loading...

داستان کوتاه

رامبد کیف مدرسه را با عجله گوشه ای پرتاب کرد و بی درنگ به سمت قلک کوچکی که روی تاقچه بود رفت . همه خستگی روزش را بر سر قلک بیچاره خالی کرد. پولهای خرد را که هنوز...

داستان کوتاه 455

مدیر بازدید : 132 دوشنبه 08 مهر 1398 نظرات (0)

رامبد کیف مدرسه را با عجله گوشه ای پرتاب کرد و بی درنگ به سمت قلک کوچکی که روی تاقچه بود رفت .

همه خستگی روزش را بر سر قلک بیچاره خالی کرد. پولهای خرد را که هنوز با تکه های قلک قاطی بود در

جیبش ریخت و با سرعت از خانه خارج شد.

وارد مغازه شد. با ذوق گفت: ببخشید آقا! یه کمربند می خواستم. آخه فردا تولد پدرمه.

مغازه دار میگه: به به! مبارک باشه! چه جوری باشه؟ چرم یا معمولی، مشکی یا قهوه ای، ...

پسرک چند لحظه به فکر فرو رفت .

- فرقی نداره. فقط ... فقط دردش کم باشه!

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B :S
کد امنیتی
رفرش
کد امنیتی
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
اطلاعات کاربری
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    به نظر شما محتوای وبلاگ چطور بود؟



    آمار سایت
  • کل مطالب : 5000
  • کل نظرات : 164
  • افراد آنلاین : 5
  • تعداد اعضا : 44
  • آی پی امروز : 70
  • آی پی دیروز : 348
  • بازدید امروز : 231
  • باردید دیروز : 1,353
  • گوگل امروز : 2
  • گوگل دیروز : 12
  • بازدید هفته : 12,943
  • بازدید ماه : 43,892
  • بازدید سال : 314,604
  • بازدید کلی : 4,184,064
  • کدهای اختصاصی

    جاوا اسكریپت