loading...

داستان کوتاه

ننه كه بیشتر از هشتاد برف را گذرانده با قامتی كمانی و موهایی حنایی رنگ كه از زیر روسری سفید و چادر گلدارش بیرون زده با صدای لخ لخ دم پایی هایش سكوت فضای صبح

داستان کوتاه ۱۵۸

مدیر بازدید : 76 سه شنبه 24 مهر 1397 نظرات ()
باز پَس باز صدای ناله های خاله جان خواب از چشم همه گرفته است، پوستش آنقدر زرد شده كه انگار زردچوبه آب كرده زده به صورتش. زردی به سفیدی چشمانش هم رسیده است. می گویند یرقان گرفته، واگیردارد. شانه كه به موهایش می كشد تارهای سفید لابه لای موهایش سن او را بیشتر از چهل سال نشان می دهد.صبح زود كه روی پشت بام ها و نوك برگ درخت های بلند با آفتاب كم رنگی براق می شود هاجر چادر خاله جان را روی سر انداخته و از خانه می زند بیرون، برای گرفتن چند تا نان به نانوایی آن طرف رودخانه. هوای آن وقت صبح پر از بوی رودخانه و ماهی است. از نان های تلنبار شده روی میز چوبی بخار به بالا كشیده است. ننه كه بیشتر از هشتاد برف را گذرانده با قامتی كمانی و موهایی حنایی رنگ كه از زیر روسری سفید و چادر گلدارش بیرون زده با صدای لخ لخ دم پایی هایش سكوت فضای صبح را می شكند. هاجر خم می شود تا صورتش را ببیند و از او داروی گیاهی كه بشود بیماری خاله جان را مداوا كرد می خواهد، ننه با دستی كه خوب به فرمانش نیست عصا و با دست دیگرش نان ها و چادرش را نگه داشته و با هم به خانه می روند. برای ورود به خانه باید از چند پله سنگی پایین بروی، پله آخر چسبیده به دالانی كم عرض كه در تاریكی رقیقی فرو رفته و بوی چیز قاطی است، بوی نم، بوی جوشانده، بوی زهم ماهی. درتاریكی و سكوت آن فضای كهنه نور كم رنگی از انتهای دالان از یك پنجره به درون پاشیده و چیزها به سختی دیده می شوند. هنوز دالان تمام نشده در سمت راست اتاقی دیده می شود كه فضای آنجا تاریك تر از بیرون است. از راهرو كه میزنی بیرون چادر دیواری كوچكی است كه به حیاط خلوت شباهت دارد، در گوشه چار دیواری مستراح دهان باز كرده. هاجر از بوی تند ادرار چهره اش در هم رفته با پر روسری اش دماغش را می گیرد. ننه با پای عصا كلید برق را فشار می دهد. در روشنایی اتاق ظرف شیشه ای که روی دولابچه ای كشو دار است تا نیمه آب دارد و بچه ماهی هایی در آن هستند كه اندازه شان از دو بند انگشت بیشتر نیست و حركاتشان را در آن فضای محدود تكرار می كنند. طاقچه پر از ظرف های كوچک و بزرگ دارو است. از كاسه جوشانده گرفته تا گل گاو زبان، عناب و سركه كهنه و ... هاجر از دیدن عنكبوتی كه با تار خود از سقف تیر چوبی جلوی چشمش آویزان می شود خشكش می زند که با صدای نیم نفس ننه می نشیند روی گلیم پاره ای كه بوی نا می دهد. حالا كه ننه نشسته هاجر همه اجزای صورتش، گوشه چشم ها، لب ها، حتی نوك بینیش را كه پایین ریخته و چشمان كوچكش را هم سرمه كشیده می بیند و می پرسد : ننه جان این همه داروی گیاهی رو از كجا آوردی؟ این... این ماهی ها ؟ ننه با صدایی مثل مچاله كردن كاغذ می گوید: "نصف عمرم رو صرف جمع و خشك كردن گیاهان دارویی كردم و بچه ماهی ها رو از همین رودخانه گرفتم" و بعد بلند می شود و می رود سر ظرف ماهی ها و چند تا از آن ها را با توری گرفته و داخل كیسه پلاستیكی با كمی آب می ریزد و به هاجر می دهد و با همان صدای خش دار و لرزان می گوید: "پنج تا! فهمیدی ؟... پنج تا از بچه ماهی ها را بنداز تو گلوی خاله جانت تا حالش خوب شود." - اما ننه اینا بچه ماهی اند، خیلی كوچکند. و ننه انگار منتظر دوتا گوش است كه با حرف هایش خودش را از دست غم سنگینی رها كند. با نگاهی عمیق و با حسرت به ماهی های دوبند انگشتی و به تور ماهی گیری كه از میخ روی دیوار آویزان است خیره می شود، اشك در چشمانش جمع می شود و صورتش را خیس می كند. با پشت دست چروكیده اش آن ها را از صورتش پاك كرده و آهی از ته دل می كشد. با اینكه هاجر با ننه فاصله سنی زیادی دارد اما با او همدلی می كند و غم تنهایی عمیقی را درنگاهش می بیند. - همه چی داشتم. همه چی! شوهرم ، پسرم ، خونه ... زندگی ...! اما رودخانه ... و با گریه ادامه می دهد ... اون شب ، اون شب لعنتی آب خیلی بالا اومده بود. افتاده بود به تلاطم، از تكه های آبش بیرون می اومد و دوباره بر میشگت به رودخانه، كه انگار دستی از توی آب اون دو تا رو از كنار رودخانه از جا كند و با خود برد. من دست پاچه شده بودم. جیغ می كشیدم. اما نه آب نه شوهر نه پسر و نه هیچ كس دیگه صدام رو نشنید. انگار صدام داخل صدای آب گم شد. ترسیده بودم. اونا مثل پر كاه تو چنگ آب بودند و بعد دوباره و بی رحمانه اون آب زیاد خودش رو به خونه ام رسوند و همه زار و زند گیم را شست و با خودش برد. و هنوز كه هنوزه به راه خود میره و همیشه وجود بچه هاشو به رخ من می كشه. هاجر با كیسه ماهی و نان ها زیربغلش از خانه ننه پا كشیده بیرون. آن مقدار آفتاب یك ساعت پیش پشت چند تكه ابر كبود قایم شده. باد ملایمی لبه چادرش را تكان می دهد و دسته ای ازموهایش را روی پیشانیش می ریزد. باد آرام پاییزی با سرشاخه های بید بازی می كند. چند بار كیسه ماهی ها را به طرف رودخانه كج كرده كه آن ها را به آب برگرداند اما باز به یاد خاله جان می افتد و منصرف می شود. با تعجب به بالا آمدن آب رودخانه در آن وقت سال نگاه كرده و ماهی های كوچك و بزرگ به تفی كه داخل آب می اندازد نزدیك شده و بعد یكهو درمی روند. با خود می گوید: اگرماهی ها تف را بخورند و مریض شوند رودخانه مرا هم نفرین می كند! انگار تصویر كودكیش را داخل آب می بیند صورتش با بالا آمدن و پایین رفتن آب تغییرشكل می دهد. رو به آسمان می كند كه یكی دو تا و چند قطره باران روی صورتش می چكد و بیشتر و بیشترمی شود. ماهی ها و بچه ماهی ها با بالا آمدن آب خود را بالا كشیده و به حباب های باران توك می زنند و پسرك ماهیگیر كه بچه ماهی های دو بند انگشتی را زنده زنده می گیرد. هوای اتاق آنقدرسرد نیست اما خاله جان دارد می لرزد. هاجرصدایش می زند. هرم داغی نفسش به صورتش می زند. گونه و گردنش انگار دارد می سوزد. تنش گٌله آتش شده است. یك ماهی می شود روی جا خوابیده و ناله می كند. هاجر دركیسه ماهی ها را باز كرده و خاله جان را صدا می زند. - خاله جان عزیزم آروم باش و بذار این بچه ماهی ها را بندازم تو دهنت ! ولی او با غیض نگاهش می كند... نگاهش می كند و بعد سرمی خورد زیر لحاف و نفس های صدا دار می كشد. مادرلای لنگه های در اتاق را بازكرده. داخل می شود و از آب كتری درحال جوش روی قوری می گیرد. خاله جان چای خیلی دوست دارد. هاجر لحاف را از روی او پس می زند و خاله جان را بغل گرفته و از جا می كشد بیرون تا با چای ماهی ها را به او بخوراند. استكان چای را جلوی دهانش می گیرد؛ تا دهان باز می كند دو تا ماهی و بعد دو تای دیگر و كمی چای و بعد یكی دیگر از بچه ماهی ها را می اندازد داخل دهانش. تا می خواهد آنها را مزه مزه كند بچه ماهی های دو بند انگشتی سرمی خورند ته حلقش. لبه استكان را مك می زند. برخورد دندان های جلو آمده اش با لبه استكان تق صدا می دهد. چای را خورده و لبان پوسته پوسته اش جان تازه ای می گیرد. قطره های درشت باران با شدت و رگباری می بارد كه وقتی اینطوری می بارد سیل راه می افتد. هاجر از شیشه ی بخار گرفته بیرون را نگاه می كند. آب روی كف حیاط راه افتاده است. بوی نخود پخته آبگوشت مادر فضای خانه را پركرده كه با بوی چای د كشیده قاطی می شود. قامت پدر در چارچوب در جای می گیرد. سیاهی شب او را از پشت در خود گرفته و موهای حلقه ای اش زیر باران خیس و صاف شده ریخته دور سرش و پاچه شلوارش كه تا زانو خیس شده ، رنگ تیره اش گِل های چسبیده به آن را مشخص می كند. از وضعیت طغیان رودخانه شكایت می كند و صدایش برشی است بر صدای باران : مگر خدا به فریادمون برسه، باد افتاده زیر طاق پل و صدا می ده - ترس را به جان آدم می ریزه. بوی تلخ شاخه های جدا شده ی درختان با بوی زهم ماهی دماغ رو می خارونه. و می گوید : باید نماز آیات خواند و خودش وضوع گرفته و شروع به خواندن می كند : الله اكبر... از آهنگ صدایش آدم بیدار می شود و بعد 5 بار به ركوع می رود. سر و صدای مردم از كوچه پشت خانه شنیده می شود. تب خاله جان بالا رفته، رگ ضخیم گردنش تند تند بالا و پایین می رود. مادر زیر لب با دعا و گریه نفرین هم می كند. الهی خیر نبینه اونكه بچه ماهیارو از رودخونه می گیره و به خورد مردم میده – دنیا دار مكافاته، الهی به قربون حكمتت كه خودت جزاشونو میدی - صدای لرزانش دراشك هایش حل می شود. بخار كتری روی چراغ از لوله جدا شده درفضا محو می شود. انگار صدای مادر وجدان همه است كه شكل گرفته و در فضای در بسته اتاق طنین انداخته و همه را می لرزاند. صدای برخورد سیلاب به پشت دیوار خانه به تركیدن بمب می ماند كه صدای جیغ و فریاد مردم را در خود می گیرد. خاله جان تنه اش را از جا می كشد بیرون. داغی تنش مثل لوله چراغ شده هذیان می گوید: "اومده بچه هاشو پس بگیره ". خانه می لرزد و قوری چای از روی كتری می افتد روی فرش و چای آن به صورت خاله جان پاشیده كه فریادش به هوا می رود. آب كتری همچنان می جوشد، صدای فریاد مردم با صدای طغیان آب یكی شده و لپرهای آب داغ از كتری به بیرون می پرد. بوی آب، بوی سیل، حتی از شكاف های ریز دیوار و از درخانه به داخل خزیده و دماغ را پر می كند. فضای نصفه ش مثل بختك بر روی رودخانه افتاده و آن را آرام می كند. زردی صورت خاله جان در تاول ها و سیب زمینی رنده شده گم می شود. ازهمان اول شب فكر حرف های ننه، فضای خانه اش و سرنوشت بچه ماهی های دو بند انگشتی مثل كنه چسبیده به ذهن هاجر. هنوز سپیده سر نزده با شتاب رختخواب را رها كرده و از پنجره حیاط را نگاه می كند. اثری از آب های كف حیاط نیست. هوا تاریك روشن شده كمی صبر می كند تا تیغه های نور خورشید از لا به لای شاخه های درختان به داخل حیاط بتابد. چادر را روی سر انداخته از خانه می زند بیرون. خنكی آب رودخانه لرزه به تنش می اندازد. دندان هایش را روی هم فشرده وهوا را از لای آن ها به داخل دهانش می كشاند. جلوی خانه ی ننه گوسفندی مرده بجا مانده، انگار نذر قربانی كرده اند اما نه خون دارد و نه بریدگی. هوای مرطوب خانه ننه پر از بوی كاه گل خیس خورده است. دیدن ننه در رختخواب چرك و آشفته با آن اندام خمیده و پاهای كوتاهش مثل علامت سوال شده و دندان های زرد و یك درمیانش چندش آور... نگاه مرده اش مثل وزغ به دیوار میخ شده است. لباس خیس و از در و دیوار خانه آب می چكد. ظرف ماهی ها از روی دولابچه روی گلیم پاره ی كف اتاق افتاده و بچه ماهی های دو بند انگشتی همه جا پخش و پلا هستند و از دهان باز و حالت لب های آن ها می شود فهمید كه ساعت ها برای آب له له زده و آب ... آب را تكرار كرده اند. كتری خالی را از زمین برداشته و روی طاقچه می گذارد. عنكبوت ها تار خود را جمع كرده، مثل آدامس جویده شده به سقف اتاق چسبیده و شاهد صامت این ماجرایند. هاجر همه این ها را در خانه ننه جا می گذارد. تمام محله را انگار سر و ته كرده اند. فرش ها و زیلوها را از پشت بام ها آویزان كرده و لباس ها و رختخواب ها كه آب از آنها می چكد روی طارمی ها جلوی آفتاب پهن شده اند. جلوی هرخانه مثل كندوی زنبورها فقط وز و وز هست و زنجموره و گریه. كیسه های آرد خمیر شده را نانوا بیرون از دكان گذاشته و با چهره ای مثل آدم های عزادار در كنار آن ها ماتم زده. هاجر بیشتر از ده بار در گل و شل لیز می خورد تا به خانه برود. رودخانه آرام شده، انگار آبش را كشیده اند. به راه خود ادامه داده و بی صد انگار بی گناه. آفتاب كم جان پاییزی كف حیاط پهن است. خاله جان حالش خوب شده آبی دویده زیر پوستش و به گونه هایش رنگی آمده. خوب حرف می زند ام شیرین عقل شده یا زیادی حرف می زند یا زیادی می خندد. چادركوتاهی سر می كند و گدا مانند سرك می كشد به خانه همسایه ها و به آن ها می گوید: شما هم دیدید كه بچه های رودخانه را به خوردم دادند؟ رودخانه هم آبش را تف كرد به زار و زندگی مردم! حالا خوب شد ؟ شكم خاله جان یك هفته پس از خوردن بچه ماهی های دو بند انگشتی مثل خمیر ور آمده، كم حرف می زند، نشسته زانوهایش را بغل می گیرد و بی بهانه گریه و بی علت غرغر می كند كه یكهو از جایش بلند شده بنا می كند به دویدن. از خانه بیرون می زند به طرف رودخانه، روی پل ایستاده و از روی نرده مثل لباس روی بند از كمر به طرف رودخانه خم می شود و با دهان باز عق زده و هر چه در دل و روده اش است به داخل رودخانه می ریزد .
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    به نظر شما محتوای وبلاگ چطور بود؟



    آمار سایت
  • کل مطالب : 4732
  • کل نظرات : 164
  • افراد آنلاین : 5
  • تعداد اعضا : 18
  • آی پی امروز : 35
  • آی پی دیروز : 63
  • بازدید امروز : 1,294
  • باردید دیروز : 5,825
  • گوگل امروز : 6
  • گوگل دیروز : 9
  • بازدید هفته : 25,721
  • بازدید ماه : 63,842
  • بازدید سال : 232,401
  • بازدید کلی : 969,390
  • کدهای اختصاصی

    جاوا اسكریپت