loading...

داستان کوتاه

#آرامش سنگ یا برگ     مردجوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود. استادی از آنجا می گذشت. او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و کنارشنشست. مرد جوان وقتی استاد ر

داستان کوتاه 543

مدیر بازدید : 106 یکشنبه 28 مهر 1398 نظرات (0)

 

#آرامش سنگ یا برگ

 

 

مردجوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود.

استادی از آنجا می گذشت. او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و کنارشنشست. مرد جوان وقتی

استاد را دید بی اختیار گفت:" عجیب آشفته ام و همه چیز زندگی ام به هم ریخته است. به شدت

نیازمند آرامش هستم و نمی دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟"

اطلاعات کاربری
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    به نظر شما محتوای وبلاگ چطور بود؟



    آمار سایت
  • کل مطالب : 5000
  • کل نظرات : 164
  • افراد آنلاین : 3
  • تعداد اعضا : 44
  • آی پی امروز : 186
  • آی پی دیروز : 479
  • بازدید امروز : 269
  • باردید دیروز : 860
  • گوگل امروز : 2
  • گوگل دیروز : 20
  • بازدید هفته : 269
  • بازدید ماه : 15,276
  • بازدید سال : 456,617
  • بازدید کلی : 4,326,077
  • کدهای اختصاصی

    جاوا اسكریپت