loading...

داستان کوتاه

#عروسک چند روز به کريسمس مانده بود که به يک مغازه رفتم تا برای نوه کوچکم عروسک بخرم. همان جا بود که پسرکی را ديدم که يک عروسک در بغل داشت و به خانمی که همراهش بود گفت: عمه جان... اما زن با بی حوصلگی جواب داد: جيمی، من که گفتم پولمان نمی رسد! زن اين را گفت و سپس به قسمت ديگر فروشگاه رفت. به آرامی از پسرک پرسيدم...

داستان کوتاه 408

مدیر بازدید : 127 پنجشنبه 04 مهر 1398 نظرات ()

چند روز به کريسمس مانده بود که به يک مغازه رفتم تا برای نوه کوچکم عروسک بخرم. همان جا بود که پسرکی را ديدم که يک عروسک در بغل داشت و به خانمی که همراهش بود گفت: عمه جان... اما زن با بی حوصلگی جواب داد: جيمی، من که گفتم پولمان نمی رسد! زن اين را گفت و سپس به قسمت ديگر فروشگاه رفت.

به آرامی از پسرک پرسيدم: عروسک را برای کی می خواهی بخری؟ با بغض گفت: برای خواهرم، ولی می خوام بدم به مادرم تا او اين کادو را برای خواهرم ببرد. پرسيدم: مگر خواهرت کجاست؟ پسرک جواب داد: خواهرم رفته پيش خدا، پدرم ميگه مامان هم قراره بزودی بره پيش خدا، من به پدرم گفتم که از مامان بخواهد که تا برگشتنم از فروشگاه منتظر بماند. بعد خودش را به من نشان داد و گفت: اين عکسم را هم به مامان می دهم تا آنجا فراموشم نکند، من مامان را خيلی دوست دارم ولی پدرم می گويد که خواهرم آنجا تنهاست و غصه می خورد.

پسر سرش را پايين انداخت و دوباره موهای عروسک را نوازش کرد. طوری که پسر متوجه نشود، دست به جيبم بردم و يک مشت اسکناس بيرون آوردم. از او پرسيدم: می خواهی يک بار ديگر پولهايت را بشماريم، شايد کافی باشد! او با بی ميلی پولهايش را به من داد و گفت: فکر نمی کنم، چند بار عمه آنها را شمرد ولی هنوز خيلی کم است. من شروع به شمردن پولهايش کردم. بعد به او گفتم: اين پولها که خيلی زياد است، حتما می توانی عروسک را بخری! پسر با شادی گفت: آه خدايا متشکرم که دعای مرا شنيدی! بعد رو به من کرد و گفت: من دلم مي خواهد که برای مادرم هم يک گل رز سفيد بخرم، چون مامان گل رز خيلی دوست دارد، آيا با اين پول که خدا برايم فرستاده می توانم گل هم بخرم؟ اشک از چشمانم سرازير شد، بدون اينکه به او نگاه کنم، گفتم: بله عزيزم، می توانی هر چقدر که دوست داری برای مادرت گل بخری.

چند دقيقه بعد عمه اش برگشت و من زود از پسر دور شدم و در شلوغی جمعيت خودم را پنهان کردم. فکر آن پسر حتی يک لحظه هم از ذهنم دور نمی شد؛ ناگهان ياد خبری افتادم که هفته پيش در روزنامه خوانده بودم: کاميونی با يک مادر و دختر تصادف کرد؛ دختر در جا کشته شده و حال مادر او هم بسيار وخيم است. فردای آن روز به بيمارستان رفتم تا خبری به دست آورم. پرستار بخش خبر ناگواری به من داد: زن جوان ديشب از دنيا رفت. اصلا نمی دانستم آيا اين حادثه به پسر مربوط می شود يا نه، حس عجيبی داشتم. بی هيچ دليلی به کليسا رفتم. در مجلس ترحيم کليسا، تابوتی گذاشته بودند که رويش يک عروسک، يک شاخه گل رز سفيد و يک عکس بود.

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    به نظر شما محتوای وبلاگ چطور بود؟



    آمار سایت
  • کل مطالب : 4988
  • کل نظرات : 164
  • افراد آنلاین : 10
  • تعداد اعضا : 44
  • آی پی امروز : 82
  • آی پی دیروز : 145
  • بازدید امروز : 847
  • باردید دیروز : 2,030
  • گوگل امروز : 12
  • گوگل دیروز : 21
  • بازدید هفته : 2,877
  • بازدید ماه : 51,568
  • بازدید سال : 640,584
  • بازدید کلی : 3,159,832
  • کدهای اختصاصی

    جاوا اسكریپت