loading...

داستان کوتاه

باید چندسال داشت تا بتوانی بدون دغدغه زنگ یک در ا فشار بدهی و بزنی به چاک؟ چرا خانه ی شما؟ باید زنگ در کدام خانه را فشار میدادم؟ کدام یک از درهای این شهر رویش..

داستان کوتاه ۱۴۰

مدیر بازدید : 61 شنبه 21 مهر 1397 نظرات ()
از روی کنجکاوی. از روی بی صبری. از روی دربه دری. از روی بی کسی. اصلا به تو چه حتما برای خودم دلیلی داشتم. حتما برای خودم دلیل قانع کننده ای داشتم وگرنه مریض نیستم که زنگ یک خانه را فشار بدهم و بدوم. بزنم به چاک. نفس نفس بزنم. ترس و دلهره را به جان بخرم. حتما دلیل قانع کننده ای داشتم. ولی آیا حتما باید برای کسی توضیح بدهم. راستش من همیشه از توضیح دادن بدم می آمده. توضیح.برای چه؟ برای اینکه زنگ در یک خانه را زده ام و بعدش زده ام به چاک. باید چکار میکردم. می ایستادم تا اینکه بیایید دم در و یک قبض برق یا گاز تحویلتان می دادم؟ قبضم کجا بود. بچه نبودم. بچه نیستم. مگر برای فشردن یک زنگ باید چقدر سن داشت؟ باید چندسال داشت تا بتوانی بدون دغدغه زنگ یک در ا فشار بدهی و بزنی به چاک؟ چرا خانه ی شما؟ باید زنگ در کدام خانه را فشار میدادم؟ کدام یک از درهای این شهر رویش نوشته است زنگ بزنید و فرار کنید؟ یا زنگ زدن مجاز! عقده ای؟! بله. من عقده ای بودم. کجا بهتر از زنگ یک در. چه کاری بهتر از فرار. فرار. من عاشق فرار بوده ام. هروقت ایستادم هروقت پای چیزی ایستادم ضرر کردم. هروقت پای یک حرف یا یک عقیده یا یک در یا ... چه میدانم هروقت پای چیزی ایستادم چیزی توی پاچه ام کردند. این بود که فرار کردم. نه.راستش همه اش هم به خاطر ترس نبود. شاید پای یک جور لذت هم در میان بود. یک لذت. لذتی که در کودکی فرصت انجام دادنش را به کرات نداشتم. آن موقع میخواستم پسر خوبی باشم. ولی حالا نمیخواهم. چون دیگر نیستم.نمیخواهم باشم. این روزها کسی خانه ی خودمان نیست. هیچ کس نیست. وگرنه چه لذتی بالاتر از اینکه زنگ در خانه ی خودتان را بزنی و فرار کنی؟ تا حالا امتحان کرده اید؟ به دک و پوزت نمیخورد. نه. شما عرضه اش را نداشتید. بله... عرضه میخواهد. فقط یک بار امتحان کن. یک بار. بعد بدو. هرچند با این وزنت گیر می افتی. گیر می افتی و آنوقت مجبوری مثل من جواب پس بدهی. اما من اول یادم نبودم که باید بدوم. اول که زنگ را زدم فکر میکردم با کسی کار دارم. بعد که صدای پایتان را از توی حیاط شنیدم دیدم صدای پایتان برایم آشنا نیست. این بود که فرار کردم. البته خودم ایستادم. چون از اول برای فرار کردن زنگ در خانه اتان را نزده بودم لذتی برایم نداشت. هیچ لذتی نداشت. این بود که گفتم لذتم را ببخشم به شما. به شمایی که سیصد کیلو وزن دارید و تا حالا مچ هیچکسی را که به قصد مزاحمت, زنگ دری را فشار داده است نگرفته اید. هرچند تازه فهمیدم که شما چاق تر از آن هستید که بتوانید لذت ببرید... با هر مصیبتی بالاخره از دست مرد چاق می گریزم. وای... این شهر پر است از آدمهای چاق. مطمئنم کوچه ی بعدی یکی دیگر یقه ام را می گیرد. باید جواب پس داد. همیشه باید به آدمهای چاق جواب پس بدهم. نکیر و منکر چندکیلو هستند. خدا رحم کناد. کوچه ی بعدی و یک عالمه زنگ. زنگ . زنگ زنگ. نه زنگ نمیچسبد. باید با دست یا لگد در بزنم و فرار کنم. با مشت. اینجوری واقعا فکر میکنند بچه ام. در حالی که نیستم. در حالی که هیچوقت نبوده ام. یک هویت دوروغین. یک هویت متزلزل. پنج بار محکم با مشت به در میکوبم و فرار میکنم. چرا پنج بار. چرا فقط پنج بار. کسی دنبالم نمیدود. کسی حتی در را باز نمیکند. شاید با خودشان میگویند بچه است. شاید با خودشان میگویند گدا است. شاید در خانه یک آدم لاغر را زده ام. شاید پنج بار در نزده ام. شاید چهار بار در زده ام. شاید شش بار. یعنی باید برگردم و پنج بار ضربه بزنم؟ شاید کسی در را باز کرد. شاید کسی بدود دنبالم. با این سن و سالم! با آن سن و سالش. چقدر دلم میخواسته مثل توی فیلمها پالتوی بلندی بپوشم و توی خیابان بدوم. همینجوری. بیخود. و مردم برگردند نگاهم کنند و بگویند چه اتفاقی افتاده است. بگویند چه مرگش است. و چقدر خوب میشد احیانا کسی با گوشی ازم فیلم بگیرد. و بلوتوثش کند. نه. برای هیچ کس جالب نیست که مردی ب پالتو توی خیابان بدود. شاید اگر لخت مادرزاد توی خیابان می دویدم قضیه فرقی میکرد. یا با یک مایو. ولی نه با پالتو. پالتو برای هیچکس جالب نیست. از بس بزرگ است. از بس همه جا را می پوشاند... کوچه ی بعدی. کوچه های بعدی. خانه های خالی. باید فکر دیگری کرد. باید بدوم. با یک تی شرت زرد رنگ. شاید کسی دنبالم کند. شاید فکر کنند دزدم. شاید فکر کنند چیزی را دزدیده ام.آیا همیشه دزدهابا یک تی شرت زردرنگ می دوند. بله. حتما فکر میکنند چیزی را زا کسی دزدیده ام. آنوقت می کنند دنبالم. شروع میکنم به دویدن. توی شهری که کوچه هایش را بهتر از خیابان هایش می شناسم. کسی نگاهم نمیکند. کسی نیست تا نگاهم کند. کوچه که جای دویدن نیست. یا شاید هم هست. ولی کوچه هیچوقت آنقدر شلوغ نیست که مردم برگردند و نگاهت کنند. اصلا دویدن در کوچه کاریست عادی. کاریست که همه توی زندگی اشان آن را به دفعات انجام داده اند . یا کسی دنبالشان دویده یا خودشان دنبال کسی یا چیزی دویده اند. کاری از پیش نمیبرم. می ایستم. نفس نفس میزنم. خیلی وقت بود که ندویده بودم. شاید برای همین است که کسی دنبالم نمیکند. شاید برای این سات که بلد نیستم چطور باید بدوم. بقیه مردم چطور می دوند. توی فیلمها چطور مردی با پالتو می دود که همه برمی گرددند تا نگاهش کنند. خواهرم چطور می دوید دنبال گربه ها؟ برادرم چطور می دوید دنبال توپ؟ پدرم چطور سگ دو می زد؟ دستهایم را مشت می کنم. باید موقع دویدن دستت را مشت کنی. باید مثل ورزشکارها بدوی. نه. مثل دزدها. دزدها چطور می دوند؟ کسی به من مشکوک نمیشود. چرا وقتی که باید بهت مشکوک شوند مشکوک نمیشوند ولی زمانی که هیچ کاری نکرده ای همه بهت مشکوکند؟ از کوچه می آیم بیرون. می روم توی پیاده رو. باید ترس گم شدن را به جا بخرم و وارد پیاده روها و خیابان ها شوم. این بار فکر بهتری به سرم م زند. باید توی پیاده رو بدوم و اسم کسی را صدا بزنم. ولی اسم چه کس را؟مهدی،محسن،حسین،علی،محمد،قاسم،چنگیز،کاظم و...؟ "فریدون"!!!!! "فریدون"... فریدون... می دوم. بی توجه به عابرین و رهگذرین. گور پدر همه اشان. می دوم. بی آتنکه کسی نگاهم کند. بی آنکه کسی بگوید چه مرگش است. کمی جلوتر نفس نفس زدنهای لعنتی مرا به ایستادن وامیدارد. می ایستم. کنار یک تیرچراغ برق. همیشه دوست داشته ام در یک شب برفی دختری را زیر یک چراغ ببوسم. آیا باید صبرکنم تا زمستان بیاید. آیا باید صبرکنم تا شب شود. "نزدیک ترین شعبه ی بانک ملت کجاست؟" . نمیدانم. باید از کس دیگری بپرسید. کسی که این خیابان های لعنتی را بهتر از من بشناسد. شروع میکنم به قدم زدن توی پیاده رویی که نزدیک ترین شعبه ی بانک ملتش را بلد نیستم. دستم را میکنم توی جیبم. دستم را میکنم توی جیبم و یک حس نامرئی مرا به سوت زد وامیدارد. سوت میزنم ترانه ای را که در بچگی یاد گرفتم ،توی عروس پسرعمویم. "کفتر کاکل به سر وای وای... این خبر از من ببیر وای وای... صدایی میشنوی. "یارو دیوونه است." "نه بابا،عاشقه. هه هه" . با دست نشانت میدهند. با دست. با همان دستی که یک ساعت پیش ماتحتشان را تمیز کرده اند. با همان دست. البته اگر از جنس آدمهای کون نشور نباشند. دست از سوت زدن میکشی. حتما من تابلوی مورد نظر را ندیده ام. "سوت زدن ممنوع". سرم را می اندازم پایین و میروم. چرا وقتی سرت را می اندازی پایین و میروی میگویند مثل گاو سرش رو انداخت پایین و رفت؟ چه فرقی با یک گاو دارم. این روزها هیچ فرقی ندارم. گاوی میان گاوها. صدا می آید. صدای قار و قور از یک شکمم. کاش می توانستم با لگد به شکم خودم بکوبم. حالا بلاتکلیف ماند ام که به خانه برگردم یا به یک ساندویچی بروم. هیچوقت اختیارم دست خودم نبوده. یک روز پدرم،یک روز مادرم، یک روز برادر بزرگترم،یک روز معلمم و حالا شکمم. توی هرخانه ای چیزی پیدا میشود. حتی خانه ی ما. وارد کوچه میشوم. کوچه ی خودمان. چقدر ثروتمندم. خانه دارم. کوچه دارم، محله دارم. شهر دارم. استان دارم. کشور دارم. کلیدم را از جیبم بیرون می آورم. کاش میشد بودن اینکه کلید را توی قفل بپیچانی کسی بیاید و در را برایت باز کند. کاش میشد با همین کلید به در کوبید. ولی کسی خانه نیست. کلید را توی در میچرخانی. در باز میشود. همیشه هر دری که باز میشود نشانه ی خوشبختی نیست.
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    به نظر شما محتوای وبلاگ چطور بود؟



    آمار سایت
  • کل مطالب : 4732
  • کل نظرات : 164
  • افراد آنلاین : 5
  • تعداد اعضا : 18
  • آی پی امروز : 35
  • آی پی دیروز : 63
  • بازدید امروز : 1,272
  • باردید دیروز : 5,825
  • گوگل امروز : 6
  • گوگل دیروز : 9
  • بازدید هفته : 25,699
  • بازدید ماه : 63,820
  • بازدید سال : 232,379
  • بازدید کلی : 969,368
  • کدهای اختصاصی

    جاوا اسكریپت