loading...

داستان کوتاه

پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت، سرباز پیری را دید که با لباس اندک در سرما نگهبانی می‌داد. از او پرسید: آیا سردت نیست؟ نگهبان پیر گفت: چرا ای پادشاه، اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم. پادشاه گفت: من الآن داخل قصر می‌روم و...

داستان کوتاه 433

مدیر بازدید : 99 شنبه 06 مهر 1398 نظرات ()

پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت، سرباز پیری را دید که با لباس اندک در

سرما نگهبانی می‌داد. از او پرسید: آیا سردت نیست؟ نگهبان پیر گفت: چرا ای پادشاه، اما لباس گرم ندارم و

مجبورم تحمل کنم. پادشاه گفت: من الآن داخل قصر می‌روم و می‌گویم یکی از لباس‌های مرا برایت بیاورند.

نگهبان ذوق‌زده شد و از پادشاه تشکر کرد؛ اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر، وعده‌اش
 را فراموش کرد. 

صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند، درحالیکه در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود: ا
ی پادشاه، من هرشب با همین لباس کم سرما را تحمل می‌کردم اما وعده لباس گرم تو مرا از پای درآورد.

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    به نظر شما محتوای وبلاگ چطور بود؟



    آمار سایت
  • کل مطالب : 4984
  • کل نظرات : 164
  • افراد آنلاین : 17
  • تعداد اعضا : 44
  • آی پی امروز : 66
  • آی پی دیروز : 87
  • بازدید امروز : 2,094
  • باردید دیروز : 3,685
  • گوگل امروز : 28
  • گوگل دیروز : 18
  • بازدید هفته : 11,672
  • بازدید ماه : 2,094
  • بازدید سال : 522,607
  • بازدید کلی : 3,041,855
  • کدهای اختصاصی

    جاوا اسكریپت