loading...

داستان کوتاه

حقیقتی پنهان 💎در اتاقو قفل کرد پرده پنجره اتاق رو کشید  نشست روی صندلی  ُسیگار نیمه کشیده شو برداشت و پک عمیقی بهش زد  تاریکی و دود بود که در هم می آمیخت  و

داستان کوتاه ۲۵۴

مدیر بازدید : 18 دوشنبه 07 آبان 1397 نظرات ()
حقیقتی پنهان 💎در اتاقو قفل کرد پرده پنجره اتاق رو کشید  نشست روی صندلی  ُسیگار نیمه کشیده شو برداشت و پک عمیقی بهش زد  تاریکی و دود بود که در هم می آمیخت  و مرد , با چشم های نیمه باز و سرخ ,  به این هم آغوشی رخوتناک , نگاه می کرد  دود سفید و تنبل سیگار , مواج و ملایم , در آغوش تاریکی فرو می رفت و محو میشد  انگار تاریکی , دود رو می بلعید و اونو درون خودش , خفه می کرد  مرد از تماشای این هماغوشی بی رحمانه , سرگیجه گرفت و به سرفه افتاد  .... روزهای اول گل سرخ بود و چشم ها  لرزش خفیف لب ها بود و نگاه های پر از ترانه  شنیدن بود و تپیدن  عشق بود و رعشه های خفیف و گرم زیر پوستی  روزهایی که همه چیز معنای خاصی داشت و سلام ها مثل قهوه داغ , در یک بعد از ظهر سرد زمستان , حسابی , می چسبید  تعریف مرد , از عشق , دوست داشتنی فرا تز از مرزهای منطق بود و زن , عشق را به ایثار دل , تفسیر می کرد مرد , که هیچگاه عاشق نشده بود , از گرمای با او بودن ,  لذت می برد و حس می کرد چیزی در درونش متحول می شود  و زن , مدام لبخند می زد , و گاهی چشم هایش از هیجان , مرطوب میشد و دستهایش مرتعش از لمس با هم بودن , دستهای مرد را در آغوش میکشید  روزهای اول , همیشه زیباست  مثل روز اول خریدن یک کفش چرم براق  مثل روز اول مدرسه  مثل روز تولد  هر تماسی , پر بود از فدایت شوم ها و دوستت دارم ها و بی تو هرگز  و هر نگاهی , لبریز بود از تمنا و خواستن و نیاز  زن , مثل بهار شده بود ,  پراز طراوت و تازگی و تبسم های پنهان همیشگی  و مرد , شاد تر از تمام روزهای تنها بودنش , راست قامت و بی پروا  روی این وسعت سفید , لکه ای هم اگر بود , محو بود و مبهم  یا اگر خیلی هم بزرگ بود ,  به چشم هیچکدامشان , نمی آمد  شعرهای عاشقانه بود و وعده های مخفیانه  ..... روزهای خوب , زود می گذرد  قانون " بودن " همین است  روزهای خوب , عمرش , مثل عمر پروانه هاست  کوتاه و زیبا  و روزهای خوب , کم کم , تمام میشد  مرد ؛ باز , آهسته , به زیر لب ترانه های غمگین می خواند  و زن , تبسم های کنج لبش را , گم کرده بود  تکرار و تکرار و تکرار  شاید همین تکرار بود که همه چیز را فدای بودن خویش کرده بود  و شاید هم , با هم بودن ها , بوی کهنگی و نم گرفته بود  هر چه بود، مثل سرم
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    به نظر شما محتوای وبلاگ چطور بود؟



    آمار سایت
  • کل مطالب : 4743
  • کل نظرات : 164
  • افراد آنلاین : 5
  • تعداد اعضا : 18
  • آی پی امروز : 26
  • آی پی دیروز : 45
  • بازدید امروز : 592
  • باردید دیروز : 940
  • گوگل امروز : 3
  • گوگل دیروز : 9
  • بازدید هفته : 5,225
  • بازدید ماه : 71,100
  • بازدید سال : 239,659
  • بازدید کلی : 976,648
  • کدهای اختصاصی

    جاوا اسكریپت