close
تبلیغات در اینترنت
داستان کوتاه ۳۵۹
loading...

داستان کوتاه

ینجا اما ،گوش هایت را که تیز می کنی ، از خانه ی همسایه ات ، می شنوی که مادری دارد پسر جوانش را نصیحت می کند. چیزی که مدام تکرار می شود و دلت را می آشوبد: - ”

داستان کوتاه ۳۵۹

مدیر بازدید : 9 یکشنبه 27 آبان 1397 نظرات ()
ینجا اما ،گوش هایت را که تیز می کنی ، از خانه ی همسایه ات ، می شنوی که مادری دارد پسر جوانش را نصیحت می کند. چیزی که مدام تکرار می شود و دلت را می آشوبد: - ” زندگی ، پول می‌خواد. هیچ بقالی از ت شعر نمی‌خره. هیچ نانوایی حتی اگه همه ی داستان هات رو بهش بدی ، یه دونه نون هم بهت نمی ده” . مادر بیچاره ، یک ریز این عبارات را تو صورت پسرش تف می کند و تو می توانی چهره ی جوان را مجسم کنی که دارد فروید را به کمک می طلبد. اگر می توانستم حتما به جوان توصیه می کردم که کتاب ” بابا گوریو ” شاهکار بالزاک را بخواند تا متوجه شود آن درام که مربوط به ۱۸۱۹ میلادی می شود چگونه درد خود را فریاد می زند که :” مردم زیر نبوغ ، خم می شوند.دشمنش می دارند. می کوشند به آن افترا بزنند.زیرا نابغه ، همه چیز را خود می گیرد و با کسی قسمت نمی کند.ولی اگر استقامت کند ، همه زیر بارش ، کمر خم می کنند. مختصر، اگر نتوانند زیر لجن مدفونش کنند ، زانو می زنند و او را می پرستند. فساد ، بسیار است و هنر ، کمیاب”. البته به جوان می گفتم این مطلب را با دقت بخوان و اگر فکر می کنی باز هم می خواهی دنبال هنر باشی – که بی شک داستان نویس یک هنرمند است – می توانی بروی . اگر نه ، بهتر است به حرف مادرت گوش دهی تا بتوانی مثل آدم ها زندگی کنی! شب که می شود ،حوصله ات سر می رود. وسط سالن می ایستی. صدای قار و قور شکمت به یادت می آ ورد که بخاطر عجله برای رسیدن به مطب چشم پزشک – متخصص شبکیه – هنوز نتوانسته ای حتی یک وعده غذا بخوری. نگاهت که پهن می شود روی میز آشپزخانه ، می بینی تکه نانی که صبح می خواستی بخوری خشک شده است. سبیلهای زبر و کوتاه و بلندت را به لبهات می رسانی و آنها را می جوی. خود را از سالن دور می کنی و به میز نزدیک می شوی.دست لاغر و مردنی ات ، تکه نانی برمی دارد.آن را به دهان می بری. اولین گاز که می زنی، حس می کنی یکی از دندان هایت افتاده تو دهانت. آن را به همراه ریزه های نان در می آوری. می بینی روکش دندانت است. بلافاصله ، تصویر تماس گرفتن با منشی دندانپزشک جلوی چشمانت می آید: - سلام. ببخشین خانم، می خواستم برای امروز وقت بگیرم بیام خدمت دکتر. - برای امروز که وقت نداریم.بذارین دفتر نوبت رو نگاه کنم. - لطف می کنین. بعد از یکی دو دقیقه، منشی صحبت می کند: - شما می تونی دو هفته دیگه….. - ولی من چندان کار مهمی ندارم خانم. - اگه کارت مهم نیست ، پس می تونی تا دو هفته ی دیگه هم صبر کنی. - شرمنده که نتونستم منظورم رو خوب بیان کنم. راستش به این دلیل می گم چندان مهم نیست ،چون وقت دکتر رو زیاد نمی گیرم.رو کش دندونم افتاده.روکشی که اگه خاطرتون باشه، سه ماه پیش ….. - بله… بله… یادمه.اوکی! عصر بیا تا بین مریض ها بفرستمت پیش دکتر. - ممنونم. صدای مرد دست فروش از توی کوچه می آید که دارد داد می‌زند: “نون خشک می خریم. پلاستیک کهنه می خریم”. نمی دانی چرا حس می کنی روکش دندانت از همان پلاستیک کهنه ای است که مرد دوره گرد ، جار می زند. با خود می گویی : - اگه این مرد درس می خوند، شاید روزگارش بهتر از این بود. یاد روز اول دبستانت می افتی که پدر و مادرت با هم دعواشان شد. بغض ، گلویت را می‌فشارد. دلت می خواهد یک شکم سیر گریه کنی.روکش دندانی که تو مشتت است را می گذاری روی بوفه ی آشپزخانه . می آیی و لَم می دهی روی کاناپه ی سالن.دستهایت را می گذاری روی پیشانی ات. چشمانت را به زمین می دوزی. اشک که شروع می کند به نیش زدن به یاد نقاشی می افتی که در نقاشی هایش از پیاز استفاده می کرد. نقاشی که می گفت: - ” پیاز یعنی زندگی. زمانی که پیاز پوست می گیرم، لایه هاش من رو به یاد طراوت زندگی می اندازه. چشمام که می سوزه به یاد اشک می افتم که لازمه ی چشمه. منظورم اینه که اگه اشک تو چشم نباشه ، اون چشم دیگه چشم نیست. واسه همینه که تو همه ی نقاشی هام ، پیاز می بینی “. در حالی که داری به حرفهای پزشک متخصص شبکیه فکر می کنی که گفته بود:” هروقت جلوی چشات یه پرده ی سیاه دیدی ، فورا به من مراجعه کن.” ، فکر می کنی نقاش دارد از یعقوب لیث صفاری ، گرته برداری می کند. در همین فکر ها هستی که فضای پوست کندن پیاز را با حرفهای نقاش مرور می کنی و احساس می کنی دلت برای یک شکم سیر گریه ، تنگ شده است . اشک دارد نم نمک می آید که صدای زنگ خانه را می شنوی .زنگ های پی در پی و بعد صدای مشت کسی که بر در می کوبد. جوری که اجازه ی فکر کردن هم به تو نمی دهد تا ببینی چه کسی این وقت شب با تو کار دارد. به سرعت از جایت بلند می شوی. می روی در را باز می کنی.زن همسایه است که دارد با گریه می گوید: - شما را به خدا کمکم کنید. پسرم حالش به هم خورده. سراسیمه می گویی: - اجازه می دین آماده بشم؟ التماس می کند و می گوید: - لطفا زود تر. خواهش می کنم. خودت هم نمی دانی چطور با این سرعت ، لباست را می پوشی و به طرف آپارتمان همسایه می دوی. - خواهش می کنم بیاین داخل. زن همسایه است که دارد خون گریه می کند . داخل می شوی. پسر جوانِ تقریبا ۲۲ ساله ای ، کفِ هال پهن شده و از گوشه ی لبش کف ، زده بیرون. می پرسی :” مشکل خاصی پیش اومده؟ - مشکل خاص که نه. دکترا می گن صرع داره. داری او را بلند می کنی که مادر می گوید: - به نظر شما من حرف بدی بهش زده م؟ اینکه می گم برو دنبال کار ،حرف بدیه؟ این که می گم داستان نوشتن برات نون و آب نمی شه حرف بدیه؟ باباش کلی زحمت کشید تا تونست شهریه ی دانشگاش رو بده. مردیم و زنده شدیم تا لیسانس گرفت. صدای آمبولانس از خیابان به گوش می رسد. می گویی: - شما آمبولانس خبر کردین؟ - بله. بهش می گم به جای داستان نوشتن برو دنبال یه کار ِ حسابی تا بابات مجبور نباشه شبها تو آژانس کار کنه. و باز گریه می کند و می زند تو سرش. جوان را می اندازی روی کولت و وارد آسانسور می شوی. مادر هم به دنبالت می آید. کاغذ مچاله شده ای می دهد دستت و می گوید: - من که سواد ندارم. می ترسم به بهونه ی داستان نوشتن ، نامه ی عاشقانه بنویسه. شما رو به خدا بخونین ببینین چی نوشته. می دونین که چه دوره و زمونه ای شده. همینمون کمه که پسرمون عاشق بشه. کاغذ را می گیری و خودت را در آینه ای که به دیوار آسانسور نصب شده ، مرور می کنی. - عجب قیافه ای داری پسر! یه جسد روی کولت. یه زن ِ درب و داغون ، کنارت . روکش دندونت روی بوفه ی آشپزخونه ، چشمات هم که لک زده واسه باریدن! دلت بیشتر در حسرت رفتن به آبادی می تپد. - چه دنیایی واسه خودت ساختی و خبر نداری ، دیوونه! فکر می کنی ، شاید آسانسور جای مناسبی باشد برای یک شکم سیر گریه. بغض هم که در گلو مانده و قرار بود بترکد که زن همسایه زنگ زد و مانع شد.نگاهی به زن می اندازی که مچاله شده است. مات و مبهوت مانده ای آویزان ، بین زمین و آسمان . چقدر فرار کردن از چیزهایی که تو را می ترساند خوب است! تا آسانسور برسد طبقه ی هم کف ، کاغذ را می خوانی : ” وقتی همسایه م رو می بینم که مثل دیوونه ها با خودش حرف می زنه ، دلم براش می سوزه. دوست دارم بدونم چرا ، تنها زندگی می کنه . دوست دارم یه داستان از تنهایی این مرد بنویسم . حس می کنم شباهت عجیبی بین من و او وجود داره. شاید او هم می خواسته مثل من داستان نویس بشه ، اما مادرش نذاشته.” دل هزار پاره ات ، مثل ابر ایستاده جلوی چشمانت و دارد سیاه و سیاه تر می شود. نمی دانی این لکه ؛ اشک است یا همان لکه ای است که متخصص شبکیه ؛ تو را از آن ترسانده بود. چقدر دلت می خواهد یک شکم سیر گریه کنی ! چقدر دلت می خواهد بغضی که راه نفست را بسته ، توی صدای آمبولانسی که دارد نزدیک تر می شود، بترکد! ***
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    به نظر شما محتوای وبلاگ چطور بود؟



    آمار سایت
  • کل مطالب : 4743
  • کل نظرات : 164
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 18
  • آی پی امروز : 13
  • آی پی دیروز : 61
  • بازدید امروز : 537
  • باردید دیروز : 6,870
  • گوگل امروز : 1
  • گوگل دیروز : 8
  • بازدید هفته : 537
  • بازدید ماه : 53,974
  • بازدید سال : 348,139
  • بازدید کلی : 1,085,128
  • کدهای اختصاصی

    جاوا اسكریپت