loading...

داستان کوتاه

پرستار ، مرد با یونیفرم ارتشی با ظاهری خسته و مضطرب را بالای سر بیماری آورد و به پیرمردی که روی تخت دراز کشیده بود گفت: آقا پسر شما اینجاست پرستار مجبور شد چند بار حرفش را تکرار کند تا بیمار چشمانش را باز کند پیرمرد به سختی چشمانش را باز کرد و در حالیکه...

داستان کوتاه 482

مدیر بازدید : 63 پنجشنبه 11 مهر 1398 نظرات ()

 

#یک داستان واقعی


 

پرستار ، مرد با یونیفرم ارتشی با ظاهری خسته و مضطرب را بالای سر بیماری آورد و به پیرمردی که

روی تخت دراز کشیده بود گفت: آقا پسر شما اینجاست پرستار مجبور شد چند بار حرفش را تکرار کند

تا بیمار چشمانش را باز کند

پیرمرد به سختی چشمانش را باز کرد و در حالیکه بخاطر حمله قلبی درد میکشید جوان یونیفرم
 
پوشی را که کنار چادر اکسیژن ایستاده بود دید و دستش را بسوی او دراز کرد وسرباز دست زمخت
 
او را که در اثر سکته لمس شده بود در دست گرفت وگرمی محبت را در آن حس کرد
 
پرستار یک صندلی برایش آورد و سرباز توانست کنارتخت بنشیند تمام طول شب آن سرباز کنار تخت
 
نشسته بود و در حالیکه نور ملایمی به آنها میتابید ، دست پیرمرد را گرفته بود و جملاتی از عشق و 
 
استقامت برایش میگفت . پس از مدتی پرستار به او پیشنهاد کرد که کمی استراحت کند ولی او
 
نپذیرفت آن سرباز هیچ توجهی به رفت و آمد پرستار ، صداهای شبانه بیمارستان ، آه و ناله بیماران
 
دیگر و صدای مخزن اکسیژن رسانی نداشت و در تمام مدت با آرامش صحبت میکرد و پیرمرد در حال
 
مرگ بدون آنکه چیزی بگوید تنها دست پسرش را در تمام طول شب محکم گرفته بود
 
در آخر پیرمرد، مرد و سرباز دست بیجان اورا رها کرد و رفت تا به پرستار بگوید. منتظر ماند تا او
 
کارهایش را انجام دهد
 
وقتی پرستار آمد و دید پیرمرد مرده ، شروع کرد به سرباز تسلیت و دلداری دادن ولی سرباز حرف او
 
را قطع کرد و پرسید : این مرد که بود؟
 
پرستار با حیرت جواب داد : پدرتون
 
سرباز گفت : نه اون پدر من نیست ، من تا بحال اورا ندیده بودم
 
پرستار گفت : پس چرا وقتی من شما را پیش او بردم چیزی نگفتید ؟
 
سرباز گفت : میدونم اشتباه شده بود ولی اون مرد به پسرش نیاز داشت و پسرش اینجا نبود و وقتی
 
دیدم او آنقدر مریض است که نمیتواند تشخیص دهد من پسرش نیستم و چقدر به وجود من نیاز دارد
 
 
تصمیم گرفتم بمانم . در هر صورت من امشب آمده بودم اینجا تا آقای ویلیام گری را پیدا کنم. پسر ا
 
یشان امروز در عراق کشته شده و من مامور شدم تا این خبر را به ایشان بدهم. راستی اسم
 
این پیرمرد چه بود؟
 
پرستار در حالیکه اشک در چشمانش حلقه زده بود
 
گفت: آقای ویلیام گری
 
دفعه بعد زمانی که کسی به شما نیاز داشت فقط آنجا باشید و بمانید وتنهایش نگذارید
 
 
ما انسانهائی نیستیم که در حال عبور از یک تجربه گذرای روحی باشیم بلکه روح هائی هستیم که در
 
حال عبور از یک تجربه گذرای بشری هستیم 
درباره داستان کوتاه ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟