loading...

داستان کوتاه

یکروز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمیگشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود. اون زن برای او دست تکان داد تامتوقف شود. اسمیت پیاده شد وخودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم. زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا" لطف شماست. وقتی که ...

داستان کوتاه 515

مدیر بازدید : 57 جمعه 19 مهر 1398 نظرات ()

#زنجیره عشق

 

 

یکروز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمیگشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش

خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود. اون زن برای او دست تکان داد تامتوقف شود.

اسمیت پیاده شد وخودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم. زن گفت صدها ماشین از

جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا" لطف شماست.

وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد, زن پرسید: "چقدر

بایدبپردازم؟"

و او به زن چنین گفت: شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام و روزی

یک نفر هم به من کمک کرد،¸همونطور که من به شما کمک کردم."

اگر تو واقعا" میخواهی که بدهیت رو به من بپردازی¸باید این کار رو بکنی. نگذار زنجیر عشق به تو

ختم بشه!

چند مایل جلوتر زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولی نتونست

بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که می بایست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی

روی پا بندنبود. اوداستان زندگی پیشخدمت رو نمی دانست¸و احتمالا" هیچ گاه هم نخواهد فهمید.

وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلار رو بیاره، زن از در بیرون رفته بود، درحالیکه بر روی دستمال

سفره یادداشتی رو باقی گذاشته بود. وقتی پیشخدمت نوشته زن رو می خوند اشک در چشمانش

جمع شده بود .

در یادداشت چنین نوشته بود: شما هیچ بدهی به من ندارید.

من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یکنفر هم به من کمک کرد، همونطور که من به شما

کمک کردم. اگر تو واقعا" میخواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی . نگذار زنجیر

عشق به تو ختم بشه!

همان شب وقتی زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت در حالیکه به اون پول و یادداشت زن فکر می

کرد به شوهرش گفت: دوستت دارم اسمیت همه چیز داره درست میشه…"

به دیگران کمک کنیم بالاخره يك جا يكي به ما کمک میکنه و قول بدیم كه نگذاریم هیچ وقت زنجیر

عشق به ما ختم بشه

 

درباره داستان کوتاه ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟