loading...

داستان کوتاه

«می‌دانی که برای چه آمده‌ام؟!» مثلِ بچه‌ها خندید. شاید به من و شاید برای این‌ که در مقابل حرف‌های م عکس‌العمل خُرد کننده‌ ای نشان داده باشد. آن ‌وقت درحالی که

داستان کوتاه ۱۹۸

مدیر بازدید : 26 یکشنبه 29 مهر 1397 نظرات ()
وقتی در اتاق را باز کردم او آن‌جا کنارِ بخاری روی صندلی راحتی ‌اش نشسته بود و در سکوت و آرامشی که او در نظر من بزرگ جلوه می ‌داد به رویم نگریست و آن وقت مثلِ این که صدای به هم خوردن پنجره‌ها ناگهان او را از خوابِ رویا بار و شیرینی بیدار کرده باشد آهسته گفت: «عجب!... شما هستید، بفرمایید، خواهش می‌کنم بفرمایید.» با اندوه پیش رفتم، قدم‌ هایم مرا می‌کشیدند، انتظار نداشتم که بعد از یک هفته دوری و قهر این ‌قدر بی‌ تفاوت مرا استقبال کند. فکر می‌کردم با همه ی کوششی که او برای پنهان کردنِ احساساتش می‌ کند باز من خواهم توانست بعد از یک هفته، در اولین دیدار بارقه ی ضعیفی از شادی و خوش ‌بختی آنی را در چشمانِ او بیدار کنم و با این همه ترسیدم به چشمانش نگاه کنم. ترسیدم در چشم‌های او با سنگی رو‌برو شوم که بر روی آن هیچ نشانی از آن‌چه که من جست ‌و جو می‌کردم نقش نشده باشد. پیش خودم فکر کردم: من نباید مثلِ همیشه تسلیم او باشم، من می ‌خواهم حرف‌هایم را بزنم و او باید گوش بدهد، او باید جواب بدهد، من او را مجبور می‌کنم، و در تعقیب این فکر با اطمینان و اندکی خشونت در مقابلش ایستادم. «می‌دانی که برای چه آمده‌ام؟!» مثلِ بچه‌ها خندید. شاید به من و شاید برای این‌ که در مقابل حرف‌های م عکس‌العمل خُرد کننده‌ ای نشان داده باشد. آن ‌وقت درحالی که با یک دست صندلی روبه‌ رو را نشان می ‌داد و با دستِ دیگرش کتابِ قطوری را که به روی زانوانش گشوده بود می ‌بست و گفت: «البته که می ‌دانم، البته، حالا اول بهتر است کمی بنشینید و خودتان را گرم کنید، این‌جا، نزدیک بخاری.» وقتی روی نیمکت نشستم فکر کردم که او چرا می‌ کوشد تا با تکرار کلمه ی «شما» بین من و خودش دیواری بکشد. آه، بعد از یک سال، بعد از یک سال، من هنوز برای او «شما» بودم. بعد از گذشتنِ روزها و ساعاتی که در آن حال «من و او» دیگر وجود نداشته ‌ایم بعد از لحظات پیوند، بعد از لحظات یکی بودن و یکی شدن. آن وقت از خودم پرسیدم: چه می‌ خواهی بگویی، با این ترتیب و با صدای بلند، بی ‌آن‌ که خودم توجهی داشته باشم تکرار کردم: «با این ترتیب.» و صدای او را شنیدم: «حالا می‌ توانیم شروع کنیم.» سرم را بلند کردم. در آن لحظه آماده بودم تا چون دریای دیوانه‌ ای در مقابلِ او طغیان کنم و به روش بیایم. پنجه ‌هایم را گشودم، در لبانم لرزشی پدید آمد، در جای خود اندکی به جلو خزدیم، می‌خواستم فریاد بزنم: «که چه؟ چرا به من راه نمی ‌دهی؟ چرا مثل دیواری در مقابلم ایستاده‌ای؟ یا راهم بده، یا راهم را باز کن، یکی از این دوتا. هیچ‌ وقت نمی ‌گویی که ا من چه می‌خواهی، هیچ ‌وقت ندانستم که برای تو چه هستم. بگو، فقط یک کلمه، آن وقت من خوش‌ بخت خواهم شد، حتی اگر کلمه ی تلخی باشد. شاید اولین کلمات هم از میانِ لبانم بیرون آمدند، اما بغض گلویم را فشرد و نگاه او، نگاه او که مانند قهقهه ی مردگان از سرمای وحشت ‌انگیز و تمسخر‌آلودی لبریز بود، دهانم را بست و پلک‌ هایم را به زیر انداخت. خجلت ‌زده درونم را نگاه کردم و آهسته زیر لب گفتم: «آه دیوانه، دیوانه!» نگاهم از روی انگشتانِ لرزانم به پایین خزید و به روی گل‌ های رنگارنگِ فرشِ قالی، نوک کفش‌های او، زانوانِ لاغرش که طرحِ آن از پشتِ شلوار به خوبی هویدا بود، افتاد؛ و بالاتر، دستش که بی‌ رنگ و باریک بود و دسته ی عینک را با هیجان می‌ فشرد، سینه ‌اش که زندگی در پشت آن گویی با لبخند - خاموشی «زندگی» را می‌ نگریست و چانه ی محکم و لب‌ های لرزانش، و نمی‌ دانم چرا بیهوده آرزو کردم که بروم، به جای دوری بروم و همه چیز را فراموش کنم. او از جایش بلند شد و درحالی که با قدم‌ های کشیده‌ اش به سوی من می ‌آمد گفت: «و بالاخره هیچ چیز معلوم نشد!» سرم را با بی ‌اعتنایی نومیدانه ‌ای تکان دادم. «چه چیز را بگویم؛ چه چیز را؟» به نظرم رسید که آن چه مرا رنج می ‌دهد از او جداست، چیزی است در خودِ من و چسبیده به دنیای تاریک من و افزودم: «قضیه خیلی یک‌ طرفی است نه، من اشتباه می‌ کنم من باید بروم و به تنهایی فکر کنم.» آن‌ وقت او دست‌ هایش را گذاشت روی شانه‌ های من و روی صورتم خم شد. نفس ‌اش داغ بود. گونه‌‌های لاغر و پیشانی بلندش را به گونه ‌ها و پیشانی من مالید و در همه ی این احوال من بوی تنش را با عطش تنفس می‌ کردم و دنیای من در میان آن بازوانِ مطمئن و در عمق آن چشم‌های خاکستری و سرد، رنگ می ‌گرفت. «اگر یک کمی از خودمان بیرون بیاییم شاید بتوانیم اطرافمان، و دیگران را هم ببینیم.» «عزیز من، کلمات خیلی زیبا و در عین حال خیلی تو خالی هستند. می ‌فهمی چه می‌ خواهم بگویم، بهتر نیست که قضاوت مان را نسبت به اشخاص، خارج از حدود دنیای مسخره کلمات تنظیم کنیم؟» آه، او پیوسته با این فلسفه‌ ها مرا گم ‌راه می‌کرد. اندیشیدم چه می‌خواهد به من بگوید. آیا دوستم دارد؟! این اولین ادراکم از گفته‌های او بود. بی‌ آن‌ که به مقصود حقیقی او توج داشته باشم، هیچ ‌وقت راجع به گفته‌ های او عمیقانه فکر نمی ‌کردم. از ای کار می ‌ترسیدم و پیوسته در همه حرکات و گفته ‌های او به دنبال یک اعتراف می ‌گشتم، اعترافی که به آن احتیاج داشتم، می‌خواستم راحت بشوم و او زیرکانه با من بازی می‌ کرد. با هیجان دست‌هایم را به دور گردنش حلقه کردم: «دوستم داری، نه؟ دوستم داری؟» و در آن حال دلم می‌ خواست که از فرط شادی گریه کنم، اما او خودش را با اندکی تاثر و حالت رمیده‌ای از میانِ بازوانِ من بیرون کشید، به سوی دیگر اتاق رفت و در مقابل گنجه ی کتاب‌ها ایستاد. «همه ‌اش حساب می ‌کنی، همه‌ اش به خودت فکر می‌ کنی.» و آن وقت با هیجان به ‌طرف من برگشت. «بیا انسان بشویم، بزرگ بشویم، دوست داشتن و دوست داشته شدن را به وجود بیاوریم.» آه. دنیای او برای من قابل لمس نبود. دنیای او برای من جسمیت نداشت. می ‌دانستم که چه می ‌خواهد و چه می ‌گوید. می‌دانستم که فقط می‌ خندد، فقط می ‌خندد، فقط می ‌خندد به همه‌ چیز و به همه‌ کس، حتی به خودش. اما من نمی‌ توانستم مثل او باشم، می‌ خواستم فریاد بزنم: «دستم را بگیر و با خودت ببر به هرکجا که می ‌خواهی، شاید یک روز بتوانم با تو به آن‌ جا برسم.» اما احساس کردم که قدم‌ هایم در سستی و رکودِ وحشتناکی فرو رفته‌ اند، حس کردم که قدم‌ هایم مرا یاری نمی ‌کنند. من هنوز در تارهای ابریشمین زندگی اسیر بودم، مثلِ صدها و هزارها انسان دیگر، به آن اوج رسیدن، به آن وارستگی و بی‌ نیازی رسیدن... آه، شاید همه سال‌های عمرم کافی نبودند و من بیهوده تلاش می‌کردم: بیهوده تلاش می‌کردم تا او را به سطحِ زمین به آن جایی که خودم زندگی می‌کردم باز گردانم. از مقابل گنجه ی کتاب‌هایش برگشت و کنارِ من ایستاد. مثلِ شیطانی تاریک و وسوسه ‌انگیز بود. «گفتی این آخرین بار است که به دیدنِ من می‌آیی، نه؟» قلبم لرزید. نمی ‌خواستم او به همین آسانی این دوری و گسستن را قبول کند، دلم می‌ خواست دستم را بگیرد و مرا به خودش بفشارد و در صدایش اندوهی باشد و بگوید: «تو این کار را به‌ خاطر من نخواهی کرد»، اما او خاموش بود. صورتم را به طرفِ تاریکی برگرداندم و نومیدانه گفتم: «این طور تصمیم گرفته بودم.» «و حالا چه‌ طور؟» بیش ‌تر به طرفم خم شد. آه، او نزدیکِ من بود، زندگی من بود و من دیگر چه می ‌خواستم؟ «حالا، حالا،... آه، نمی ‌دانم!» شاید او همین را می‌ خواست، همین تزلزل و تردید را و من او را کشف نمی ‌کردم. این خیلی دردناک بود. آن‌ وقت او با اطمینان برخاست. «شام را با هم می ‌خوریم.» من ساعتم را نگاه کردم، هشت و نیم بود و اندیشیدم: «نباید تسلیم بشوم، نباید مغلوب بشوم.» و در همان حال گویی او با نگاهش به من می‌ گفت: «دختر کوچولوی احمق، فتح و شکست چه معنی دارد... آیا دوست داشتن برای تو کافی نیست؟» «البته شام می ‌خوریم، اما بعد...» و او با خون ‌سردی گفت: «بعد هر طور که دلت می‌ خواهد رفتار کن.» «من این‌ جا نمی ‌مانم.» و فقط این حرف را زدم تا او بگوید «بمان» و لااقل یک ‌بار از من با «کلمه»، کلمه‌ای که در گوش من صدا می‌ کند، چیزی خواسته باشد. «اما او خندید، خنده ‌اش رنجم می‌ داد، چون می ‌دانستم که همه چیز را در من می‌ خواند.» «البته اگر بخواهی، می‌ روی.» من بی‌ آن ‌که خودم بخواهم التماس می‌ کردم با جملاتی که هیچ مفهوم دیگری جز تضرع نداشت و او...او مرا خُرد و مغلوب می‌ کرد، بی ‌آن‌ که لحظه ‌ای از آن اوجِ بی ‌نیازی پایین آمده باشد. آهسته گفتم: «نه، اگر تو بخواهی می ‌مانم...و در غیر این صورت...» نگاهش را با دقت به چشمان من دوخت، مثل این‌ که می ‌خواست بگوید: «بازی نکن، من دست تو را خوانده ‌ام، و با لحن کنایه ‌آلودی گفت: «من عادت نکرده ‌ام امر کنم. به‌خصوص در مقابلِ خانمی... تو می‌ دانی که در این مورد خودت باید تصمیم بگیری.» میز کوچکش را جلو کشید. «شراب خوبی هم در خانه داریم.» من می‌ دانستم که تسلیمم و تلاشی نکردم. هیچ‌چیز نگفتم. می ‌ترسیدم که تا مرحله ی زنِ حساب‌ گری تنزل کنم. در مقابلِ من پشتِ میز نشست و در حالی که جام را پُر می ‌کرد به شوخی گفت: «آن‌ هایی که با زبانشان به آدم فحش می‌ دهند با قلبشان آدم را نوازش می‌ کنند.» و با لبخند پُرمعنایی به صورت من نگاه کرد. شب تاریک و سنگین بود و آتش در بخاری با زمزمه ی ملایمی شعله می‌ کشید. خسته و نا امید سرم را بلند کردم و اطراف را نگریستم. همه‌ اش کتاب، کتاب، کتاب، همه ی دیوارها از قفسه‌های کتاب پوشیده شده بود و او در میان این همه کتاب زندگی می‌ کرد. و ناگهان حس کردم که او برایم سنگین و غیرقابل درک است. نمی ‌توانم تحملش کنم، حس کردم که از او دورم. آن ‌وقت سرم را در میان دو دست گرفتم و به تلخی گریستم. «آه خدای من، پس من چه باید بکنم؟» و او با خونسردی گفت: «دوستِ کوچکِ من نوشیدنی ‌ات را بخور، آن ‌وقت می‌ رویم در آن اتاق دراز می ‌کشیم و من برای تو قصه می ‌گویم.» سرم را بلند کردم. چیزی در چشم‌ هایش می‌ سوخت. حس کردم که پلک‌ هایم داغ و سنگین می‌ شوند. رویایی روی پیک‌ هایم ایستاده بود. شب در ظلمت نفس می ‌کشید، اما به نظرم رسید که از پشت شیشه‌ های پنجره آفتاب به درون اتاق نفوذ می‌ کند... فروغ فرخزاد - دی ماه 1336 از کتاب: شناخت‮ نامه ی فروغ فرخزاد – شهناز مرادی کوچی – نشر قطره
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    به نظر شما محتوای وبلاگ چطور بود؟



    آمار سایت
  • کل مطالب : 4732
  • کل نظرات : 164
  • افراد آنلاین : 6
  • تعداد اعضا : 18
  • آی پی امروز : 35
  • آی پی دیروز : 63
  • بازدید امروز : 1,250
  • باردید دیروز : 5,825
  • گوگل امروز : 6
  • گوگل دیروز : 9
  • بازدید هفته : 25,677
  • بازدید ماه : 63,798
  • بازدید سال : 232,357
  • بازدید کلی : 969,346
  • کدهای اختصاصی

    جاوا اسكریپت