loading...

داستان کوتاه

آهای ... دخترک برگشت، چه بزرگ شده بود. پس کبریتهایت کو؟ پوزخندی زد، گونه اش آتش بود، سرخ، زرد... میخواهم امشب با کبریت های تو، شهر را به آتش بکشم! دخترک نگاهی انداخت، تنم لرزید... ک

داستانک ۲۴۲

مدیر بازدید : 158 شنبه 05 آبان 1397 نظرات (0)
آهای ... دخترک برگشت، چه بزرگ شده بود. پس کبریتهایت کو؟ پوزخندی زد، گونه اش آتش بود، سرخ، زرد... میخواهم امشب با کبریت های تو، شهر را به آتش بکشم! دخترک نگاهی انداخت، تنم لرزید... کبریتهایم را نخریدند، سالهاست تن میفروشم... می خری !!!؟؟؟
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B :S
کد امنیتی
رفرش
کد امنیتی
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
اطلاعات کاربری
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    به نظر شما محتوای وبلاگ چطور بود؟



    آمار سایت
  • کل مطالب : 5000
  • کل نظرات : 164
  • افراد آنلاین : 8
  • تعداد اعضا : 44
  • آی پی امروز : 84
  • آی پی دیروز : 348
  • بازدید امروز : 352
  • باردید دیروز : 1,353
  • گوگل امروز : 2
  • گوگل دیروز : 12
  • بازدید هفته : 13,064
  • بازدید ماه : 44,013
  • بازدید سال : 314,725
  • بازدید کلی : 4,184,185
  • کدهای اختصاصی

    جاوا اسكریپت