loading...

داستان کوتاه

پسرکی در کلاس درس دو خط موازی را روی کاغذ کشید. دو خط موازی چشمانشان به هم افتاد و در همان يك نگاه قلبشان تپيد و مهر يكديگر را در سينه جای دادند. خط اولی نگاه پرمعنا به خط دومی كرد و...

داستان کوتاه 430

مدیر بازدید : 144 جمعه 05 مهر 1398 نظرات (0)

پسرکی در کلاس درس دو خط موازی را روی کاغذ کشید. دو خط موازی چشمانشان به هم افتاد و در همان يك نگاه قلبشان تپيد و مهر يكديگر را در سينه جای دادند.

خط اولی نگاه پرمعنا به خط دومی كرد و گفت: ما می توانيم زندگی خوبی داشته باشيم- خط دومی از هيجان لرزيد- و خانه ای داشته باشيم در يك صفحه دنج كاغذ. من روزها كار می كنم؛ می توانم خط كنار جاده ای متروك شوم؛ يا خط كنار يك نردبان!

خط دومی گفت: من هم می توانم خط كنار گلدان چهارگوش گل سرخ شوم؛ يا خط كنار يك نيمكت خالی در يك پارك كوچك و خلوت! ........

در همين لحظه معلم فرياد زد: دو خط موازی هيچ وقت به هم نمی رسند!

و بچه ها تكرار كردند.

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B :S
کد امنیتی
رفرش
کد امنیتی
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
اطلاعات کاربری
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    به نظر شما محتوای وبلاگ چطور بود؟



    آمار سایت
  • کل مطالب : 5000
  • کل نظرات : 164
  • افراد آنلاین : 15
  • تعداد اعضا : 44
  • آی پی امروز : 262
  • آی پی دیروز : 781
  • بازدید امروز : 445
  • باردید دیروز : 1,842
  • گوگل امروز : 7
  • گوگل دیروز : 16
  • بازدید هفته : 5,550
  • بازدید ماه : 9,828
  • بازدید سال : 541,100
  • بازدید کلی : 4,410,560
  • کدهای اختصاصی

    جاوا اسكریپت