loading...

داستان کوتاه

#شوخی یا جدی؟ شنبه صبح زود از خواب بیدار شدم، آروم لباس پوشیدم و طوری که زنم از خواب بیدار نشه، جعبه ناهارم رو برداشتم، سگم رو صدا کردم و آروم رفتم توی گاراژ خونه، قایقم رو بستم به پشت ماشینم و از خونه به قصد ماهیگیری رفتم بیرون. در همین حین متوجه شدم که بیرون باد شدیدی میاد..

داستان کوتاه 402

مدیر بازدید : 41 چهارشنبه 03 مهر 1398 نظرات ()
شنبه صبح زود از خواب بیدار شدم، آروم لباس پوشیدم و طوری که زنم از خواب بیدار نشه، جعبه ناهارم رو برداشتم، سگم رو صدا کردم و آروم رفتم توی گاراژ خونه، قایقم رو بستم به پشت ماشینم و از خونه به قصد ماهیگیری رفتم بیرون.
 
در همین حین متوجه شدم که بیرون باد شدیدی میاد، هوا بارونیه و رادیو رو هم که روشن کردم متوجه شدم تمام روز وضعیت هوا به همون بدی باقی خواهد موند.
 
تصمیمم عوض شد. دوباره آروم برگشتم خونه، ماشین رو تو گاراژ پارک کردم، لباسم رو درآوردم و یواش رفتم تو رختخواب کنار زنم که هنوز خواب بود. اون رو از پشت بغل کردم و آهسته تو گوشش گفتم: هوا بیرون خیلی بده …..
که همسر عزیزم جواب داد: آره، ولی باورت میشه که این شوهر احمق من تو همچین هوایی رفته ماهیگیری؟


من هنوز که هنوزه نمی‌دونم همسرم اون روز شوخی می‌کرد یا نه، ولی من دیگه هیچوقت نرفتم ماهیگیری!

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    به نظر شما محتوای وبلاگ چطور بود؟



    آمار سایت
  • کل مطالب : 4984
  • کل نظرات : 164
  • افراد آنلاین : 13
  • تعداد اعضا : 44
  • آی پی امروز : 38
  • آی پی دیروز : 130
  • بازدید امروز : 781
  • باردید دیروز : 7,491
  • گوگل امروز : 3
  • گوگل دیروز : 24
  • بازدید هفته : 781
  • بازدید ماه : 57,715
  • بازدید سال : 511,716
  • بازدید کلی : 3,030,964
  • کدهای اختصاصی

    جاوا اسكریپت