loading...

داستان کوتاه

مردم ده همگي گرسنه بودند... خشکسالي ، سرما و آفت همه محصولاتشان را پشت سر هم به يغما برده بود... نگاه هاي بي روح شده، چنان چشم انتظار آسمان لعنتي بود تا معجزه اي از آن بيرون بيايد که اگر از ميانشان ناله اي بر مي خاست و کسي طلب کمک مي کرد کسي نمي شنيدش...

داستان کوتاه 472

مدیر بازدید : 90 چهارشنبه 10 مهر 1398 نظرات ()

 

#آش سنگ


 

مردم ده همگي گرسنه بودند...

خشکسالي ، سرما و آفت همه محصولاتشان را پشت سر هم به يغما برده بود...

نگاه هاي بي روح شده، چنان چشم انتظار آسمان لعنتي بود تا معجزه اي از آن بيرون بيايد که اگر

از ميانشان ناله اي بر مي خاست و کسي طلب کمک مي کرد کسي نمي شنيدش...

اما اگر حرفي از حاصلخيزي و پر باري محصول سالهاي گذشته مي شد؛ هر کس خاطره اي داشت

و يا اگر از اهالي ده بالايي کسي خواسته يا ناخواسته چيزي مي گفت، همه بالا خواه ده خودشان

در مي آمدند و در باره بهتر بودن ده خرابه خودشان اظهار نظر مي کردند !!!

اما شکم ها هنوز گرسنه بود و اگر کسي از بين خودشان دست نياز بالا مي گرفت فقط حرف هاي

او را نمي شنيدند...

روزي مسافري غريب به ده رسيد ، به گرد و خاک و خس و خاشاکي که در کوچه پس کوچه هاي

ده سر گردان بودند و در هوا بازي مي کردند نگاهي کرد ، انگار فهميد که اوضاع ده از چه قرار

است ...

از کوله بارش ديگي در آورد و از آب پر کرد و وسط ده آتشي افروخت و سنگي توي ديگ انداخت و

ديگ را روي آتش بار گذاشت و شروع به هم زدن ديگ کرد!!!

هر کسي هم از آنجا رد ميشد دعوت مي کرد تا وقتي آش سنگ حاضر شد، مهمان او شود!

شکم هاي گرسنه کم کم به دور مرد و ديگش جمع شدند و با تعجب به آن مرد که دايما بخار توي

ديگ را بو مي کرد و از آن حظ مي برد، نگاه مي کردند.

کمي که گذشت غريبه سرش را بالا گرفت و گفت اگر کمي بن شن داشتيم خيلي خوب مي شد

اين آش خيلي خوشمزه تر مي شد !

يکي از اهالي گفت: کمي در پستوي خانه من فکر مي کنم بن شن مانده باشد صبر کن بيارمش !

کمي گذشت. غريبه گفت اگر کمي هم سبزي خشک داشتيم طعم اين آش سنگمان بهتر ميشد!

پيرزني از ميان جمع گفت فکر کنم کمي در خانه سبزي خشک داشته باشم.

غريبه دوباره گفت اگر کمي رشته هم با اين سبزي توي آش سنگ بريزم انگشتانتان را قول مي

دهم هم بخوريد و همينطور ادامه پيدا کرد و هرکدام از اهالي ده چيزي از خانه شان آوردند و سهيم

شدند و آش سنگي حسابي پر ملات شد.

طوري که همه بعد از اينکه خوردند و سير شدند باز هم توي ديگ اضافه باقي ماند...

مسافر از آن ده رفت و آن سنگ را براي اهالي يادگار گذاشت تا ديگر کسي آنجا گرسنه نماند...

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    به نظر شما محتوای وبلاگ چطور بود؟



    آمار سایت
  • کل مطالب : 4984
  • کل نظرات : 164
  • افراد آنلاین : 7
  • تعداد اعضا : 44
  • آی پی امروز : 93
  • آی پی دیروز : 157
  • بازدید امروز : 1,168
  • باردید دیروز : 941
  • گوگل امروز : 21
  • گوگل دیروز : 14
  • بازدید هفته : 6,891
  • بازدید ماه : 13,026
  • بازدید سال : 398,058
  • بازدید کلی : 2,917,306
  • کدهای اختصاصی

    جاوا اسكریپت