loading...

داستان کوتاه

وقتی سر سفره کسی نشستی مراقب حرف زدنت باش و گرنه این بلا سرت می آید در زمان جوانی، درویشی پیش من آمد و اثر گرسنگی در من دید. مرا به خانه خود خواند و گوشتی ...

داستانک ۹۹

مدیر بازدید : 38 دوشنبه 16 مهر 1397 نظرات ()
وقتی سر سفره کسی نشستی مراقب حرف زدنت باش و گرنه این بلا سرت می آید در زمان جوانی، درویشی پیش من آمد و اثر گرسنگی در من دید. مرا به خانه خود خواند و گوشتی پخته پیش من نهاد که بو گرفته بود و مرا از خوردن آن، کراهت می آمد و رنج می رسید. درویش که آن حالت را در من دید، شرم زده شد و من نیز خجل گشتم. برخاستم و همان روز، با جماعتی از یاران، قصد «قادسیه» کردیم. چون به قادسیه رسیدیم راه گم کردیم و هیچ گوشه ای برای اقامت نیافتیم.  چند روز صبر کردیم تا به شرف هلاک رسیدیم. پس، حال چنان شد که از فرط گرسنگی، سگی به قیمت گران خریدیم و بریان کردیم و لقمه ای از آن، به من دادند. خواستم تا بخورم، حال آن درویش و طعام گندیده یادم آمد. با خود گفتم؛ این ، جزای آن است که این درویش، آن روز از من خجل شد حکایتی از تذکره اولیا نوشته عطار نیشابوری
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    به نظر شما محتوای وبلاگ چطور بود؟



    آمار سایت
  • کل مطالب : 4737
  • کل نظرات : 164
  • افراد آنلاین : 7
  • تعداد اعضا : 18
  • آی پی امروز : 23
  • آی پی دیروز : 54
  • بازدید امروز : 2,829
  • باردید دیروز : 1,643
  • گوگل امروز : 1
  • گوگل دیروز : 6
  • بازدید هفته : 2,829
  • بازدید ماه : 68,704
  • بازدید سال : 237,263
  • بازدید کلی : 974,252
  • کدهای اختصاصی

    جاوا اسكریپت