به همان سرعتی می گذشت که مدّت ها پیش، آن روز صبح در آغل، بر او گذشته بود. به کتابخانه رفت و جعبه ی کوچکی را که هدیه ی همسرش را در آن گذاشته بود آورد. ستاره ای الماس کاری شده بود که، گر چه چندان بزرگ نبود، طرح زیبایی داشت. از پیش یادداشت رویش را نوشته بود. هدیه را به درخت بست و بعد گامی به عقب رفت. قشنگ بود، خیلی قشنگ، او را غافلگیر می کرد.

امّا، هنوز دلش راضی نبود. دلش می خواست به او بگوید_ بگوید به او که چه اندازه دوستش دارد. از آن زمانی که این را به زبان به او گفته بود خیلی می گذشت، هر چند او را حالا یک جور دیگر دوست داشت، خیلی بیش از پیش، بیش از آن زمانی که جوان بودند.

بخت با او یار بود که همسرش او را دوست داشت، و چه اندازه خوشبخت بود که می توانست عشق بورزد. لذّت حقیقی زندگی در همین بود: توانایی عشق ورزیدن؛ زیرا افرادی هستند که ذاتاً قادر نیستند کسی را دوست داشته باشند. امّا، عشق در او زنده بود، مانند گذشته.

ناگهان به نظرش رسید که عشق در او به این دلیل  زنده مانده است  که خیلی پیش، در آن لحظه ای که متوجه شد پدرش او را دوست دارد، عشق در وجودش زاده شده بود. بله، دلیل اش همین بود: تنها عشق می تواند عشق را بیدار کند.

حالا دیگر می توانست این هدیه را همیشه و به همه تقدیم کند. امروز صبح، این صبح روز کریسمسِ مقدس، او آن را به همسر دوست داشتنی اش تقدیم می کرد. می توانست از عشق اش در نامه ای برای او بنویسد که بخواند و آن را برای همیشه نگه دارد. رفت پشت میز تحریرش نشست و نامه به همسرش را این طور آغاز کرد: ای عزیزترین عشق من...

تمام که شد آن را تا کرد و بست و روی درخت کریسمس جایی گذاشت که تا همسرش وارد اتاق می شود درجا چشم اش به آن بیفتد. بعد آن را می خواند و متعجب و به دنبالش متأثر می شد و می فهمید که شوهرش چه قدر او را دوست دارد.

چراغ را خاموش کرد و نُکِ پا از پله ها بالا رفت. آن ستاره دیگر در آسمان نبود و نخستین پرتو خورشید در آسمان می درخشید. چه کریسمسِ شادِ و مبارکی بود!

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    به نظر شما محتوای وبلاگ چطور بود؟



    آمار سایت
  • کل مطالب : 4737
  • کل نظرات : 164
  • افراد آنلاین : 7
  • تعداد اعضا : 18
  • آی پی امروز : 22
  • آی پی دیروز : 54
  • بازدید امروز : 2,175
  • باردید دیروز : 1,643
  • گوگل امروز : 1
  • گوگل دیروز : 6
  • بازدید هفته : 2,175
  • بازدید ماه : 68,050
  • بازدید سال : 236,609
  • بازدید کلی : 973,598
  • کدهای اختصاصی

    جاوا اسكریپت