loading...

داستان کوتاه

غریبه؛ بلند بالا بود و لاغراندام. انبوهیِ گرد و خاک، رنگ اصلیِ کفش¬های چرمیش را پنهان کرده بود. گرد و خاک بالا آمده بود و بالا آمده بود تا رسیده بود به

داستان کوتاه ۱۴۶

مدیر بازدید : 85 یکشنبه 22 مهر 1397 نظرات ()
اولین کسي که از آمدن غریبه باخبر شد، ارجاسب بود و ماده سگِ لنگش. سگ به محض دیدن او از جایش نیم¬خیز شد و پشت سر هم بنای واق واق گذاشت. ترس مبهمی در صدایش بود. بعد هم زوزه کشید. غریبه اعتنایی نکرد. انگار صدایش را نمی¬شنید. نزدیکش که رسید، لختی ایستاد، نگاهی به دور و اطراف انداخت، لحظه¬ای به هیکل نحیف سگ خیره شد و سیگاری از جیب پیراهنش در آورد و کنج لبش گذاشت. سگ که دید سر و صدایش فایده¬ای ندارد، از خودش وا رفت. یکی دو لوكه¬ کوتاه کشید و بعد هم سر جایش لمید. اما هشیار بود و حرکات غریبه را زیر نظر داشت. تا پاسی از شب گذشته را سگ¬های آبادی ¬نالیده بودند. یکی که می¬نالید، پشت سرش سگهاي ديگر هم دم مي¬گرفتند. و بعد باد افتاده بود میان کوکنارهای سراشیب کوه. ناله¬ سگ¬ها و زوزه¬ باد كه فرو نشست، غیغوجه¬ای افتاد میان نخلستان¬ها. صدای دهل و تمبک زنان و مردانی که به آوازی غریب دست¬افشانی می¬کردند. و در آخر طنین گام¬هایی گم بر پشت¬بام¬ها و لرزش هندرسک¬ها. و از آن پس تموج دیوانه¬وار گزها و کهورک¬ها. سحرگاه هیچ خروسی اذان نگفته بود. انگاری گرد مرگ بر گلویشان پاشیده باشند. و خورشید غبارآلوده و گرم از پشت کوه¬های خاکسترین سر برآورده بود. غریبه؛ بلند بالا بود و لاغراندام. انبوهیِ گرد و خاک، رنگ اصلیِ کفش¬های چرمیش را پنهان کرده بود. گرد و خاک بالا آمده بود و بالا آمده بود تا رسیده بود به ساییدگیِ شلوارِ جینِ مشکی رنگی که پایش بود. با این که هوا گرم و تفتیده بود، پالتویی به همراه داشت. تنش نبود. آن را گذاشته بود میان بند کیفی که در دست داشت. آخرین پک را که به سیگار زد، نگاهی به آسمان انداخت. آن دوردست¬ها پشته¬ای گرد و غبار، در هم می¬تنیدند و گردن می¬کشیدند رو به آسمان. دسته¬ای کلاغ، ترسیده و پرخروش کاغ می¬زدند و از درختی پر می¬کشیدند بر درختی دیگر. ته مانده¬ سیگار را به روی زمین انداخت و با نوک کفشش آن را در هم فشرد. سگ، آرام گرفته بود. قدمی به جلو برداشت و کنارش نشست. بند کیف را رها کرد و دستی بر سر حیوان کشید. ارجاسب که تازه متوجه حضور غریبه شده بود از لب پنجره¬ اتاقش او را می¬پایید. دست غریبه آرام آرام روی گردن حیوان سرید و از آن جا هم كشيده شد بر کشاله¬ ران¬هاش. بلند كه شد. خمیازه¬ای کشید، گرد و خاک پاچه¬های شلوارش را تکاند، کیفش را روی کولش انداخت و به راه افتاد. کمی می¬لنگید. سگ هم بلند شد، کش و قوسی به بدنش داد و دنبالش دوید. قبراق می¬دوید، بدون این که ذره¬ای بلنگد. ساعتی بعد همه¬ اهالی روستا از غریبه¬ای حرف می¬زدند که ماده سگ لنگ ارجاسب را شفا داده بود. خبرش را خودِ ارجاسب به گوش همه رسانده بود. در ابتدا کسی حرفش را باور نمی¬کرد، اما همین که حیوان را دیدند، پیِ آن مرد گرفته و بدون این که ذره¬ای بلنگد، به این سو و آن سو می¬دود، کم و بیش باورشان شد. غریبه زیر سایه¬سارِ کُنار ِ پیری که چسبیده به دیوار امامزاده¬ای د ابتدای ورودیِ آبادی قرار داشت، کفش¬هایش را در آورده بود و تکیه داده به تنه¬ درخت، خوابیده بود. امامزاده مدت¬ها بود که دیگر زائری نداشت. تنها کسی که سر وقتش می¬رفت سید باقر، متولی نابینای امامزاده بود که او هم دست و دلش به کار نمی¬رفت. چرا که عایدی او هم از نذوراتی بود که مردم نذر امامزاده می¬کردند. مدت¬ها بود دیگر کسی دست به دامان امامزاده نمی¬شد. خبر آمدن غریبه و کاری که انجام داده بود دهان به دهان می¬گشت مردم، سرازیر شده بودند به طرف پیر کنار. آنهایی که زودتر رسیده بودند، از چند متریِ درخت جلوتر نمی¬رفتند. غریبه هنوز در خواب بود. سگ، دور کنار می¬چرخید و بازی می¬کرد. مردم با دست نشانش می¬دادند. باور این که ماده سگ لنگ ارجاسب این گونه بالا و پایین بپرد، برایشان کمی مشکل بود. ارجاسب هم كه شفاي سگش را به چشم ديده بود چند بار خواست حیوان را به طرف خودش بکشد، اما فایده-ای نداشت. انگاری سگ او را نمی¬شناخت. کدخدا كه آمد غریبه هنوز در خواب بود. مردم را با دست کنار زد و از میان¬شان عبور کرد. ـ چی شده؟ این چه بساطی هس که علم کردید؟ روی صحبتش با ارجاسب بود. خبر داشت که آن جمعیت به واسطه¬ حرف¬های ارجاسب است که دور غریبه جمع شده¬اند. و اشاره کرد به غریبه که از سر و صدای او و جمعیت بیدار شده بود و بهت¬زده به آنان نگاه می¬کرد. کدخدا ادامه داد: « زبونم لال مگه این بابا پیغمبره که معجزه کنه و لنگ و کور و کچل شفا بده.» اشاره¬اش به پسر چلاقِ کربلایی حسین بود که اول جمعیت پیش پای ارجاسب نشسته بود. پسرک از خودش وا رفت و کمی عقب نشست. کدخدا نگاهی به ریخت و قیافه غریبه انداخت: «حداقل از این امامزاده خجالت بکشید که روز پنجاه هزار سال سر راهتون رو می¬گیره. زود این جا رو خلوت کنید. یک ساعت دیگه بیام این جا ببینم هنوز ... » باقیِ حرفش را ادامه نداد. راه افتاد که برود. مردم انگار به خودشان آمده باشند، پچ¬پچ کنان پشت سرش به راه افتادند. تنها ارجاسب ماند و پسر چلاقِ کربلایی حسین. او هم چند مرتبه خواست بلند شود و برود، اما ارجاسب مانع از این کارش شد. غریبه با چاقویی که از کیفش بیرون آورده بود، مشغول تراشیدن تکه¬ای چوب بود که همان جا، پای درخت کنار افتاده بود. سگ از جنب و جوش افتاده و پیش پای غریبه لمیده بود. ارجاسب و پسر کربلایی چشم غریبه بر نمی¬داشتند. تراشیدن چوب که تمام شد، آن را به گوشه¬ای پرتاب کرد. سگ خیز برداشت به طرف جایی که تکه چوب افتاده بود. با چنان سرعتی دوید که ارجاسب انگشت به دهان ماند. پسر کربلایی حسین هم دست کمی از او نداشت. سگ، تکه¬ چوب را به دندان گرفت و بی¬اعتنا به صاحب قبلی¬اش به طرف غریبه دوید. و او بی¬حوصله چوب را از دهان حیوان گرفت و بیخ تنه¬ درخت، توی خاک نرم آن جا فرو کرد. دوبار سیگاری از جیبش در آورد. یک دستش را به تنه¬ی درخت تکیه داد و از سر جایش بلند شد. در حالی که سیگارش را روشن می¬کرد، لنگ لنگان به طرف آن دو حرکت کرد. به آنها که رسید، لحظه¬ای، ایستاده؛ چشم در چشم نگاهشان کرد و بعد در یک قدمی¬شان زانو بر زمین زد و نشست. پسر کربلایی حسین خواست بلند شود و برود که غریبه دستش را گرفت. ماده سگ ارجاسب شست پای غریبه را بو می-کشید. پلک چشمان پسرک مدام پایین می¬افتاد و دوباره باز می¬شد. غریبه دستش را سراند تا روی پای پسرک. درست همان جایی که سال¬ها در آن احساس ناتواني مي¬كرد. دقایقی دیگر غریبه در حالی که سیگارش به انتها رسیده بود از سر جای بلند شد و به طرف درخت کنار بازگشت. لنگیِ پایش بیش¬تر از قبل شده بود. سگ، برایش دم تکان می¬داد. ساعتی بعد، ولوله¬ای در روستا بر پا شده بود. مردم، دسته دسته از گوشه و کنار می¬آمدند و گردِ درخت کنار حلقه می¬زدند. هر کس مریض بدحالی داشت، بغل زده بود و با عجله می¬آمد. حتا سید باقر، متولی امازاده هم کورمال کورمال و عصا زنان آمده بود و پیشاپیش جمعیت جای گرفته بود. کربلایی حسین هم به همراه پسرش آمده بود. یکی¬شان، سبدی پر از میوه در دست داشت، و دیگری قابلمه¬ای پر از غذا. ارجاسب هم دست مادرش را که به زور راه می¬رفت، در دست گرفته بود و می-آمد. سر و کله¬ کدخدا هم دوباره پیدا شد. این بار «شیخ عباس» ملای آبادی هم با او بود. عبای شتری رنگ کهنه¬ای بر دوش انداخته بود و دستار سفیدی بر سر بسته بود. اموراتش از خواندن قرآن بر سر قبرها می¬گذشت. ولی چند صباحی بود که او هم دیگر مشتری چندانی نداشت سگرمه¬های هر جفت¬شان در هم بود. بدون این که با کسی صحبت کنند، یکراست به طرف غریبه رفتند. اول کدخدا شروع به صحبت کرد. «دکون باز کردی عمو؟ یک باره بیا و بگو که پیغمبر و امامی و خلاص! اگر هم رمال و دعانویسی برو جای دیگه معرکه بگیر. برو ده بالاتر. اینجا ما رمال و فالگیر نمی¬خواهیم.» و اشاره به مردم کرد تا متفرق شوند. کسی از جایش تکان نخورد. وقتی دید کسی از او حرف شنوی ندارد رو به شیخ عباس کرد. «من که چاره¬ کج فهمی این مردم نمی¬کنم. حداقل شما چیزی بگید.» شیخ عباس تسبیح دانه درشتی از جیبش بیرون کشید. چند دانه¬ آن را پس و پیش کرد، ذکری خواند، تمام که شد گفت: «مردم! ماجرای قوم لوط رو شنیدید یا نه؟ ساده دلایی که فریب شیطون رو خوردن و نعوذبالله به عمل شنیع لواط رو آوردن.» و تمام ماجرای قوم لوط را برایشان باز گو کرد. از شیطان گفت که چگونه در هیئت پیری زال بر آنان نازل شده و برای رهایی¬شان از شرِ ¬دزدهایی که میوه¬ باغ¬هایشان را می¬دزدیدند، پیشنهاد کرده از آن روز به بعد هر کسی را در حین انجام آن عمل دیدند، با زور و اجبار هم که شده با او لواط کنند. و از جوانی خوش سیما گفت که فردای آن روز به هنگام دزدی از باغی، رسن بر دست و پایش می¬اندازند و با او چنان می-کنند که پیر زال سفارش کرده بود. و یادآور شد که آن جوان خوش سیما کسی نبوده جز همان پیر زال، کسی نبوده جز شیطان. در آخر گفت که شیطان هر لحظه به رنگ و لباس و لعابی در می¬آید. ساعتی پیرِ زال است، ثناگو و هوکشان، با جامه¬ و تن¬پوشی مندرس، و ساعتی جوانی رعنا، پنهان شده در جامه¬ای زربفت و گرانبها. ساعتی زنی نیکو خصال و خوش سیماست و ساعتی، عجوزه¬ای بد ترکیب. مبادا فریبش را بخورید که اگر چنین شد همه نزد خدا و پیغمبرش رو سیاهیم. این را گفت و راهش را کشید و رفت. کدخدا هم از پی¬اش روانه شد. دوباره جمعیت پراکنده شدند. تنها سید باقر نابینا، کربلایی حسین و پسرش و ارجاسب و مادرش مانده بودند. مرد غریبه بدون این که سرش را بالا کند، هنوز مشغول تراشیدن چوب بود. سگ، سرش را گذاشته بود روی پای غریبه و چرت می¬زد. کربلایی حسین قدمی به جلو برداشت. «غذا برات آوردم عمو. بخور تا سرد نشده. می¬دونم که گرسنه¬ای!» روی زمین نشست و قابلمه غذا را به طرف او هل داد. «دمپختکه. بخور. همه¬ش رو بخور.» سبد میوه را هم برداشت و بغل دست غریبه گذاشت. «بخور عمو!» و ادام داد: «خدا خیرت بده که بچه¬م رو شفا دادی. ده سال آزگار، غم و غصه¬ این بچه خواب از چشمم گرفته بود. مادرش از غصه دق کرد و مرد. خیال می¬کرد تقصیر اون بوده. توی خواب لگد زده بود به بچه¬ دو ساله. روی پشت بام خوابیده بودیم. از همون بالا افتاده بود پایین. خدا خیلی خاطرش رو خواست که نمرد و فقط پاهاش علیل شد. هر چی هم دوا و درمانش کردیم، فایده¬ای نداشت. طبیب می¬گفت: بد جوش خورده. همه¬اش تقصیر «حاج کندلِ» شکسته¬بند بود که پای بچه¬مون علیل شد. قضاقورتکی پای بچه رو سر هم کرده بود. حالا چند سال است که مرده. هر چی خاکش هس، بقای عمر شما باشه» غریبه ته قابلمه را بالا آورده بود. اصلاً به حرف¬های کربلایی حسی توجه¬ای نمی¬کرد. یا شاید هم چیزی نمی¬شنید. لقمه¬ آخر را که بلعید، سیب سرخی از داخل سبد برداشت و گاز بزرگی به آن زد. تنه¬ نیم شده کرمی میان سفیدی گاز زده سیب جان می¬کند. تک و توک دانه¬های برنج به سبیلش چسبیده بود و همراه جویدن¬هایش بالا و پایین می¬رفت. کربلایی حسین انار بزرگی از داخل سبد جدا کرد و به دستش داد. «بیا، مال باغ خودمونه. درسته که چند ماهه بارون نیامده، ولی درختاش هنوز خوب بار می¬ده.» نگاهی به ارجاسب کرد. انگار مطلبی را که می¬خواست بگوید، زیر زبانش مزه مزه می¬کرد. آخر سر حرفش را زد. «اگه وضع همین طور باشه و بارون نیاد، تمام این منطقه خشکسالی می¬شه. آب بارون برای ما مثل هواست. مثل خورد و خوراکه. آب نباشه، زراعت هم نیست، گندم هم نیست، نون هم نیست. این¬ها که نباشند، صد تا بلای دیگه هم سر مردم هوار می¬شه. قحط سالی می¬شه، کُر ملخ می¬آد. مریضی، کوفت، زهرمار! قبول داری عمو؟» سرفه¬¬ای کرد و ادامه داد: «اگه دعا کنی بارون بیاد، خدابیامرزی این مردم یک عمر پشت سرت هست. ها، عمو! دعا می-کنی؟» وقتی دید غریبه هیچ جوابی نمی¬دهد و تنها مشغول خوردن است، به ارجاسب اشاره کرد تا مادرش و سید باقر را جلوتر بیاورد. «این سید باقر آدم خوبیه. مادرزاد، نابینا به دنیا اومده. بابا و ننه¬ش هم خادم همین امامزاده بودند. ثواب داره اگه این بنده¬ خدا رو هم از این درد و مصیبت نجات بدی.» اشاره کرد به مادر ارجاسب: «یه چند مدتی می¬شه که زبوش بند اومده. چرا بند اومده، خدا عالمه! دکتر هم جوابی که آدمو قانع کنه نمی¬ده. زبونش باز بشه تا عمر داره دعاگوی شماست. هم خودش، هم این ارجاسب. » غریبه، آروغ بلندی از روی شکم سیری کشید. بعد هم برای چندمین با سیگاری از جیبش در آورد و آتش زد. حلقه¬های دود چرخ می¬زدند و بال می¬رفتند. ارجاسب، چند قدمی مادرش را نزدیک¬تر آورد و پیش روی مرد غریبه، وادارش کرد بنشیند. «اگه به چشم خودم نمی¬دیدم، صد سال سیاه هم باورم نمی¬شد که شما صاحب کرامت هستید. این ماده سگ رو سه چهار سال پیش غربتی¬ها با چوب ناکار کردند. شبانه اومده بودند پی دزدی. از اون موقع به بعد مدام می¬لنگید بسته زبون. وقتی که دست به سر و پاش می¬کشیدید، با خودم گفتم این یارو به گمونم دیوونه باشه. می¬خواستم فحش و بد و بیراه هم به شما بدم. ولی خوب که ندادم. انگار یکی در گوشم می¬گفت بگذار کارش رو بکنه. چه کار بنده¬ خدا داری؟ بعد که سگ بلند شد و دنبال شما راه افتاد، داشتم پس می¬افتادم. معجزه که شاخ و دم نداره! » غریبه بی¬اعتنا به حرف¬های ارجاسب، از سر جایش بلند شد، یکی دو قدم پس و پیش رفت و چرخی دور درخت کُنار زد. آتش سیگارش هنوز خاموش نشده بود. سر حوصله چند پک دیگر به آن زد و ته مانده¬اش¬ را زیر پا له کرد. ارجاسب و کربلایی حسین، خیره، بدون این که حتا پلک بزنند، به او چشم دوخته بودند. چند سرفه¬ خشک راه گلویش را گرفت. پشت درخت رفت و اخ و تف غلیظی انداخت. با نوک کفشش خاک روی آب دهانش ریخت. سید باقر بغل دست کربلایی حسین نشسته بود. غریبه به طرفش رفت و روبرویش نشست. کربلایی با دست روی پای سید باقر زد. «سید! حواست باشه. آقا روبروت نشسته» سید کمی جابجا شد.«خدا اجرش بدهه.» و ادامه داد: «آقا! قربون جدت بروم، چشمم علاج داره؟ خوب بشو هس؟» غریبه جوابی نداد. دستش را بلند کرد و انگشتانش را به آرامی بر پلک¬های سید باقر گذاشت. سید یکباره تکان شدیدی خورد. زیر لب گفت: «سبحان¬الله!» و شروع به ورد خواندن كرد. دستانش رعشه گرفته بود. کربلایی حسین و ارجاسب و پسر کربلایی هم دست کمی از او نداشتند. غریبه دست دیگرش را به طرف پیرزن دراز کرد. ارجاسب مادرش را کمی جلوتر کشید. دستان غریبه که بر سر پیرزن قرار گرفت، رعشه¬ای تمام اندام او را هم در بر گرفت. دقایقی بعد، پیرزن به حرف آمده بود. مدام پسرش را که پهلوی دستش نشسته بود، صدا می¬زد و می¬گریست. کربلایی حسین دست به آسمان بلند کرده بود. پسر کربلایی هم به طر روستا می¬دوید تا خبر شفای پیرزن را به مردم بدهد. لحظاتی بعد، کله¬ای تراشیده، با یک جفت ابروی پاچه بزی، و سبیلی که از زیادی مصرف سیگار زرد شده بود، پیش چشمان سید باقر نابینا شک می¬گرفت. اولین انسانی را که در عمرش می¬دید، غریبه بود. یک لحظه جا خورد و بعد، با تمام وجود فریاد کشید. پشت سر غریبه، درخت کنار تنومندی با شاخ و برگ¬های زیاد شکل می¬گرفت و سگی که زیر آن لمیده بود. باد، پیچیده بود در شاخه¬های درخت. آن سوتر گنبدی فیروزه¬ای رنگ، زیر گرد و غباری انبوه، خودنمایی می¬کرد. پرنده-ای لاغر و سیاه بر نوکِ آن نشسته بود و نفیر می¬زد. هر چه تصاویر پیش چشم سید باقر وضوح و شفافیت بیش¬تری¬ می-یافت، تصاویر پیش چشم غریبه، گنگ و در هم می¬شد. به گونه¬ای که پس از دقایقی، از اندام سید باقر و کربلایی حسین، جز خطوطی مبهم و تار، چیز دیگری در پیش چشم غریب باقی نمانده بود. با این که هنوز ساعتی مانده بود به غروب خورشید، در نظرش همه جا به تاریکی فرو می¬رفت. بلند شد و کورمال کورمال، خودش را به درخت کنار رساند. لنگی پایش بیش¬تر و زبانش سنگین شده بود. ... ساعتی دیگر، ولوله¬ای پای درخت کنار بر پا بود. هر چه کور و کچل و چلاق بود، آمده بودند شفا بگیرند. هر کدام دقیقه¬ای پیش روی غریب می¬نشستند و دردی را که سال¬های سال با خود داشتند، بر شانه¬هایش می¬گذاشتند و می¬رفتند. تنش زیر بار این همه امانت جانگزا فرسوده می¬شد. ساعتی مانده به نیمه شب، دیگر مریض لاعلاجی در آبادی پیدا نمی¬ش الا غریبه. تک و توک مردمی که اطرافش بودند آرام آرام پراکنده شدند و ب خانه¬هاشان رفتند. زیر درخت کنار، مرد غریبه سیگاری بر لب، نشسته بود و به باران فکر می¬کرد. به درختانی که از بی¬آبی له¬له می¬زدند. سگ، کنار دستش لمیده بود و خرناسه می¬کشید. چشمان غریبه جایی را نمی¬دیدند. گوش¬هایش صدایی نمی¬شنیدند. و زبانش در دهان نمی¬چرخید. حتا توان این که از سر جایش بلند شود، نداشت. دست چپش سنگین شده بود. دست راستش گر چه هنوز توان اندکی داشت، اما به رعشه افتاده بود. دندان¬های زردش از فکش جدا و همراه با خل سینه¬اش به بیرون پرتاب می¬شدند. جداره¬ غضروفی میان بینی¬اش به مایع لزج و چسبناکی تغییر حالت داده بود. لب بالایی¬اش شکافته بود. بر پیشانی¬اش، زخم کهنه¬ای به مانند یادگار باقی مانده¬ای از مهر و سجاده دهان باز کرده بود. توان این که حتا ادرارش را نیز نگه دارد، نداشت. شلوار جینِ آبی رنگش بوی تعفن و شاش گرفته بود. تشنگی امانش را بریده بود. کم کم به خواب می¬رفت که یک باره نم بارانی بر صورتش نشست. صبح روز بعد، پای پیر کنار آبادی، جسد بی¬جان غریبه خیسِ آب بود مانند طفلی که در زهدان مادر آرمیده باشد در هم پیچیده بود. سگ، کنار دستش روی دو پا نشسته بود و از ته دل، بلند و خش¬دار زوزه می¬کشید. گنبد فيروزه¬اي رنگ امامزاده بر اثر باران شب پيش از گرد و غبار پاك شده بود و زير نور خورشيد مي¬درخشید. پیراهن غریبه را که برای شستشو و خاکسپاریِ تنش چاک ¬دادند، بر گرده¬اش رد و نشانی غریب ¬یافتند. رد و نشانِ باقی مانده¬ای از بالِ فرشتگان.
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    به نظر شما محتوای وبلاگ چطور بود؟



    آمار سایت
  • کل مطالب : 4732
  • کل نظرات : 164
  • افراد آنلاین : 5
  • تعداد اعضا : 18
  • آی پی امروز : 35
  • آی پی دیروز : 63
  • بازدید امروز : 1,309
  • باردید دیروز : 5,825
  • گوگل امروز : 6
  • گوگل دیروز : 9
  • بازدید هفته : 25,736
  • بازدید ماه : 63,857
  • بازدید سال : 232,416
  • بازدید کلی : 969,405
  • کدهای اختصاصی

    جاوا اسكریپت