loading...

داستان کوتاه

پسرکی در کلاس درس دو خط موازی را روی کاغذ کشید. دو خط موازی چشمانشان به هم افتاد و در همان يك نگاه قلبشان تپيد و مهر يكديگر را در سينه جای دادند. خط اولی نگاه پرمعنا به خط دومی كرد و...

داستان کوتاه 430

مدیر بازدید : 53 جمعه 05 مهر 1398 نظرات ()

پسرکی در کلاس درس دو خط موازی را روی کاغذ کشید. دو خط موازی چشمانشان به هم افتاد و در همان يك نگاه قلبشان تپيد و مهر يكديگر را در سينه جای دادند.

خط اولی نگاه پرمعنا به خط دومی كرد و گفت: ما می توانيم زندگی خوبی داشته باشيم- خط دومی از هيجان لرزيد- و خانه ای داشته باشيم در يك صفحه دنج كاغذ. من روزها كار می كنم؛ می توانم خط كنار جاده ای متروك شوم؛ يا خط كنار يك نردبان!

خط دومی گفت: من هم می توانم خط كنار گلدان چهارگوش گل سرخ شوم؛ يا خط كنار يك نيمكت خالی در يك پارك كوچك و خلوت! ........

در همين لحظه معلم فرياد زد: دو خط موازی هيچ وقت به هم نمی رسند!

و بچه ها تكرار كردند.

درباره داستان کوتاه ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟