loading...

داستان کوتاه

مردی ۷۰ ساله با پسر ۲۵ ساله خود در پاركی نشسته بود. ناگهان گنجشكی مقابل آنها نشست. پدر از فرزندش پرسيد: اين چيه؟ پسر جواب داد: گنجشكه! چند لحظه بعد پدر دوباره پرسيد: اين چيه؟ پسر با تعجب گفت: الآن گفتم كه! اين گنجشكه! چند لحظه بعد...

داستان کوتاه 423

مدیر بازدید : 90 جمعه 05 مهر 1398 نظرات ()

مردی ۷۰ ساله با پسر ۲۵ ساله خود در پاركی نشسته بود. ناگهان گنجشكی مقابل آنها نشست. پدر از فرزندش پرسيد: اين چيه؟ پسر جواب داد: گنجشكه!

 

چند لحظه بعد پدر دوباره پرسيد: اين چيه؟ پسر با تعجب گفت: الآن گفتم كه! اين گنجشكه!

چند لحظه بعد باز پدر پرسيد: اين چيه؟ پسر با عصبانيت گفت: گنجشكه! گنجشكه! چرا نميفهمی؟

بعد از اين حرف پدر دفتر كوچك قديمی را از جيبش درآورد و به پسرش داد و گفت كه فلان صفحه را بخوان!

پسر بعد از خواندن اين متن با گريه دست پدر را بوسيد:

امروز پسر كوچك 3 ساله ام را به پارك آوردم. گنجشكی مقابلمان نشست و پسرم اسم آن را 23 بار پرسيد و من هر بار با در آغوش گرفتن او جوابش را با مهربانی دادم!

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B :S
کد امنیتی
رفرش
کد امنیتی
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    به نظر شما محتوای وبلاگ چطور بود؟



    آمار سایت
  • کل مطالب : 5000
  • کل نظرات : 164
  • افراد آنلاین : 4
  • تعداد اعضا : 44
  • آی پی امروز : 369
  • آی پی دیروز : 402
  • بازدید امروز : 3,545
  • باردید دیروز : 2,303
  • گوگل امروز : 24
  • گوگل دیروز : 22
  • بازدید هفته : 5,848
  • بازدید ماه : 43,878
  • بازدید سال : 502,650
  • بازدید کلی : 3,768,362
  • کدهای اختصاصی

    جاوا اسكریپت