loading...

داستان کوتاه

مینی بوس، تپه ها و درخت های کنار جاده را جا می گذارد. آفتاب از بالای سرمان یواش یواش خودش را عقب می کشد، یکی از مسافرها داد می زند " برای سلامتی آقای راننده ..

داستان کوتاه ۱۶۹

مدیر بازدید : 45 چهارشنبه 25 مهر 1397 نظرات ()
مینی بوس، تپه ها و درخت های کنار جاده را جا می گذارد. آفتاب از بالای سرمان یواش یواش خودش را عقب می کشد، یکی از مسافرها داد می زند " برای سلامتی آقای راننده صلوات". عرق از شقیقه هایم چکه چکه می ریزد توی یقه پیراهنم. تابستان که آفتاب می آید وسط آسمان و گرما می رسد به اوج خودش، آدم فقط به یک چیز فکر می کند آن هم اینکه خودش را بیاندازد توی آب خنک حوض و حسابی آب تنی کند. هوا که خنک می شود مسافرها سر حال می آیند هرچند بعضی هاشان هنوز توی چرت اند. از وقتی حرکت کرده ایم چشمم به شیشه است. درخت ها و تپه ها را می بینم که تند و تند از پشت شیشه ها فرار می کنند و هوا خودش را محکم می کوبد به شیشه و صدای جیغش چرت آدم را پاره می کند . پشت شیشه تصویر مبهم خودم را می بینم که با من غریبه است. دارم فکر می کنم بهانه ای برای پدرم جور کنم. خب بعد آن همه سال که توی شهر زندگی کرده ام برای برگشتنم به ده، دلیلی باید بیاورم برایش. مثلن اینکه بگویم، برگشته ام به هم ولایتی هایم خدمت کنم. خب این آبادی یک مهندس عمران کم دارد دیگر. یا مثلن بگویم آدم باید زادگاهش را ترجیح بدهد به هر چیز دیگر و از این جور حرف ها. و پدرم هم مثل همیشه نقل قولی از متولی بیاورد و بگوید به قول فلانی آدم ها آخرش به اصل خودشان بر می گردند. بعد هم آرام آرام راضی اش کنم که از دختر حاج اسماعیل برایم خواستگاری کند. هر چند می دانم محال است که قبول کند. حتمن می گوید "این لقمه توی گلویت گیر می کند پسر! ما را چه به کله گنده ها! مگر دختر های توی آبادی خودمان چه شان است که بروی از شهری ها دختر بگیری؟" یا اینکه می گوید آخر و عاقبت خوبی نخواهم داشت و از این جور حرف ها. خب مجبور نیستم حالا قضیه لیلا را بهش بگویم. لیلا هم حتمن خودش درک می کند. امروز که برای خداحافظی توی پارک دیدمش خودش گفت صبر می کند تا برگردم. مینی بوس آخرین پیچ جاده را هم پشت سر گذاشته. آفتاب حالا خودش را به افق رسانده و می رود که مثل هر روز، پشت کوه ها قایم شود. آبادی از دور خودش را نشان می دهد و گنبد که مرا به گذشته ها می برد... پدرم گاه و بی گاه که خسته و کوفته از باغ گردو می آمدیم برایم این داستان را تعریف می کرد. می گفت اوایل خودش هم باور نمی کرده وقتی متولی می گفته کله اش عینهو کله شیر بوده و تنه اش تن آدم، پدرم می گفته لابد متولی خیالات ورش داشته. پدرم به متولی گفته " سید، قربان جدت شما دیگر چرا؟! مگر می شود آدم با شیر جفت شود و موجودی بزاید که کله اش کله شیر باشد، تنه اش تن آدم؟! اصلن با عقل جور در نمی آید! بدتان نیاید سید از بس به این داستان قدیمی فکر کرده اید و حالا هم که ورد زبان همه ی مردم است، خیالاتی شده اید." غروب ها که خسته از باغ گردو می آمدیم خانه، از در حیاط که تو می رفتیم پدرم می نشست لب حوض کوچکی که کنار درخت گردو بود. آستینش را می زد بالا. شیر آب را می چرخاند. آبی به صورتش می پاشید و پاهایش را که می شست می گفت "متولی گفته آدم به هر کس که نشود اعتماد کند به چشم خودش که می تواند اعتماد داشته باشد. وقتی خودم با دو تا چشم خودم دیدمش، آن هم که دروغ نمی شود." می گفت متولی گفته یک شب که برای سر زدن به گنبد رفته، دور و نزدیک گنبد که بوده با دو تا چشم خودش دیده که اول نور زردی از قبر ملا پاشیده و بعد کسی از قبر بیرون آمده که کله اش کله ی شیر بوده و تنه اش تن آدم. می گفت شمشیری دستش بوده و نگهبانی گنبد را می داده. می گفت آن شب، متولی از همان راهی که آمده هراسان برگشته و از آن به بعد شب ها به گنبد نمی رود. متولی گفته " خدا خودش حافظ گنبد است و به هر وسیله ازش نگهبانی می کند". پدرم می گفت " اوایل که این ها را از مردم آبادی می شنیدم باور نمی کردم. متولی هم که می گفت با دو تا چشم خودش دیده، هنوز هم باورم نمی شد. ولی یک شب که خودم هم با دو تا چشم خودم دیدمش، یقین کردم که متولی خیالاتی نشده". پدرم می گفت "خدا خودش" کله شیر" را فرستاده تا کسی چشم طمع به گنبد ندوزد". پدرم پاهایش را که می شست بلند می شد آب دستش را می تکاند و روی پله های کوچک طارمی که می رسید، می نشست تکیه می داد به بالش ها و باز هم از متولی می گفت و از گنبد گلی وسط قبرستان. قبرستانی که حومه ی آبادی بود و پنجره خانه ما رو به رویش باز می شد. اوایل حتا در خانه هم رو به قبرستان بود ولی فردای همان شبی که پدرم کله شیر را دیده بود در را کند و رو به آبادی بازش کرد. بعد هم جای در قبلی را آجر بالا آورد. همه ی اطراف خانه و قبرستان را درختان گردو پر کرده بودند و جوی های باریکی که از چهار دور گنبد می گذشتند و صدای آب و تاریکی شب و انبوه درخت های گردو دل و جرات را از آدم می گرفت. همه جای گنبد از گل درست شده بود به جز در چوبی اش که غبار سال های دراز فرسوده اش کرده بود و با همه ی فرسودگی اش زیبایی خاصی داشت. آدم را می کشاند سمت خودش. مردم را نمی دانم ولی چیزی که من را می کشاند طرفش، سنگ های فیروزه و یاقوت های خاک خورده ای بود که توی چوب چرک مرده فرو رفته بودند. وقتی می رفتم گنبد و مردم را می دیدم که دست می کشند به در گنبد و آن را می بوسند، آن ها را نمی دانم ولی همه ی فکر من این می شد که این در با همه ی درها فرق دارد. خب اگر این طور نبود، گنبدی که از گل و خشت درست شده باشد و قبر هیچ امام زاده ای هم نباشد که این همه مقدس نمی شود. نگاه به در که می کردم پیش خودم حساب می کردم، دو لنگه باشد هر لنگه اش یک متر بلندی و نیم متر هم پهنا و قطر هر لنگه اش یک وجب! خب برایم عجیب بود دیگر. از وقتی کوچک بودم شاید هفت هشت ساله، همه ی فکر و ذکرم شده بود این. آن وقت ها شاید از سر کنجکاوی ولی بعدها که بزرگ تر شدم و برای درس خواندن به شهر رفتم آنجا هم فکرم پیش گنبد بود. حالا هم که برای خودم مهندسی هستم و بین مردم اعتباری دارم، باز هم فکر و ذکرم همین است. شاید برای مردم آبادی، گنبد فقط یک زیارتگاه بود یا جایی که آن جا به آرامش می رسیدند اما برای من چیزی بود غیر از این ها. شک نداشتم در گنبد قیمتی است و اگر به چنگم می آمد، می دادمش به همین جواهریان که با کله گنده های عتیقه سرو کار دارد، آبش می کرد. جواهریان می گفت کافیست چند روزی دور و بر گنبد باشم تا او هم به بهانه ای بیاید آنجا. جواهریان می گفت دو لنگه در، که هر لنگه اش یک متر بلندی و نیم متر پهنا داشته باشد قطرش هم یک وجب بشود و رویش را فیروزه های چرک مرده و یاقوت های خاک خورده پوشانده باشد، شک ندارد که آن در قدمت دارد. اصلن از کجا معلوم دری با قطر یک وجب داخلش پر از طلا و جواهر نباشد! اگر حرف جواهریان درست از آب در می آمد، آنوقت خانه ای می خریدم به بزرگی خانه حاج اسماعیل و ماشینی مثل ماشین حاج اسماعیل. بعد هم دست لیلا را می گرفتم و می بردمش خانه خودم. به قول جواهریان آدم اگر عقلش را به کار بی اندازد می تواند صاحب همه چیز بشود. مینی بوس به باغ های گردو رسیده. از آفتاب داغ چند ساعت پیش هیچ خبری نیست. هوای خنک که به پوست خیس از عرقم می خورد حالم جا می آید و خستگی را از تنم می برد. از مینی بوس که پیاده می شوم، خانه مان را می بینم و پدرم که کنار متولی روی تخته سنگی نشسته و دارد چپق می کشد. نزدیک شان که می روم پدرم لبخند می زند و متولی می گوید این هم از یوسف گمکشته تان که باز آمد. بعد هم پدرم می خواهد که به خاطر بر گشتنم به ده، به گنبد برویم. به گنبد که می رسیم، خم می شوم تا سرم به در یک متری گنبد برسد. دست که می کشم به در گنبد، صاف و فلزی است.
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    به نظر شما محتوای وبلاگ چطور بود؟



    آمار سایت
  • کل مطالب : 4732
  • کل نظرات : 164
  • افراد آنلاین : 6
  • تعداد اعضا : 18
  • آی پی امروز : 35
  • آی پی دیروز : 63
  • بازدید امروز : 1,234
  • باردید دیروز : 5,825
  • گوگل امروز : 6
  • گوگل دیروز : 9
  • بازدید هفته : 25,661
  • بازدید ماه : 63,782
  • بازدید سال : 232,341
  • بازدید کلی : 969,330
  • کدهای اختصاصی

    جاوا اسكریپت