loading...

داستان کوتاه

روز بعد هم مدیر ساختمان اسمم را روی تا بلو اعلانات می زند که چی؟ «پول شارژ را نداده ای» آب می شوم از خجالت. آن قدر بی احساس مسئولیت و نامنظم است که در مدت ....

داستان کوتاه ۱۶۲

مدیر بازدید : 42 سه شنبه 24 مهر 1397 نظرات ()
تمام تنم عرق کرده و اعصابم دارد از گرما خرد می شود. دارم از خستگی می میرم. دلم می خواهد با خیال راحت بخوابم، اما انگار همه چیز دست به دست هم داده که من نخوابم. و هیچ چیز به اندازه نور چراغ هال که مدام روشن می شود اعصابم را خرد نمی کند. حا لم دیگر دارد ازش به هم می خورد. انگار که هیچ چیز حالیش نیست، نه سرما را می فهمد نه گرما را، نه گرسنگی نه خستگی را. یادش می رود غذا بپزد و اگر هم می پزد، حتمن یکی چیزیش کم است. تازه اگر نسوزد. لباس های شسته هم آن قدر توی لباسشویی می ماند که بوی گندش همه خانه را بر می دارد. می پرسی چرا؟ می گوید: «حواسم نبود فراموش کردم» خانه جارو نمی شود، روی همه چیز یک وجب خاک نشسته و محا ل است چیزی بهش بسپاری یا کاری ازش بخواهی و انجام بدهد. همیشه می گوید: « یادم نبود. اصلن حواسم نبود. اونقدر رفته بودم تو نخ آرایش و لباس که نفهمیدم وقت چطور گذشت.» آخر هر ماه یادداشت می گذارم که وقتی آمدی خانه شارژ ساختمان را بده. وقتی می آید می گوید: «وای دیدی یادم رفت» روز بعد هم مدیر ساختمان اسمم را روی تا بلو اعلانات می زند که چی؟ «پول شارژ را نداده ای» آب می شوم از خجالت. آن قدر بی احساس مسئولیت و نامنظم است که در مدت بیست سالی که در مدارس مختلف کار کرده، هربار پس از دعوا با مدیر مدرسه، از این مدرسه به آن مدرسه پاسش می دادند و بالاخره هم به عنوان نیروی اضافی او را در اداره به کار گرفته اند. با وجود گذشت چهل سال از سنش هنوز زیبا و جذاب است و خواستگارانی دارد اما هر کدام که یکی دو بار باهاش صحبت می کنند، می روند و پشت سرشان را هم نگاه نمی کنند. این جور موقع ها آهی می کشد و می گوید: «تقصیر خودشونه لیاقت منو ندارن» وقتی سرزنشش می کنم، پا روی پا می اندازد و می گوید: «نه، خوشبختانه من به اون درجه از تکامل رسیدم که احتیاجی به این حرف ها ندارم» معمولن بعد از ظهرها برای خرید سری به بازار می زند، اما آن قدر غرق مدل های مختلف لباس عروس می شود که کیسه خوراکی ها را در فروشگاه جا می گذارد. نمی دانم این تب آرایش و مد پرستی چطور و چه موقع فروکش می کند. از اولش هم می دانستم که آرایش و لباس های مجلسی را دوست دارد. همیشه می گوید: « از هیچ چیز به اندازه آرایش کردن و لباس خریدن لذت نمی برم. وقتی لباس جدیدی می پوشم و آرایش می کنم اونقدر در خودم غرق میشم که متوجه دنیای اطرافم نمیشم» یک روز لباس حریر و بلند مشکی پوشیده، و تور مشکی روی سر و صورتش انداخته بود و با دستمال اشکهایش را پاک می کرد. پرسیدم: «چی شده ، چرا داری گریه می کنی؟» «چیزی نیست، از یک مجلس عزاداری برمی گردم، خیلی دلم واسه پدر و مادرم سوخت. نمی دونی چقدر واسه مرگ من شیون و زاری می کردن» لبخند تلخی می زنم و بدنم گر می گیرد. در رختخواب غلت می زنم، خوابم نمی گیرد. در روشنایی کم جان چراغ ساعت بالای سرم، نگاهی به آن می اندازم چیزی به چهار صبح نما نده. پا می شوم و می روم توی هال، کیفم را از روی میز بر می دارم، شاید توی آن قرصی، چیزی پیدا کنم و بخورم و بخوابم. در کیف را باز می کنم. «لعنتی، بازم این مجله ها» آنها را روی میز می اندازم و نگاهشان می کنم، با یکی از آنها خودم را سرگرم می کنم، شاید خوابم بگیرد. اما فایده ای ندارد. بهش می گویم: « دیگه بسه برو بخواب!» بدون آنکه سر از روی مجله بردارد، می گوید: «هوم! باشه الان می رم. و همچنان ادامه می دهد» پا می شوم و می روم توی اتاق خواب و ملافه را می کشم روی سرم تا شاید بتوانم کمی بخوابم اما خوابم نمی برد که نمی برد. حوصله ام سر می رود و دوباره می آیم توی هال. می خواهم مجله ها را از روی میز جمع کنم، فریاد می کشد: «به مجله هام دست نزن!» می گویم: «دیگه از دستت کلافه شدم چرا نمی ذاری بخوابم؟» لبخندی می زند و می گوید: «این قدر جوش نزن! پوستت خراب میشه و زشت میشی ها!» عصبانی می شوم و داد می زنم: «تو مث اینکه نمی فهمی من باید صبح زود برم اداره» می گوید: «چقدر بد اخلاقی! حالا تا صبح خیلی مونده» وبعد پا می شود و لباس بلند و زیبای بنفش رنگی می پوشد و جلوی آینه می نشیند و صورت و مو هایش را آرایش می کند. نگاهش که می کنم، انگاری که شیفته خودش شده باشد، از توی آینه چشمکی حواله ام می کند و لبخندی می زند. گونه اش چال می اندازد و جذاب ترش می کند. چیزی نمی گذرد که جلوی آینه پر می شود از دستما ل کاغذی های مچا له ای که با رنگ های سبز و آبی و قرمز و بنفش و صورتی رنگی شده اند. مثل همیشه دارد آرایش دیگری را روی صورتش امتحان می کند. می گویم: «ببین اگه این نمایش رو زود تموم نکنی همه لوازم آرایشتو میندازم تو سطل آشغال» می گوید: «خیلی خب چقدر بد اخلاقی!» بعد از گذشت چیزی حدود یک ربع ساعت اتاق تاریک می شود و تازه کلنجار من با خودم شروع می شود. تاق باز، به پهلوها، روی سینه دراز می کشم اما فایده ای ندارد. انگار خواب از چشم هایم گریخته. پا می شوم و می روم کتری را روی شعله اجاق گاز می گذارم و توی آینه نگاهی به چشم هایم می اندازم. سرخ شده اند و سوز می زنند. انگشت که روی چین های ریز دور چشم هایم می کشم، گرد بنفش رنگی روی آن می نشیند. بی اختیار می گویم: «لعنت به تو!» به سراغ کمد لباس ها می روم و لباس ها را یکی یکی کنار می زنم، مانتو ام را پیدا نمی کنم. همه جا را می گردم. توی قفسه ها، پشت مبل ها، پشت پرده ها، پشت صندلی ها چشمم به آستین مانتو ام روی صندلی می افتد که از زیر لباس عروس بیرون زده. مانتو را که از زیر آن می کشم آن را از دستم می گیرد و پرت می کند گوشه اتاق. لباس عروس را جلوی خودش توی آینه می گیرد. لبخندی می زند و تندی آن را می پوشد و می زند زیر آواز و دست هایش را طوری در هوا می گیرد که انگار دارد با کسی والس می رقصد. چشمش که از توی آینه به من می افتد، می گوید: «می بینی چه عروس قشنگی هستم! اما کو مردی که منو درک کنه؟» پوزخندی می زنم و می گویم: «حالا خودمونیم، این همه به خودت می رسی کجا رو گرفتی؟! هنوز که تو گل و لای زندگی گیر کردی» می گوید: «تو که باز داری از من ایراد می گیری!» فریاد می کشم: «ایراد چیه زن حسابی! تو اعصاب منو با دیوونه بازی هات خرد کردی و چیزی هم طلبکاری؟» شانه ها را بالا می اندازد و می گوید :«به من چه ربطی داره، توخودت اصلن گیج وحواس پرتی» «من گیج ...» می دود توی حرفم و می گوید: «آره ،تو!» «اما تو باعث شدی که من دچار حواس پرتی بشم. اصلن اگه این لباس عروس لعنتی رو نداشتی، این همه خیال بافی نمی کردی و به زندگی بی توجه نبودی. دیگه ازت خسته شدم. جونمو به لبم رسوندی. ازت متنفرم» و بعد به طرفش حمله ور می شوم و با ناخن توی صورتش چنگ می اندازم و فریاد می کشم «برو و برای همیشه گمشو! دیگه نمی خوام ببینمت» شروع می کند به جیغ کشیدن و داد و فریاد راه انداختن و تور لباسش را می کشد و پاره می کند و آن را در می آورد و پرت می کند توی صورتم. لباس که می افتد کف اتاق انگار که آب شده و رفته باشد توی زمین، اورا نمی بینم. همه جا دنبالش می گردم توی دستشویی، حمام، تراس، اما اثری از او نیست که نیست. نفس راحتی می کشم. «خدارو شکر که از شرش خلاص شدم». که یکهو چشمم می افتد به کلاه عروسی که جلو آینه مانده. برمی دارمش. کلاه قشنگی است که با پر و گل و تور تزیین شده. آن را می گذارم روی سرم، آینه لبخندی می زند و گونه اش چال می اندازد.
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    به نظر شما محتوای وبلاگ چطور بود؟



    آمار سایت
  • کل مطالب : 4732
  • کل نظرات : 164
  • افراد آنلاین : 5
  • تعداد اعضا : 18
  • آی پی امروز : 35
  • آی پی دیروز : 63
  • بازدید امروز : 1,317
  • باردید دیروز : 5,825
  • گوگل امروز : 6
  • گوگل دیروز : 9
  • بازدید هفته : 25,744
  • بازدید ماه : 63,865
  • بازدید سال : 232,424
  • بازدید کلی : 969,413
  • کدهای اختصاصی

    جاوا اسكریپت