loading...

داستان کوتاه

مرد جوانی نزد پدر خود رفت و به او گفت : می خواهم ازدواج کنم. پدر خوشحال شد و پرسید: نام دختر چیست؟ مرد جوان گفت : نامش سامانتا است و در محله ما زندگی می کند. پدر ناراحت شد. صورت در هم کشید و...

داستان کوتاه 454

مدیر بازدید : 82 دوشنبه 08 مهر 1398 نظرات ()

مرد جوانی نزد پدر خود رفت و به  او گفت : می خواهم ازدواج کنم.

پدر خوشحال شد و پرسید: نام دختر چیست؟

مرد جوان گفت : نامش سامانتا است و در محله ما زندگی می کند.

پدر ناراحت شد. صورت در هم کشید و گفت: من متاسفم به جهت  این حرف که می زنم اما تو نمی توانی

با این دختر ازدواج  کنی چون او خواهر توست. خواهش می کنم از این موضوع چیزی به مادرت نگو.

مرد جوان نام سه دختر دیگر را  آورد ولی جواب پدر برای هر کدام از آنها همین بود. پس مرد جوان با  ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت:

مادر من می خواهم ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر می گوید که او خواهر توست و نباید به تو بگویم.

مادرش لبخند زد و گفت: نگران نباش پسرم.  تو با هریک از این دخترها که خواستی می توانی ازدواج کنی  چون تو پسر او نیستی . . . !

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    به نظر شما محتوای وبلاگ چطور بود؟



    آمار سایت
  • کل مطالب : 4984
  • کل نظرات : 164
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 44
  • آی پی امروز : 35
  • آی پی دیروز : 83
  • بازدید امروز : 146
  • باردید دیروز : 897
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 20
  • بازدید هفته : 12,286
  • بازدید ماه : 35,054
  • بازدید سال : 489,055
  • بازدید کلی : 3,008,303
  • کدهای اختصاصی

    جاوا اسكریپت