loading...

داستان کوتاه

روزی با پیرمردی، نشسته روی نیمکت چوبی رنگ، خلوتی کرده بودم. می دانم که نتیجه هم صحبتی با اغلب پیرمردهای امروزی، چیزی جز غر و لند های از سر پختگی و تجربه، نیست،

داستانک ۲۱۸

مدیر بازدید : 9 چهارشنبه 02 آبان 1397 نظرات ()
روزی با پیرمردی، نشسته روی نیمکت چوبی رنگ، خلوتی کرده بودم. می دانم که نتیجه هم صحبتی با اغلب پیرمردهای امروزی، چیزی جز غر و لند های از سر پختگی و تجربه، نیست، اما حرف های او از شکایت به آن دیگری و این دولت و خاطرات جوانی جدا بود! خیلی کم و به سختی صحبت میکرد ولی انگار سکوت چند ساعته او را نیز آنقدر خسته کرده بود تا به حرف بیاید، میگفت: "داستانی را برایت میگویم که آزارَم می‌دهد و ناشی از یک بیماری کمیاب روانی ست! لطفا نپرس که چرا جدای آزار دهنده بودن این، برایت تعریفش میکنم! شروعش از جایی است که دو شخصیت را در من جا کردند! شاید اگر نگاهی به اطراف کنی پیرمردی مانند مرا در حال قدم زدنی در پاییز ببینی..." او اما، از نگاه من که در پی تعجب بود هراسی نداشت و ادامه داد:" یکی دوستدار تنهایی ست، برای روز های خود برنامه های خلوتی دارد، چای بنوشد یا به تابلوی نقاشی کهنه زل بزند؛ و باقی روز را با صبحانه دلنشین، میز داخل کافه یا نیمکت چوبی پارک بگذراند و ترجیح می‌دهد با بیش از یک نفر در روز هم صحبت نشود!" حرف هایش که تمام شد انتظار سوالی از سوی مرا میکشید پرسیدم آن یکی کیست؟ گفت:" او مدام دنبال کسی میگردد و به تنهایی قهوه خوردن، یا نشستن روی نیمکت پارک و دنباله ی سکوت را گرفتن، میلی ندارد، برای زندگی اش تلاش میکند دچار تکرار است، دچار روزمرگی ست، به گذشته اش وابسته است اگر عاشق کسی نباشد میمیرَد! اگر عاشق کسی باشد مجنون میشود... اگر تنهای تنها شود حرفی برای توصیفش ندارم، و کنار تمام این ها ممکن است روزی برود و در باران گم شود..." من با دقت به حرف های پیرمرد گوش دادم و از ذوق میان حرف هایش که کمی با قبل او در تضاد بود متعجب بودم، بعد از مدتی سکوت، پرسیدم که کدام یک را خودت میخواهی؟ و او پاسخ عجیبی داد، گفت: این دنیا و مردمانش را خیلی خوب در این عمر شناخته ام، زندگی برای آن که قهوه فرانسه ای را، به تنهایی مینوشد، در این دنیا آسانتر است ولی مردم شخص دوم را عادی تر میدانند و نمیخواهند بیچارگی اش پایان یابد... چون دوست دارند مثل همه بودن را! روز ها از آن صحبت کوتاه میگذرد ولی هنوز من، نمی‌دانم! همانطور که دیگران مرا مجبور می‌کنند باشم یا آن که بیشتر می‌خواهند؟ چرا که بعد از آن شخصیت های پیرمرد، خوب میدانم که این دو همواره نقیض یکدیگرند... #امیرحسین_زورمند
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    به نظر شما محتوای وبلاگ چطور بود؟



    آمار سایت
  • کل مطالب : 4743
  • کل نظرات : 164
  • افراد آنلاین : 5
  • تعداد اعضا : 18
  • آی پی امروز : 26
  • آی پی دیروز : 45
  • بازدید امروز : 671
  • باردید دیروز : 940
  • گوگل امروز : 3
  • گوگل دیروز : 9
  • بازدید هفته : 5,304
  • بازدید ماه : 71,179
  • بازدید سال : 239,738
  • بازدید کلی : 976,727
  • کدهای اختصاصی

    جاوا اسكریپت