loading...

داستان کوتاه

لبهايش را جنباند مي خواست بپرسد . اما تو شروع به آواز خواندن کردي ب طوريکه همسايه کناري آپارتمان به تو زنگ زد . گوشي سيار تلفن را سه چها موزائيک مانده به کفشها

داستان کوتاه ۱۵۴

مدیر بازدید : 61 دوشنبه 23 مهر 1397 نظرات ()
کبريت را چند بار تکان دادي ؛ بعد از يک فوت کشيده خاموش شد به سيگار نم نم پک زدي و آرام آرام فرو بردي و حلقه حلقه دود را پس دادي به صورتت نگاهي کوتاه انداخت ؛ مي خواست بپرسد ! ! ! ... اما تو در عمق ناگسسته روحش خلائي ديدي ؛ حرفش را به زبان آوردي براي لحظه ئي گنگ بود و حالت مضحکي به خود گرفت خنديد ؛ آنقدر که دو لا شد شتر سواري دولا دولا دارد . دستت را بالا بردي و فيلتر سيگار را پرت کردي توي زير سيگاري رنگ صورتش تغيير کرد و خود را جابجا کرد و توي دلش گفت : احمق ... به همين راحتي برايت تمام نشد . طول سالن پذيرائي را قدم زدي ؛ مي دانستي سرش گيج مي افتد بالاخره خودت را توي آشپزخانه مي بيني که داري آبجوش درست مي کني . فنجانت را پر مي کني و روي اپن آشپزخانه مي گذاري . بخار از فنجان بلندشد . آلبالو ها را با قاشق له کردي و روي آنها الکل ريختي . او فقط نگاه مي کند و تو قاشق را تند تند به استکان مي زني ... لبهايش را جنباند مي خواست بپرسد . اما تو شروع به آواز خواندن کردي ب طوريکه همسايه کناري آپارتمان به تو زنگ زد . گوشي سيار تلفن را سه چها موزائيک مانده به کفشهايش پرت کردي ؛ اخمي کوتاه چهره اش را کدر کرد و صورت گردش را متمايل به بيضي ، به او گفتي : مارمالاد بخور . چون گفته بودن توي تحصن بايد مارمالاد خورد . ظرف مارمالاد پيشش گذاشتي و دم پائيها ر خرت خرت کف اتاق مي کشي . سر تا پا مي لرزد ؛ ولي خيلي زود خودش را جمع و جور کرد دوباره مي خواست بپرسد ؟ ! ! ... اما تو کم نمي آوري و موئي از سينه اش مي کني ... دوباره مي ... دوباره تو مو ... دوباره مي ... دوباره تو مو ... دوباره مي ... دوباره تو مو ... . موهاي زير نافش را گذاشتي و او را مجبور کردي مارمالاد بخورد . اين قانون خوردن است . مارمالاد ، مارمالاد ، مارمالاد ... تقريباً تمام بدنش مارمالاد شده است . چون خصلت همه چيز و همه کس به مارمالادي است که مي خورد . صبح که از خواب بيدار شدي ؛ مي بيني ايستاده است و به نقطه ئي خيره است . خميازه ئي بلند کشيدي و به تنت کش و قوس دادي ، چيزي ضروري و دشوار تو چشمهايش موج مي زد . سيگار را روشن کردي لبهايش را جنباند . دوباره م خواست بپرسد ؛ جالب اينجاست تو هم دوست داشتي روي پيشاني بلندش نقطه بگذاري و بنويسي زير هيجده ساله ها نخوانند . شروع به کنده کاري مي کني و بعد با نوک سيگار نوشته را تو پر مي کني . يک پک و حرف زا ، يک پک و حرف يا ... يک پک و ادامه ... . اومکتوب شد و به سرزمين کاغذها آمد . آدمي زندگي مي کند تاکاغذ نباشد . شايد خريت بود.اما زندگي شد با سينه ئي بدون مو و پيشاني مکتوب و يک پرسش بر لبهائي که نمي توانست سئوال کند ؛ دهانش بوي ارسينک و لگن مي داد . فرداي آنروز او را به مغازه ات بردي و او را پشت ويترين گذاشتي ؛ روي سينه اش اتيکت زدي (( فروشي نيست )) آخر شب هر دو به آپارتمان مي رفتيد . يک روز که از خواب بيدار شدي ، ديدي سرجايش نيست . اندوهي ترا مي گيرد . همه جا مي گردي اما او نيست به دفتر روزنامه مي روي و در بخش گمشده ها آگهي دادي نميدانستي چه بنويسي ! ! ... مي نويسي يک سئوال گمشده است ؛ بعد از دفتر روزنامه بيرون آمدي و ب مغازه رفتي و به تراشيدن مجسمه ها مشغول شدي ؛ نصف صورت ايوب را هاشور زدي . اما دل به کار نمي دادي ؛ از مغازه بيرون آمدي و مثل هر روز به تابلو مغازه ات نگاه کردي (( مغازه آفرينش )) جيغ کوتاهي کشيدي او بالاي مغازه ا ايستاده و مي خواهد خودش را پائين بيندازد ؛ به کلانتري خبر مي دهي ... اول از او تست مي گيرند و بعد تو را از قيوميت او در مي آورند . فرداي آنروز به پانسيون سند وز خوشگله ميرود و درکافه ئي که سر چهار راه است روي صندلي که رو به پنجره است لم مي دهد . سرنوشت عجيب و آرام او کتابي است که او را مي خواند و مي خواند . تا کنار هم قرار بگيرند . شکلهاي عجيبي که از تن او فرار کرده اند . او روزنامه را پر از قواعد خودش کرده است و تو از ژروناليست بدت ميآيد . چونکه عقايد خود را با روزنامه مي پيچانند . او در و ديوار پانسيون را روزنامه چسبانده است . مبلها و فنجانها و حتي حرفهايش را اتيکت زده است . تنها سر مسيح روزنامه پيچ نشده است که دارد لبخند مي زند . او را توي لبخند مسيح جا مي گذاري و مسير پانسيون تا پارک سالانه سالانه مي روي . گنجشکها مقصود تو را نمي فهمند . اصلاً جهان توي مقصود تو يک سئوال شد که تصادفي او را خيره مانده ئي فکر مي کني دري در قلبت باز شده است که سن وز خوشگله و انگشتهاي پف آلودش در را مي بندد او دوست دارد که لباس گيپو سياه که بازوها و آرنج هات سفيدش در آن نمايان است بشود . اما تو دوست دار چشمهايش که دو گربه جنگجوست ببوسي براي همين به او کتاب ندادي ؛ اما او ر از کتابها بيرون آوردي تا پايان جهان باشد . او نمي توانست عقايد ترا داشته باشد . گاه مي خواست همه روزها يکشنبه باشد و آنقدر منتظر بنشيند که گندم زير پايش سبز شود او دوست نداشت در نسخه هاي بعدي متفاوت باشد . اهال پانسيون به او اسمي داده بودند . حالا او صاحب اسمي شده است که تو هيچوق او را با اين اسم صدا نمي زدي ؛ او روي صندلي گهواره ئي نشسته است د حاليکه پاهايش جلوي آفتاب دراز کرده است و به باغچه گل آفتابگردان نگاه م کند وتو فقط او را مي پائي که نکند دست ازپا خطا کند . توي گلدان اول آفتابگردان است ، توي گلدان دوم آفتابگردان است ، توي گلدان سوم آفتابگردان است . در را باز مي کني ، اينرا مي داني که همه درها با صداي ناخوشايندي باز و بسته مي شوند . همه چيز لرزان و طبيعي است . رشته هاي پراکنده نور در حاشيه باغ مانند هيکلي است که لباس ابريشمي پوشيده است . درخت ها را بادکنک و شمايل قديسين تزئين مي کند ؛پيکرهاي نحيف و سخت کوش ، صورتهاي خشن جلادها ، لايه برنزه مجمسه ها و نوري که از لاي درختها مي تابيد فضا را مانند خرازي معلقي کرده بود . آنها درون يک آئين زيست مي کنند و تو به نمايش آنها نگاه مي کني او را لحظه ئي مثل الکترسيته روشن مي کني چشمهايت را مي بندي تا او وارد کريدور مي شود ؛ حالا دکمه هاي لباسش را باز مي کند و خود را دمر روي تخت خوابش مي اندازد . دوباره به خودت بر مي گردي ظلمتي شفاف در اين خانه هست که ساکنانش را آزار مي دهد و به آگاهي درونيت دهن کجي مي کند و تمام حست را از تو مي گيرد تا ترا دوباره به خواب ببرد و سرت را گول بمالد . دوباره به باغ نگاه مي اندازي . نفس آرامي مي کشي . عصر پا روي هم انداخته است و سايه ها يواشکي از ديوار جلو مي افتند . تو باز هم او را مي بيني اما مي ترسي ... صبح به کتابخانه مي روي حسي غريب به تو مي گويد : او ازکنارت رد شد او ترا حس مي کند اين پايان تو شد زني که از قفسه کتابها بيرون ميآيد . جورابهايش را در مي آورد و کفشهاي شيشه ئي مي پوشد .
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    به نظر شما محتوای وبلاگ چطور بود؟



    آمار سایت
  • کل مطالب : 4732
  • کل نظرات : 164
  • افراد آنلاین : 5
  • تعداد اعضا : 18
  • آی پی امروز : 35
  • آی پی دیروز : 63
  • بازدید امروز : 1,312
  • باردید دیروز : 5,825
  • گوگل امروز : 6
  • گوگل دیروز : 9
  • بازدید هفته : 25,739
  • بازدید ماه : 63,860
  • بازدید سال : 232,419
  • بازدید کلی : 969,408
  • کدهای اختصاصی

    جاوا اسكریپت