loading...

داستان کوتاه

حشره ای بود آوازه خوان. در شکافِ باریکِ میان دو آجر، کفِ آخور گوسفندان لانه داشت. شب هنگام، آواز می خواند و آوازش لالایی می شد برای زبان بسته ها. شبی پسرک ....

داستانک ۸۴

مدیر بازدید : 47 یکشنبه 15 مهر 1397 نظرات ()

حشره ای بود آوازه خوان. در شکافِ باریکِ میان دو آجر، کفِ آخور گوسفندان لانه داشت. شب هنگام، آواز می خواند و آوازش لالایی می شد برای زبان بسته ها. شبی پسرک صاحبخانه ، آواز حشره را شنید. خواست برود سمت آخور از پی صدا. مادر مانع شد. اما پدر موافقت كرد و او را فرستاد. پسرک به دشواری حشره ی آوازه خوان را یافت. او را برداشت، به حمام برد، از چرک و گرد و خاک تن اش را زدود. غذايى برايش فراهم كرد و او را کنار نورِ آتشِ چراغ نشاند. حشره سکوت پیشه کرد. سكوت و سكوت. پس از مدتى پسرک از اين وضع عصبانی شد و خواست حشره را بکشد. اما حشره به حرف آمد که من در فراق خانه گرم و آب و غذا بود که شعر و آواز سر می دادم. حالا که به اینجا رسیده ام، دیگر نه شعر گفتنم می آید نه سوز و گدازی در صدایم هست. نویسنده: علی اشکان نژاد

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    به نظر شما محتوای وبلاگ چطور بود؟



    آمار سایت
  • کل مطالب : 4737
  • کل نظرات : 164
  • افراد آنلاین : 6
  • تعداد اعضا : 18
  • آی پی امروز : 21
  • آی پی دیروز : 54
  • بازدید امروز : 1,967
  • باردید دیروز : 1,643
  • گوگل امروز : 1
  • گوگل دیروز : 6
  • بازدید هفته : 1,967
  • بازدید ماه : 67,842
  • بازدید سال : 236,401
  • بازدید کلی : 973,390
  • کدهای اختصاصی

    جاوا اسكریپت