loading...

داستان کوتاه

#کشاورز و مرد جوان       مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر ِزيباروي کشاورزي بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيره. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين با

داستان کوتاه 546

مدیر بازدید : 199 یکشنبه 28 مهر 1398 نظرات (0)

 

#کشاورز و مرد جوان

 

مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر ِزيباروي کشاورزي بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيره.

کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر رو يک به يک آزاد

ميکنم، اگر تونستي دم هر کدوم از اين سه گاو رو بگيري، ميتوني با دخترم ازدواج کني. مرد جوان در

مرتع...

اطلاعات کاربری
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    به نظر شما محتوای وبلاگ چطور بود؟



    آمار سایت
  • کل مطالب : 5000
  • کل نظرات : 164
  • افراد آنلاین : 7
  • تعداد اعضا : 44
  • آی پی امروز : 219
  • آی پی دیروز : 479
  • بازدید امروز : 428
  • باردید دیروز : 860
  • گوگل امروز : 3
  • گوگل دیروز : 20
  • بازدید هفته : 428
  • بازدید ماه : 15,435
  • بازدید سال : 456,776
  • بازدید کلی : 4,326,236
  • کدهای اختصاصی

    جاوا اسكریپت