loading...

داستان کوتاه

گفت: نه. نه. نه رفت داخل اتاقش و در را کوبید. بیشتر متعجب بودم تا خشمگین. به همسرم نگاه کردم. اشاره کرد به تلوزیون تا از خودمان رفع اتهام کند. گفتم: برنامه کودک از کی تا حالا کوبیدن در یاد بچه ها می ده؟ داشت رنگ چایش را در نور پنجره نگاه می کرد. گفتم: همین امروز تلوزیون کوفتیو از تو اتاقش برمی دارم. گفت: تلوزیون سالن...

داستان کوتاه 504

مدیر بازدید : 104 چهارشنبه 17 مهر 1398 نظرات ()

#عروسکها

 

 

گفت: نه. نه. نه

رفت داخل اتاقش و در را کوبید. بیشتر متعجب بودم تا خشمگین. به همسرم نگاه کردم. اشاره کرد به

تلوزیون تا از خودمان رفع اتهام کند.

گفتم: برنامه کودک از کی تا حالا کوبیدن در یاد بچه ها می ده؟

داشت رنگ چایش را در نور پنجره نگاه می کرد.

گفتم: همین امروز تلوزیون کوفتیو از تو اتاقش برمی دارم.

گفت: تلوزیون سالن...

گفتم: اونم روشن نمی کنیم. باشه؟

گفت: رایانه...مهد..

چیزی برای گفتن پیدا نکردم. خشمم را با حوله کوبیدم به آویز حمام و در را بستم.

تق تق دست های ظریفش را می شناختم. لای در را باز کردم.

گفت: مامان منم بیام؟

در را بازتر کردم. لباس هایش را پرتاب کرد اطراف و وارد حمام شد.

گفت: این یه هفته نبودی بابا منو حموم نبرد. عمه پری ام نیومد.

اسفنج را روی گونه هاش می کشیدم.

- دیگه بوی بدم نمی ره مامان؟

- بوی گل می دی. بوی شیر و عسل

- مامان، رفتی طلاق شدی؟

چشمانم از حدقه زد بیرون. ضربه آرامی به کپل خیسش نواختم. صداش تمام حمام را پوشاند.

گفتم: وروجک این حرفا چیه؟ ماموریت رفته بودم. مث همیشه.

کف موهاش را جمع کرد و گذاشت روی بینی ام.

گفت: آخه مامان کیانا که گذاشت رفت، بعدش طلاق شد.

هیجان زده شد.

- مامان یه چیزی بگم به هیشکی نمی گی؟

- نه

- کیانا نه شیر می آورد نه بیسکوئیت. من از مال خودم بهش می دادم.

- کار خوبی می کردی دخترم.

گفت: ولی الان می آره. آخه یه مامان جدید پیدا کرده.

دستش را روی شکمش گذاشت و گفت: فک کنم دوباره چاق شم.

گفتم: باید بم می گفتی برات بیشتر می ذاشتم.

 

رفته بود توی فکر. وقتی حوله را تنش می کردم سکوت را شکست.

- مامان خنده داره ها!

- چی؟

آدم دو تا مامان داشته باشه. دو تا بابا.

از خندیدنم خوشحال نشد. خودم را جمع و جور کردم.

- مامان، چرا کیانا بعضی وقتا گریه می کنه؟

گفتم: نمی دنم مامان. بدو برو جلوی شوفاژ سردت نشه.

شب کنار تخت خوابش یک نقاشی پیدا کردم از خودم و پدرش. دست یک عروسک پسر در دست من

بود و دست یک عروسک دختر در دست پدرش. خودش هم در منتها الیه کاغذ روی تخت ستاره ای

مخصوصش دراز کشیده بود و به بیرون نقاشی نگاه می کرد.

موهای عروسک پدرش مثل موهای عمه اش بلوند بود و کفش های عروسک من مثل کفش های

فراش شیرین عقل مهد، زرد.

 

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    به نظر شما محتوای وبلاگ چطور بود؟



    آمار سایت
  • کل مطالب : 4984
  • کل نظرات : 164
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 44
  • آی پی امروز : 129
  • آی پی دیروز : 202
  • بازدید امروز : 1,375
  • باردید دیروز : 991
  • گوگل امروز : 10
  • گوگل دیروز : 30
  • بازدید هفته : 9,054
  • بازدید ماه : 58,370
  • بازدید سال : 578,883
  • بازدید کلی : 3,098,131
  • کدهای اختصاصی

    جاوا اسكریپت