loading...

داستان کوتاه

مردی ساز زن و خواننده ای بود که با مهارت تمام می نواخت و همیشه در مجالس شاد و محافل عروسی ، وقتی برای رزرو نداشت.بردیا چون به سن شصت رسید روزی در دربار شاه می نواخت که خودش احساس کرد دستانش دیگر می لرزند و توان ادای نت ها را به طور کامل ندارد و صدایش بدتر از دستانش می لرزید و کم کم صدای ساز وگلویش ناهنجار می شود.

داستان کوتاه 441

مدیر بازدید : 27 یکشنبه 07 مهر 1398 نظرات ()

مردی ساز زن و خواننده ای بود که با مهارت تمام می نواخت و همیشه در مجالس شاد و محافل عروسی ،

وقتی برای رزرو نداشت.بردیا چون به سن شصت رسید روزی در دربار شاه می نواخت که خودش احساس

کرد دستانش دیگر می لرزند و توان ادای نت ها را به طور کامل ندارد و صدایش بدتر از دستانش می لرزید و

کم کم صدای ساز وگلویش ناهنجار می شود.

عذر او را خواستند و گفتند دیگر در مجالس نیاید. بردیا به خانه آمد همسر و فرزندانش از این که نمی توانست

دیگر کار کند و برایشان خرجی بیاورد بسیار آشفته شدند و او را از منزل بیرون کردند.

بردیا سازش را که همدم لحظه های تنهاییش بود برداشت و به کنار قبرستان شهر آمد. در دل شب در پشت

دیوار مخروبه قبرستان نشست و سازش را به دستان لرزانش گرفت و در عمرش که آهنگ غمی ننواخته بود،

سازش را برای اولین بار بر نت غم کوک کرد و این بار برای خدایش در تاریکی شب، فقط نواخت. بردیا می

نواخت و خدا خدا می گفت و گریه می کرد و بر گذر عمرش و بر بی وفایی دنیا اشک می ریخت و از خدا طلب

مرگ می کرد .

در دل شب به ناگاه دست گرمی را بر شانه های خود حس کرد، سر برداشت تا ببیند کیست ، شیخ سعید ابو

الخیر را دید در حالی که کیسه ای پر از زر در دستان شیخ بود. شیخ گفت این کیسه زر را بگیر و ببر در بازار

شهر دکانی بخر. بردیا شوکه شد و گریه کرد و پرسید ای شیخ آیا صدای ناله من تا شهر می رسید که تو خود

را به من رساندی .

شیخ گفت هرگز ، بلکه صدای ناله مخلوق را قبل از این که کسی بشنود خالقش می شنودو خالقت مرا در

خواب بودم که بیدارم کرد و امر فرمود کیسه زری به تو در پشت قبرستان شهر بیاورم. به من در رویا امر

فرمود برو در پشت قبرستان شهر ،مخلوقی مرا می خواند برو و خواسته او را اجابت کن . 

بردیا صورت در خاک مالید و گفت خدایا عمری در جوانی ام و درشادابی ام با دستان توانا سازهایی زدم به

مردم این شهر اما چون دستانم لرزید مرا از خود راندند. اما یک بار فقط برای تو زدم و خواندم اماتو با دستان

لرزان و صدای ناهنجارم مرا خریدی و رهایم نکردی و مشتری صدای ناهنجار ساز و گلویم شدی و بالاترین

دستمزد را پرداختی.

درباره داستان کوتاه ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟