loading...

داستان کوتاه

این را هم به هاجر گفته ام اما وقتی هاجر می نشیند کنارم روی پله سنگی، مرد دیگر نمی آید فقط در گوشم صدای خنده هایش را می شنوم و یکباره دستانم گرم می شوند و وقتی..

داستان کوتاه ۱۷۳

مدیر بازدید : 61 چهارشنبه 25 مهر 1397 نظرات ()
مرد آمد، مرد زیر باران آمد، مرد آهسته آمد و لبخند زد به من و با هم خندیدیم از ته دلمان. آنقدر که هر دو محو شدیم در صدای قهقهه مان. وقتی مرد می آید، دستانم را می گیرد در دستش محکم و مرا می برد به کودکیش. آنوقت من چشم می بندم و او پنهان می شود و چشمانم را که باز می کنم هرچه می گردم پیدایش نمی کنم، غیب می شود. چند بار هم گفته ام که دیگر نباید چشم ببندم اما مگر می شود ... وقتی مرد می آید مرا می برد به کودکیش و ما هر دو می خندیم از ته دلمان. این را هم به هاجر گفته ام اما وقتی هاجر می نشیند کنارم روی پله سنگی، مرد دیگر نمی آید فقط در گوشم صدای خنده هایش را می شنوم و یکباره دستانم گرم می شوند و وقتی نگاهشان می کنم مشت کرده ام آن ها را و حس می کنم تک تک انگشت های او را لای انگشتانم. به هاجر نشان می دهم می خندد شاید از صدای مرد باشد. چون دیگر همه همسایه ها می شناسند او را، حتی کریم، بقال سرکوچه که هی سراغش را می گیرد: "مردت اومد سلام منو بش برسون" و شروع می کند ب خندیدن. کم کم باورم شده که صدای خنده اش واگیر دارد هر که می شنود از ده کوچه آنطرف تر هم می خندد. اما پدر هیچ نمی خندد و مادر هم با نیشخندی سکوت می کند. صبح ها که پدر با عجله کیسه های نان خشک را روی چرخ دستی فلز اش جای می دهد و از خانه دور می شود و مادر با بغچه ای زیر بغل به خانه شوکت خانم می رود تا بچه هایش را تر و خشک کند من هم از مرد می خواهم که مرا به یک جای دور ببرد و او دستش را می کشد روی سرم، لبخند می زند و مرا می برد به کودکیش. می دانم دوستم دارد. این را از نگاهش، لبخندش و گرمای دستانش که هر روز زنده ام می کند فهمیده ام. پدر هم این را می داند و به این خاطر هر روز نفرین می کند او را و از خدا می پرسد چه گناهی کردم. او چشم دیدن مرد را ندارد و نمی تواند ببیند که مرا دوست دارد، این را مادر می گوید، اما آخر من هم دوستش دارم خیلی بیشتر از پدرم و فقط هاجر می دان حرف دلم را و آتشی را که با نفرین های او در وجودم زبانه می کشد. آنقدر می داند هاجر که یک روز عصر، دوستانش را جمع کرده بود دور و برم تا ببینند چه می کشد آدمی که از درون می سوزد و از بیرون در آرزوی شنیدن خنده های یک مرد می خندد. آنوقت بود که همه ماجرا را برایشان تعریف کردم. همه چیز را از لحظه آشنایی بعد از آن تصادف تا الان که درست یک سال است می گذرد. از مرد که می گفتم یکی از آن ها بغضش گرفت. کم مانده بود مرا در آغوش بگیرد و ببوسد که از جا بلند شدم. به خانه رفتم و محکم در را بستم، نکند بی گدار به آب بزنم، چون فقط مرد باید مرا در آغوش بگیرد و آرامم کند. این را خودم به او گفته ام و او باز هم به چشمانم خیره شده و خندیده است. دلم می خواهد تصویرش را بکشم با هاله ای از نور وقتی که می آید از جایی که نمی دانم کجاست. مهم نیست که بدانم. فقط وقتی که می آید مرا می برد با خودش به هرجایی که نرفته ام، به کودکی خودش به کودکی خودم و دیگر چیزی به یاد نمی آورم. هاجر می گوید بعد از آن تصادف بود که دیگر هیچ چیز به یاد نیاوردم و وقتی خودم را شناختم که در یک کوچه بن بست بودم با چند خانه کاهگلی و دو پله سنگی جلوی یکی از خانه ها، درحالی که نشسته ام روی پله او از صبح تا شب زیر آسمانی که هر لحظه بغضش می گیرد. نگاهش که می کنم و لحظه ای بعد مرد می آید و من آمدنش را از صدای خش خش برگ های پاییزی داخل کوچه وقتی گام بر می دارد محکم و استوار شنیده ام. مادرم می گوید نامش اسماعیل است و می خواسته مرا از همان بچگی در همین کوچه. این را که به هاجر می گویم گریه اش می گیرد و وقتی اشک هایش را پاک می کنم زیر لب حرف می زند. اما من می خواهم همان مرد صدایش بزنم. دلم نمی خواهد آدم های دیگ تصویرش را بکشند در ذهنشان هرطور که میخواهند. او یک مرد است مردی که می آید از دور و مرا می برد با خودش به هر جایی که نرفته ام. هر بار هم که خواسته ام تصویرش را بکشم توی دفترم نمی دانم چرا ذهنم خالی می شود از فکر و به جای او خودم را می کشم مثل پرنده ای در قفس که در خیال آمدن کسی پر و بال می زند و به میله ها می کوبد و بعد هم زیر قفس چند قطره خون می کشم و رنگش می کنم با مداد قرمز، پر رنگ پر رنگ. آنوقت دلم می گیرد، برگه را پاره می کنم و دفتر را پرت می دهم. این روزها طاقتم کم شده، دیگر نمی خواهم مرد برود از کنارم حتی لحظه ای و من دوباره در انتظارش آسمان را نگاه کنم آنقدر که چشم هایم درد بگیرند و گوش هایم را تیز کنم آنقدر که احساس کنم دیگر زیادی می شنوم. شاید هم از آن موقع که پدر بر سرم داد کشیده که "وقتشه باید ببریمت" و مادر آه کشیده که چقدر بداقبال بوده ام، کم طاقت شده ام. آخر نمی خواهم دوباره حبس شوم و برگردم به آن چهاردیواری و حرف های تکراری آدم های آن اتاق را بشنوم. ماجرای ربابه که بچه اش را کشته و ساحل که خودش را می خواسته بکشد و بعد هم سرم داغ شود و دستانم سرد شوند و مثل دیوانه ها فریاد بزنم مرا بیرون آورید. من مرد را میخواهم و یکدفعه همه اتاق بخندند به من. تازه آنجا دیگر مرد را هم نمی بینم و صدای خنده هایش را نمی شنوم. غصه ام چند برابر می شود و گریه ام می گیرد. دیگر شک ندارم که مرد هم گریه اش می گیرد. من می گریم، مرد می گرید، تا آنجا که هر دو محو می شویم در صدای گریه مان و دیگر مرد نمی آید، مرد به من لبخند نمی زند و مرا نمی برد با خودش و من تنها می شوم. آرام آرام محو می شوم در صدای آدم های آن اتاق. دیگر نمی شنوم، نمی بینم و لبخند رنگ می بازد از روی لبم.
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    به نظر شما محتوای وبلاگ چطور بود؟



    آمار سایت
  • کل مطالب : 4732
  • کل نظرات : 164
  • افراد آنلاین : 6
  • تعداد اعضا : 18
  • آی پی امروز : 35
  • آی پی دیروز : 63
  • بازدید امروز : 1,244
  • باردید دیروز : 5,825
  • گوگل امروز : 6
  • گوگل دیروز : 9
  • بازدید هفته : 25,671
  • بازدید ماه : 63,792
  • بازدید سال : 232,351
  • بازدید کلی : 969,340
  • کدهای اختصاصی

    جاوا اسكریپت