loading...

داستان کوتاه

پيرمردي با هزاران كلك دختري را از خانواده اي خواستگاري و او را به زني گرفت. دخترك مغموم و پريشان و پيرمرد خوشحال و شادمان. پيرمرد روزها و شبهاي دراز در كنار آ

داستان کوتاه 553

مدیر بازدید : 55 سه شنبه 30 مهر 1398 نظرات ()

#پیرمرد و دختر جوان

 

 

پيرمردي با هزاران كلك دختري را از خانواده اي خواستگاري و او را به زني گرفت.

دخترك مغموم و پريشان و پيرمرد خوشحال و شادمان.

پيرمرد روزها و شبهاي دراز در كنار آن دختر مي نشست و سخنان بذله و لطيفه براي دختر مي گفت

تا بلكه دل دختر نر م گرديده و عشقش در دل او جاي گيرد.

از جمله كلماتي از اين قبيل كه: بخت بلندت و چشم بختت بيدار بود كه به ازدواج پيرمردي در آمدي،

جهان ديده، سرد و گرم چشيده، نيك و بد آموخته، حق صحبت و دوستي را مي داند و شرط مهرباني

را به جاي مي آورد. نه انكه گرفتار پسر جواني شده باشي كه خيره راي، سبك پاي، كه هر لحظه

هوسي تازه كند و هر شب با دوست و رفيقي خوش بگذراند. هر روز دوست جديدي گيرد.

هر روز و هر شب پير مرد از اين نمونه صحبتها با دخترك مي نمود و مي گفت و دختر هم فقط گوش

مي كرد و سخني نمي گفت.

پير مرد خوشحال و شادمان كه سكوت دخترك از رضا و شادماني است و توانسته دل دختر را به

دست آاورد.

شبي به دختر گفت: آخر تو هم كلامي بگو و حرفي بزن.

دختر پس از اندكي تامل نفسي سرد از دل پردرد بر آورد و گفت:

همه آنها كه تو در اين مدت گفتي در ترازوي عقل من وزن آن سخن را ندارد كه وقتي از قابله ام

شنيدم كه مي گفت:

زن جوان را اگر تيري بر پهلو نشيند، بهتر از آن كه پيري .....

درباره داستان کوتاه ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟