loading...

داستان کوتاه

امتحاناتشان هم قرار است دوباره از اول برگزار شود. بدنم یخ کرد و دست پایم شل شد، دیگر ادامه ی حرف های اقای ناظم را نمیشنیدم، نمیدانستم باید چه خاکی توی سرم میریختم، اخراج؟ انگار دنیا روی سرم خراب شد، تمام آن مدت داشت از مقابل چشمانم میگذشت و زل زده بودم به نامه...بغض داشت گلویم را خفه میکرد، نامه را لای دفتری که تمام شعرهای نیما را برایش نوشته بودم گذاشتم و دفتر را در کیفم انداختم و به بهانه ی دل درد لای حرف های آقای ناظم از کلاس خارج شدم. پس از چند هفته با هزار بدبختی آدرس خانه اش را پیدا کردم اما…

داستان کوتاه ۶۹

مدیر بازدید : 18 جمعه 13 مهر 1397 نظرات ()
امتحاناتشان هم قرار است دوباره از اول برگزار شود. بدنم یخ کرد و دست پایم شل شد، دیگر ادامه ی حرف های اقای ناظم را نمیشنیدم، نمیدانستم باید چه خاکی توی سرم میریختم، اخراج؟ انگار دنیا روی سرم خراب شد، تمام آن مدت داشت از مقابل چشمانم میگذشت و زل زده بودم به نامه...بغض داشت گلویم را خفه میکرد، نامه را لای دفتری که تمام شعرهای نیما را برایش نوشته بودم گذاشتم و دفتر را در کیفم انداختم و به بهانه ی دل درد لای حرف های آقای ناظم از کلاس خارج شدم. پس از چند هفته با هزار بدبختی آدرس خانه اش را پیدا کردم اما دیر شده بود، بعد از عوض شدن مدرسه اش اسباب کشی کرده و از آنجا رفته بودند، هیچ کس هم خبر نداشت کجا. سرگردان بودم، سرگردان و آشفته. تا یک مدت طولانی هر دختری که در خیابان چند ثانیه نگاهم میکرد فکر میکردم خودش است اما نه، هیچ وقت خبری نشد مانده بودم با یک حس سرگردان... دیروز مادرم یک کارتن دفتر و کتاب قدیمی آورد توی اتاق و گفت این ها را نگاه کن ببین اگر به دردت نمیخورد بیاندازیم دور! جزوات و کتاب های اول دبیرستان بود، هر کدام را که برمیداشتم خاطره ای در ذهنم مجسم میشد، رسیدم به یک دفتر قدیمی، همان دفتری که در آن شعر های نیما یوشیج نوشته شده بود، خدای من اصلن یادم نبود کی و کجا این دفتر را گم کرده بودم، کی و کجا آن روزها به خاطرات پیوست. لای دفتر را باز کردم، نامه ای که بعد از چهارده سال جرات خواندن اش را نداشتم، تنگی نفس و لرزش دست و دلم از دستخط آشفته ام معلوم بود، چشم دوخته بودم به خط اول نامه که تلفن همراهم زنگ خورد مدیر انتشارات بود، بعد از سلام بی معطلی پرسید بالاخره نگفتی اسم این مجموعه ای که نوشتی چیست؟ کتاب که بدون اسم نمی شود...! چشم دوخته بودم به خط اول نامه، مدیر انتشارات سوالش را تکرار کرد من در جمله ی اول نامه غرق بودم در تمام آن روزها لابه لای لبخندی تلخ آب دهانم را قورت دادم و در پاسخ به سوال مدیر انتشارت گفتم "چیزهایی هست که نمی دانی" گفتم و تلفن را قطع کردم و هر صفحه ی دفتر را که ورق میزدم جمله ی اول نامه را با خودم تکرار میکردم، چیزهایی هست که نمی دانی، هیچ وقت ندانستی... چیزهایی هست که نمی دانی/ #علی_سلطانی
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    به نظر شما محتوای وبلاگ چطور بود؟



    آمار سایت
  • کل مطالب : 4737
  • کل نظرات : 164
  • افراد آنلاین : 6
  • تعداد اعضا : 18
  • آی پی امروز : 22
  • آی پی دیروز : 54
  • بازدید امروز : 2,482
  • باردید دیروز : 1,643
  • گوگل امروز : 1
  • گوگل دیروز : 6
  • بازدید هفته : 2,482
  • بازدید ماه : 68,357
  • بازدید سال : 236,916
  • بازدید کلی : 973,905
  • کدهای اختصاصی

    جاوا اسكریپت