loading...

داستان کوتاه

نصف شب است. به دو تخت دیگر نگاه می کنم، پشتشان به من. نگاهم را برمیگردانم. توریهای پشت پنجره نفسم را بند می آورد. درد امانم را می برد. سرم را نزدیک پنجره ...

داستانک۱۴۳

مدیر بازدید : 46 یکشنبه 22 مهر 1397 نظرات ()
نصف شب است. به دو تخت دیگر نگاه می کنم، پشتشان به من. نگاهم را برمیگردانم. توریهای پشت پنجره نفسم را بند می آورد. درد امانم را می برد. سرم را نزدیک پنجره می برم و پیشانیم را به لبه ی سنگ می کشم. آرام از کنار پیشانیم تا وسطش. درد امانم را بریده است. اما سرم درد نمی کند. بلند می شوم یادم افتاده، باید همه را بنویسم. یک خودکار بر می دارم و از دستهایم شروع می کنم. شب به صبح نزدیک می شود، ده خط در میان از ذهنم جا می اندازم. یادم می آید اما جا می اندازم. بدن من کوچک است ولی کار من تمامی ندارد. سینها هایم خون چکان. متورم. به پاهایم می رسم. حتی کف پاهایم خطهای خون آلود و کبود می کشم. خودکار من آبی است. درد امانم را بریده است اما بدنم درد نمی کند. آرامم. صبح شده است، گویا. تشنه هستم. دو تخت دیگر پشتشان به من است، هنوز. با پای برهنه، و برهنه به آب سرد کن نزدیک می شوم. دو نفر از ایستگاه پرستاری به من نزدیک می شوند اما مبهوت سرجایشان می ایستند. سومی می آید و جیغ می زند جذام. جذام نویسنده: شیوا سبحانی
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    به نظر شما محتوای وبلاگ چطور بود؟



    آمار سایت
  • کل مطالب : 4732
  • کل نظرات : 164
  • افراد آنلاین : 4
  • تعداد اعضا : 18
  • آی پی امروز : 33
  • آی پی دیروز : 63
  • بازدید امروز : 1,200
  • باردید دیروز : 5,825
  • گوگل امروز : 6
  • گوگل دیروز : 9
  • بازدید هفته : 25,627
  • بازدید ماه : 63,748
  • بازدید سال : 232,307
  • بازدید کلی : 969,296
  • کدهای اختصاصی

    جاوا اسكریپت