loading...

داستان کوتاه

آيا قصه پيرمردي را که مي خواست شانس گمشده اش را پيدا کند، شنيده ايد؟ پير مردي که فکر مي‌کرد اگر شانس خود را به دست بياورد، ديگر نيازي به کار و تلاش ندارد. در زمانهاي دور پيرمردي زندگي مي کرد که به بدشانسي معروف و مشهور شده بود. پيرمرد در فقر و تنگدستي زندگي مي کرد و فکر مي کرد که شانس از او روي گردانده و به همين خاطر است که او چنين مشکلاتي را دارد....

داستان کوتاه 524

مدیر بازدید : 47 شنبه 20 مهر 1398 نظرات ()

#در جستجوی شانس های گم شده

 

 

آيا قصه پيرمردي را که مي خواست شانس گمشده اش را پيدا کند، شنيده ايد؟

پير مردي که فکر مي‌کرد اگر شانس خود را به دست بياورد، ديگر نيازي به کار و تلاش ندارد. در

زمانهاي دور پيرمردي زندگي مي کرد که به بدشانسي معروف و مشهور شده بود. پيرمرد در فقر و

تنگدستي زندگي مي کرد و فکر مي کرد که شانس از او روي گردانده و به همين خاطر است که او

چنين مشکلاتي را دارد. پيرمرد که از زندگي نااميد شده بود و ديگر اميدي به شانس و اقبال خود

نداشت، روزي در خواب «داناي كل» را ديد. «داناي كل»، پيرمردي بود که مسئول تقسيم جوي

شانس و اقبال بود. پيرمرد در خواب ديد که جوي شانس او قطع شده است و هيچ آبي در آن جاري

نيست.

فردا صبح پيرمرد که از خواب بلند شد تصميم گرفت که هر طوري که شده ، «داناي كل» را پيدا کند و

از او بخواهد که به جوي شانس او نيز کمي آب جاري کند تا شانس و اقبال، دوباره به او روي آورد.

بنابراين صبح زود توشه سفر را برداشت و به بازار رفت و از پيرمردي که سرد و گرم روزگار کشيده

بود، سراغ «داناي كل» را گرفت. او نيز راه جنگل را به او نشان داد.

پيرمرد در ابتداي ورود به جنگل با يک شير بيمار رو به رو شد. شير به قدري ناتوان شده بود که

نمي‌توانست حتي ضعيف ترين حيوانات جنگل را شکار کند. پيرمرد از او سراغ باغي که «داناي كل»

در آن کار مي کرد، را گرفت. شير حاضر شد که راه را به او نشان دهد اما در عوض از پيرمرد خواست

که هر وقت «داناي كل» را ديد، علت و راه معالجه بيماري او را بپرسد. پيرمرد نيز قبول کرد و به راه

افتاد. پيرمرد بعد از طي مسافتي به درختي رسيد که خشک شده بود. پيرمرد تصميم گرفت تا در

سايه درخت اندکي استراحت کند و سپس به راه خود ادامه دهد. صداي ناله درخت به گوش پيرمرد

رسيد که درد شديدي را در ريشه هايش احساس مي کرد. پيرمرد از درخت سراغ «داناي كل» را

گرفت. درخت نيز حاضر شد تا راه را به او نشان دهد اما از پيرمرد خواست که هر وقت «داناي كل» را

ديد از او سئوال کند که چرا درختي که تا سال قبل ميوه هم مي داد، امسال خشک شده است.

پيرمرد نيز قبول کرد و به راه افتاد.

پيرمرد در ادامه راه به يک دريا رسيد که بايد از آن عبور مي کرد، پيرمرد که نااميد شده بود نهنگي را

ديد که روي آب مانده بود و نمي توانست به زير آب برود. نهنگ حاضر شد تا پيرمرد را با خود به آن

سوي آب ببرد اما در عوض از پيرمرد خواست که هر وقت «داناي كل» را ديد، علت اينکه او نمي تواند

به زير آب برود را بپرسد. پيرمرد که از آب گذشت به باغي که «داناي كل» باغبان آن بود رسيد و ديد

که «داناي كل» مشغول تقسيم آب در جوي‌هاي شانس است. قبل از هر چيزي از «داناي كل»

خواست تا اندکي آب نيز در جوي او جاري سازد. «داناي كل» نيز قبول کرد و با بيل خود اندکي آب را

در جوي پيرمرد جاري کرد. بعد از آن پيرمرد سه سئوالي که شير، درخت و نهنگ از «داناي كل» مي

خواستند بپرسند، را مطرح کرد.

درباره داستان کوتاه ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟