loading...

داستان کوتاه

زاهد و درويشی که مراحلی از سير و سلوک را گذرانده بودند و از ديری به دير ديگر سفر می کردند، سر راه خود دختری را ديدند که در کنار رودخانه ايستاده بود و ترديد داشت از آن بگذرد. وقتی آن دو نزديک رودخانه رسيدند، دخترک از آن ها تقاضای کمک کرد. درويش بی درنگ دخترک رابرداشت و از رودخانه گذراند.

داستان کوتاه 399

مدیر بازدید : 39 چهارشنبه 03 مهر 1398 نظرات ()

زاهد و درويشی که مراحلی از سير و سلوک را گذرانده بودند و از ديری به دير ديگر سفر می کردند، سر راه خود دختری را ديدند که در کنار رودخانه ايستاده بود و ترديد داشت از آن بگذرد. وقتی آن دو نزديک رودخانه رسيدند، دخترک از آن ها تقاضای کمک کرد. درويش بی درنگ دخترک رابرداشت و از رودخانه گذراند.

دخترک رفت و آن دو به راه خود ادامه دادند و مسافتی طولانی را پيمودند تا به مقصد رسيدند. در همين هنگام زاهد که ساعت ها سکوت کرده بود، خطاب به همراه خود گفت: دوست عزيز! ما نبايد به جنس لطيف نزديک شويم. تماس با جنس لطيف برخلاف عقايد و مقررات مکتب ماست. در صورتي که تو دخترک را بغل کردی و از رودخانه عبور دادی. درويش با خونسردی و با حالتی بی تفاوت جواب داد: من دخترک را همان جا رها کردم ولی تو هنوز به آن چسبيده ای و رهايش نمی کنی.

درباره داستان کوتاه ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟