loading...

داستان کوتاه 425

مدیر بازدید : 31 جمعه 05 مهر 1398 : 10:0 نظرات ()

- تو اصلا گوش ميدی من چی دارم ميگم؟

- آخه بچه داره بدجور سرفه ميکنه. اين جر و بحث ها رو وقت ديگه هم ميشه کرد.

- تو داری از زيرش در ميری. عين هميشه! هر وقت حق با منه همينطور ميگی ... چرا بچه داره اينطور سرفه ميکنه؟

- من دارم از زيرش در ميرم؟ من يا تو که تا تقی به توقی ميخوره درو محکم به هم ميزنی و از خونه ميري بيرون؟

زندگی کردن با کسی مثل تو که توی زندگی فقط خودش رو ميبينه واقعاْ برام غيرممکنه. من ديگه نميتونم باهات... چرا صدای بچه ديگه نمياد؟ نيما؟ نيما؟ ...

زن و شوهر هنوز به اتاق پسر کوچکشان نرسيده خشکشان زد. چارچوب در اتاق تلخ ترين قاب عکس

زندگيشان شد و درست در وسط قاب عکس، پسر کوچولوی شيرين خود را کنار... کنار مهره های بازی اش

روی تختش ديدند که با صورت و لبهايی کبود تشک تختش را توی مشتش مچاله کرده بود و با چشمانی از حدقه درآمده به در خيره شده بود که شايد...

باد آن شب تمام محله را از صدای جيغ زن و ضجه مرد پر کرده بود.

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    به نظر شما محتوای وبلاگ چطور بود؟



    آمار سایت
  • کل مطالب : 4945
  • کل نظرات : 164
  • افراد آنلاین : 14
  • تعداد اعضا : 21
  • آی پی امروز : 212
  • آی پی دیروز : 1604
  • بازدید امروز : 766
  • باردید دیروز : 6,742
  • گوگل امروز : 2
  • گوگل دیروز : 19
  • بازدید هفته : 19,074
  • بازدید ماه : 178,915
  • بازدید سال : 1,028,454
  • بازدید کلی : 2,237,449
  • کدهای اختصاصی

    جاوا اسكریپت