loading...

داستان کوتاه

چند روز پيش براي خريد شيريني به يک قنادي رفتم . پس از انتخاب شيريني ، براي توزين و پرداخت مبلغ آن به صندوق مراجعه کردم. آقاي صندوقدار مردي حدوداً ۵۰ ساله به نظر مي رسيد . با موهاي جوگندمي ، ظاهري آراسته ، صورتي تراشيده و به قول دوستان " فاقد نشانه هاي مذهبي!" القصه…

داستان کوتاه 485

مدیر بازدید : 45 دوشنبه 15 مهر 1398 نظرات ()

#لحظه های غفلت

 

 

چند روز پيش براي خريد شيريني به يک قنادي رفتم . پس از انتخاب شيريني ، براي توزين و پرداخت مبلغ آن به

صندوق مراجعه کردم. آقاي صندوقدار مردي حدوداً ۵۰ ساله به نظر مي رسيد . با موهاي جوگندمي ، ظاهري

آراسته ، صورتي تراشيده و به قول دوستان " فاقد نشانه هاي مذهبي!"

القصه… ، هنگام توزين شيريني ها ، اتفاقي افتاد عجيب غريب ! اتفاقي که سالهاست شاهدش نبودم . حداقل در شهر

گناهان کبيره (تهران) مدتها بود که چنين چيزي را نديده بودم. آقاي شيريني فروش جعبه را روي ترازوي ديجيتال

قرار داد، بعد با استفاده از جدول مقابلش وزن جعبه را از وزن کل کم کرد . يعني در واقع وزن خالص شيريني

ها(NET WEIGHT) را به دست آورد. سپس وزن خالص را در قيمت شيريني ضرب کردو خطاب به من گفت:

"۸۰۰۰ تومان قيمت شيريني به اضافه ۲۵۰تومان پول جعبه مي شودبه عبارت ۸۲۵۰ تومان "

نمي دانم مطلع هستيد يا خير! ولي ساير شيريني فروشيهاي شهرمان ، جعبه را هم به قيمت شيريني به خلق الله مي

فروشند. و اصلاً راستش را اگر بخواهيد بيشترشان معتقدند که بيش از نيمي از سودشان از اين راه است. اما

فروشنده مذکور چنين کاري نکرد. شيريني را به قيمت شيريني فروخت و جعبه را به قيمت جعبه. کاري که شايد

درذهن شماي خواننده عادي باشد ولي در اين صنف و در اين شهر به غايت نامعمول و نامعقول !

رودربايستي را کنار گذاشتم و از فروشنده پرسيدم : " چرا اين کار را کرديد؟!! " ابتدا لبخند زد و بعد که اصرار مرا

ديد ، اشاره کرد که گوشم را نزديک کنم . سرش را جلو آورد و با لحن دلنشيني گفت : " اعوذ بالله من الشيطان

الرجيم. ويل للمطففين…" و بعد اضافه کرد : " واي بر کم فروشان! داد از کم فروشي! امان از کم فروشي!"

پرسيدم : " يعني هيچ وقت وسوسه نمي شويد؟!! هيچ وقت هوس نمي کنيد اين سود بي زحمت را…." حرفم را

قطع مي کند : "چرا ! خيلي وقتها هوس مي کنم. ولي اين را که مي بينم…" و اشاره مي کند به شيشه ميز زير

ترازو. چشم مي دوزم به نوشته زير شيشه : "امان ز لحظه غفلت که شاهدم هستي! "

چيزي درونم گر مي گيرد . ما کجاييم و بندگان مخلص خدا کجا ! حالم از خودم بهم مي خورد. هزاربار تصميم گرفته

ام آدمها را از روي ظاهرشان طبقه بندي نکنم. به قول دوستم Label نزنم روي آدمها! ولي باز روز از نو و روزي

از نو.

 

 

راستي ما کم فروشي نمي کنيم؟ کم فروشي کاري ، کم فروشي تحصيلي ، گاهي حتي کم فروشي عاطفي !!!!!

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    به نظر شما محتوای وبلاگ چطور بود؟



    آمار سایت
  • کل مطالب : 4984
  • کل نظرات : 164
  • افراد آنلاین : 13
  • تعداد اعضا : 44
  • آی پی امروز : 38
  • آی پی دیروز : 130
  • بازدید امروز : 905
  • باردید دیروز : 7,491
  • گوگل امروز : 3
  • گوگل دیروز : 24
  • بازدید هفته : 905
  • بازدید ماه : 57,839
  • بازدید سال : 511,840
  • بازدید کلی : 3,031,088
  • کدهای اختصاصی

    جاوا اسكریپت