loading...

داستان کوتاه

شنوندگان عزیز! بکلمه‏ های جاوید فکر کنین! وجدانتونو در نظر بگیرین. کسی چه می‎دونه که تو دنیا چه خبره. شاید یه چیزی می‎خواد بترکه. هر کی تو این معرکه یه کاری می‎کنه که با کارای قبلی‏ش فرق داره. هرکی یه کاری می‎کنه که‏ با عمل جراحی مغز فرق داره. من اینو مطمئنم چون جزء دانایان سبعه هستم، دانایان سبعه از چیزای دیگه کمتر موهوم بنظر میان اینو افلاطون گفته. سمباد ذوقولس هم تصدیق کرده عین لوطی عنتریا حرف می‎زنی کاش یه کم فهم داشتی. نیز گفته هرکی بلند داد بکشه می‎فرستنش دیوونه‏خونه. دیوارای بلند داره. دیواراش‏…

داستان کوتاه ۲۰۱

مدیر بازدید : 23 دوشنبه 30 مهر 1397 نظرات ()
شنوندگان عزیز! بکلمه‏ های جاوید فکر کنین! وجدانتونو در نظر بگیرین. کسی چه می‎دونه که تو دنیا چه خبره. شاید یه چیزی می‎خواد بترکه. هر کی تو این معرکه یه کاری می‎کنه که با کارای قبلی‏ش فرق داره. هرکی یه کاری می‎کنه که‏ با عمل جراحی مغز فرق داره. من اینو مطمئنم چون جزء دانایان سبعه هستم، دانایان سبعه از چیزای دیگه کمتر موهوم بنظر میان اینو افلاطون گفته. سمباد ذوقولس هم تصدیق کرده عین لوطی عنتریا حرف می‎زنی کاش یه کم فهم داشتی. نیز گفته هرکی بلند داد بکشه می‎فرستنش دیوونه‏خونه. دیوارای بلند داره. دیواراش‏ چسبیده بسقف آسمون. سرشو می‎تراشن روپوش خاکستری تنش می‎کنن تاب تحمل‏ اون تشنج‏ها رو ندارم. زورقمو بآب سپردم. بآب خای که مرده‏شورا توش دلالی‏ می‎کنن. نصیب و قسمت من چیه؟ یا شاکر الشکار. تصدیق نمی‎‏کنین آقایون؟ تصدیق‏ نمی‎‏کنین سروران محترم. نیر همیشه می‎گه تو دیوونه‏خونه دو تا جا نگهداشتن و و اگه ما خیلی حرف بزنیم می‎‏برنمون اونجا. #جفت #غزاله_علیزاده

داستان کوتاه ۲۰۰

مدیر بازدید : 20 دوشنبه 30 مهر 1397 نظرات ()
نه، نه، اسم و رسم درست و حسابی نداشت؛ مثل همه‌ی ولگردا، هر گوشه به یه اسم صداش می‌کردن، تو راه‌آهن: هایک، ته شاپور: مایک، تو مختاری: قاراپت، تو تشکیلات: هاراپت، تو سنگلج: برغوس، تو توپخونه: مرغوس، تو لاله‌زار: میرزا بوغوس،‌ تو استانبول: بدارمنی، آوانس خله، موغوس پوغوس. آخرشم نفهمیدیم اسم اصلی‌ش چی هس،‌ کجا رو خشت افتاده، کجا بزرگ شده، پدر مادرش کی بوده، کجا درس خونده، چه جوری زندگی کرده‌، از کی به‌کله‌ش زده… #واگن_سیاه #غلامحسین_ساعدی

داستان کوتاه ۱۹۹

مدیر بازدید : 22 یکشنبه 29 مهر 1397 نظرات ()
بچه‌ها روان‌کاوانِ بی‌تابلو و مدرک‌اند. به تخت و صندلی هم نیازی ندارند. نگاهت می‌کنند و سوالی ساده می‌کنند که سال‌هاست درباره‌اش از خودت چیزی نپرسیده‌ای و بعد همه‌چی تمام است. باید حرف بزنی و در این حرف‌ها همیشه رازهایی رو می‌شود که خیلی وقت است پنهان کرده‌ای. این‌بار سروش صحت در اتاق روان‌کاویِ پسرش، گیر افتاده است. «یه سوسک تو توالته بیا بکش.» «خودت بکشش خب.» «من می‌ترسم.» این گفت‌وگوی من با پسر سیزده‌ساله‌ام بود. داشتم تلویزیون نگاه می‌کردم. با دل‌خوری بلند شدم. سوسک بزرگِ قهوه‌ای‌رنگی بالای کاشی‌های دیوار نزدیک سقف نشسته بود و شاخک‌های بیش‌ازحد درازش را آرام‌آرام تکان می‌داد. از سوسک‌های معمولی بزرگ‌تر بود، خیلی بزرگ‌تر. به پسرم نگاه کردم، پسرم هم به من نگاه کرد. گفتم: «چیه؟» پسرم گفت: «هیچی.» دم‌پایی‌ام را درآوردم و با تمرکز کامل به سوسک نزدیک شدم. دم‌پایی را بلند کردم. پسرم گفت: «در توالت رو ببند.» تمرکزم به‌هم ریخت، تمام و کمال. با عصبانیت برگشتم و به پسرم گفتم: «چی می‌گی؟» گفت: «در رو ببند، یه‌دفعه می‌پره بیرون.» گفتم: «مگه پر داره؟» پسرم گفت: «آره از این سوسکاست که می‌پره.» از سوسک بزرگی که پرنده باشد اصلا خوشم نمی‌آید. پسرم داشت راست‌راست توی چشمم نگاه می‌کرد. دوباره گفتم: «چیه؟» پسرم گفت: «چرا هی می‌گی چیه؟» گفتم: «تو چرا هی نگاه می‌کنی؟» پسرم گفت: «تو هی نگاه می‌کنی.» گفتم: «اصلا چرا این‌جا واستادی؟» پسرم گفت: «می‌خوام ببینم سوسکه رو چه‌جوری می‌کشی.» گفتم:... #چرا_میترسی؟ #سروش صحت

داستان کوتاه ۱۹۸

مدیر بازدید : 15 یکشنبه 29 مهر 1397 نظرات ()
وقتی در اتاق را باز کردم او آن‌جا کنارِ بخاری روی صندلی راحتی ‌اش نشسته بود و در سکوت و آرامشی که او در نظر من بزرگ جلوه می ‌داد به رویم نگریست و آن وقت مثلِ این که صدای به هم خوردن پنجره‌ها ناگهان او را از خوابِ رویا بار و شیرینی بیدار کرده باشد آهسته گفت: «عجب!... شما هستید، بفرمایید، خواهش می‌کنم بفرمایید.» با اندوه پیش رفتم، قدم‌ هایم مرا می‌کشیدند، انتظار نداشتم که بعد از یک هفته دوری و قهر این ‌قدر بی‌ تفاوت مرا استقبال کند. فکر می‌کردم با همه ی کوششی که او برای پنهان کردنِ احساساتش می‌ کند باز من خواهم توانست بعد از یک هفته، در اولین دیدار بارقه ی ضعیفی از شادی و خوش ‌بختی آنی را در چشمانِ او بیدار کنم و با این همه ترسیدم به چشمانش نگاه کنم. ترسیدم در چشم‌های او با سنگی رو‌برو شوم که بر روی آن هیچ نشانی از آن‌چه که من جست ‌و جو می‌کردم نقش نشده باشد. پیش خودم فکر کردم: من نباید مثلِ همیشه تسلیم او باشم، من می ‌خواهم حرف‌هایم را بزنم و او باید گوش بدهد، او باید جواب بدهد، من او را مجبور می‌کنم، و در تعقیب این فکر با اطمینان و اندکی خشونت در مقابلش ایستادم. #بی_تفاوت #فروغ_فرخزاد

داستان کوتاه ۱۹۷

مدیر بازدید : 48 یکشنبه 29 مهر 1397 نظرات ()
تمام این سال‌ها را پای پیاده ‌آمده بود، كفش‌هایش سوراخ شده بودند، آفتاب صورتش را سوزانده بود، دستانش به خاطر گرفتن چوب دستی پر از تاول بود. مرد خسته ‌از راه دور رسید و از آن دور چیزی دید. آفتاب وس آسمان درخشید. مرد دستش را سایبان چشمانش كرد، بركه‌ای دید. می‌توانست آبی بنوشد، زیر سایه درختش استراحت كند و باز هم به راهش ادامه دهد. چرا سفر می‌كرد؟ #آسمان_میشوم #پاکسیما_مجوزی

داستان کوتاه ۱۹۶

مدیر بازدید : 33 یکشنبه 29 مهر 1397 نظرات ()
تلفن که زنگ خورد، زن بلند شد و رفت نشست روی مبل سمت آشپزخانه و گوشی سیار را از روی عسلی برداشت. مرد با کنترل، فیلم را نگه داشت. دوربین داشت از لابلای مهمان‌های توی حیاط به سرعت رد می‌شد که قیافه‌ها تار شدند. مرد نگاهش به مهمان‌های تار بود و گوش‌اش به صدای زن که متوجه شود چه کسی آن طرف خط است. زن زود برگشت و نشست سر جای اول‌اش. مرد نپرسید چه کسی پشت خط بود. زن خودش گفت: - بی‌بی… گفت شام منتظره… قورمه‌سبزی… مرد چیزی نگفت. خیره شد به مردهای تار مهمان که زیر شاخه‌های سبز و آویزان نارنج، ایستاده بودند سمت چپ حوض و به افتخار داماد کف می‌زدند. زن پای چپ‌اش را انداخت روی پای راست‌اش و تکیه داد به پشتی مبل. مرد با دکمه‌های کنترل، کمی فیلم را عقب و جلو کرد تا جای مورد نظر نگهش دارد. کنترل ویدیو را چسباند به چانه‌اش و با دندان‌های بالایی لب پایینی‌اش را گاز گرفت. #غریبه_ای_زیر_درخت_نارنج

داستان کوتاه ۱۹۵

مدیر بازدید : 26 شنبه 28 مهر 1397 نظرات ()
نزدیک ظهر است. به خاطر جلسه، مدرسه یک ساعت زودتر تعطیل شده است. ابتدایی‌ها و پیش دبستانی‌ها با هم تعطیل شده‌اند. زمین لیز است. باران پاییزی چند روزی است که بی‌وقفه می‌بارد. با این همه، هیچ چیز جلوی جیغ و داد بچه‌ها را نمی‌گیرد. همه با هم به سمت در می‌دوند. کفش‌های ژاله با هر قدم مشتی آب به داخل می‌برند. ژاله آرام آرام می‌رود. اشکان پشت سرش دو بند کوله‌اش را گرفته و به جلو می‌کشد. تقلای ژاله را نگاه می‌کند. موهای سیاه و لختش از زیر مقنعه بیرون زده‌اند. با، دست پاچه‌ی شلوارش را بالا کشیده. ساق‌های سفید و باریکش خیس شده‌اند. به در مدرسه که می‌رسد، بر می‌گردد و از اشکان خداحافظی می‌کند. ژاله می‌رود و اشکان چند قدمی باز راه رفتنش را از پشت نگاه می‌کند بعد راه می‌افتد و به کافه می‌رود. #صبر_قهوه_ای #راضیه_موسوی

داستان کوتاه ۱۹۴

مدیر بازدید : 34 شنبه 28 مهر 1397 نظرات ()
به شدت پشیمان شده بودم. كی می‌خواستم دست از این كارهای احمقانه‌ام بردارم. این بار دیگر حسابی گند زده بودم. همانطور كه داشتم استكان‌ها را از كابینت بیرون می‌آوردم زیر چشمی زن را می‌پاییدم. - این شوهرته؟ قاب عكس را توی دستانش گرفته بود و خیره شده بود به عكس. - آره. مثل كسی كه دارد با خودش حرف می زند گفت: - خوش قیافه‌اس. #زن #مینا_هژبری

داستان کوتاه ۱۹۳

مدیر بازدید : 36 شنبه 28 مهر 1397 نظرات ()
در ابتدا چیز مهمی ‌به نظر نمی‌رسید. به هر حال پوست هر كسی خشك می‌شود، به هر دلیلی. زیر چانه‌اش را هم نگاه كرد، نرم بود. پس حتماً سرما زده بود چون فقط پوست گردی صورتش خشك شده بود، مثل وقتی كه اسكی می‌رفت. كرم مرطوب‌كننده را به صورتش مالید و موضوع را فراموش كرد. #بازگشت #آزاده_فخری

داستان ۱۹۲

مدیر بازدید : 98 شنبه 28 مهر 1397 نظرات ()
به فرنگ می‌‌روی؟ كنسرو ماهی را فراموش نكن! این تن ماهی جنوب چه دلگرمی عجیبی به آدم می‌دهد وقتی سفر طولانی‌ست. این تن ماهی جنوب و هزارتوهای بورخس وقتی توی ساك كنار هم افتاده‌اند و تو آن بالا از مرز رد می‌شوی چه طناب عجیبی می‌شود بین زبانت و هرجای دنیا كه می‌روی. این تن ماهی جنوب كه جلوی «تاریخ مصرف‌»اش هیچ تاریخی نوشته نشده و كلمه‌های فارسی‌‌ای كه در هزارتوهای كسی می‌لولند انگار همین‌طور كش می‌آیند و تو همین‌طور دور می‌شوی. از تهران‌كش آمده‌ای تا جایی كه نمی‌دانی‌اش. حالا فاصله گرفته‌ای، یك ساعتی می‌شود گره‌ها شل شده‌اند، كمی آمده‌اند عقب‌تر از معمول، غذا را كه می‌آورند، بی‌جهت فكر می‌كنی گرسنه‌‌ای و كتاب را كنار می‌گذاری. بعد از غذا چند مرز دیگر را هم رد كرده‌ای و گره‌ها باز شده‌اند روسری‌ها آمده‌اند عقب، چندتایی هم افتاده‌اند. عده‌ای كیهان می‌‌خوانند، بعضی هم مشغول آرایش‌اند. این كه مرز آلمان و فرانسه چه طور یك گره را آن هم آن بالا باز می‌كند چیز عجیبی نیست؟ هزار توهای یك شرقی باید چیز عجیب‌تری باشد. در ساك را باز می‌كنی و كتاب را می‌‌فرستی كنار همان كنسرو ماهی جنوب كه نگران تاریخ مصرفش بودی. فراموش كن. خب یك چیزهایی تاریخ مصرف دارد یك چیزهایی ندارد. #به_فرنگ_میروی

داستان کوتاه ۱۹۱

مدیر بازدید : 73 جمعه 27 مهر 1397 نظرات ()
آقای افشار،... دسته‌گل‌ها رو آوردن، می‌خواید چندتاش رو با خودمون ببریم؟ من و مامان، خانه‌ی پدربزرگیم. همه منتظر خاله‌ام هستیم كه رفته است مدرسه‌اش برای گرفتن كارنامه‌ی ثلث سوم و دیر كرده. از پدربزرگ قول گرفته كه برایش دوچرخه بخرد و او هم شرط گذاشته كه باید یك‌ضرب قبول شود. سال چهارم دبیرستان است و از او هیچ بعید نیست كه تا شب خانه نیاید. ولی نه به‌خاطر چندتا تجدیدی، چون كسی كه شب امتحان مثلثات، "امشب اشكی می‌ریزد" بخواند، نباید چندتا نمره‌ی تك شرمنده‌اش كند. یواشكیِ مامان، مجله‌ی زن روز را از كیفش بیرون می‌كشم و می‌روم به باغچه. نزدیك ظهر است. روی جلد، عكس زنی ‌است با لباس قرمز كه چمدان كوچك ولی انگار سنگینی را دست گرفته؛ كنارش نوشته: "دختر شایسته‌ی ایران به مسابقه‌ی بین‌المللی رفت." خاله‌ام اگر این را ببیند، حتماً از حسادت مجله را ورق هم نمی‌زند. بدون اجازه‌ی پدربزرگ، مادربزرگ را راضی كرده بود كه در مسابقه شركت كند. شبی كه در مرحله‌ی اول پذیرفته شده بود، آن‌قدر خوشحال بود كه در باغچه می‌رقصید. اما آخر سر، هیجانِ زیاد كار دستش داد و پدربزرگ فهمید و همان شب -با این‌كه ما خانه‌شان بودیم‌ـ خاله‌ام را كتك مفصلی زد. یادم است پدربزرگ سرخ شده بود و فریاد می‌كشید. یادم است پدر، به خواهش مامان، بسیار محتاط، دخالت كرد و جلوی پدربزرگ را گرفت تا خاله‌ام توانست، گریان، به باغچه فرار كند. (دلم می‌خواست جای پدرم بود.) ولی پدربزرگ آرام نشد و رفت سراغ كمدش و همه‌ی رژها و باقی وسایل آرایشش را شكست و همه را پرت كرد در حیاط. صفتی كه آن موقع به خاله‌ام داد، هنوز به خاطرم مانده است. رفتم از حیاط، مداد چشم‌اش كه سالم مانده بود را برداشتم و رفتم به باغچه؛ تكیه داده بود به درخت گیلاس. باغچه تاریك بود و او هم، پشت به نور نشسته بود؛ صورت‌اش را نمی‌دیدم. كنارش زانو زدم و گفتم: "بیا، این ‌یكی سالم مونده." در پاسخ گفت: "گم‌شو." احساس كردم از پدرم متنفرم. #سنگ_سرد

داستانک ۱۹۰

مدیر بازدید : 48 جمعه 27 مهر 1397 نظرات ()
صبحی نو در رکاب پاییز است رفتند گذشته ها آینده هنوز هم، در ابهام آویز است... این رنگ های بر نقاشی گویای حال این پاییزَند بیت هایی، ز گزند عشق می‌خوانم! قلم ها رقصیدند رنگ های نقیض آویختند ابر ها را امیدی نیست بهر گریستن آن سوی کوچ پرنده های مدادی باید ندایی بنویسد پاییز غرق عشقی بود نسیم سردی ز آن سوی زمستان آمد جدایی آموخت تن زرد برگ ها لرزید رفت باران... قطره های وقت، نقاب نهانی بر این ابر هاست آری ز زمانی که عشق رفت، زمستانی پشت این برگ هاست سیاهی روی بیت ها رنگ زند آرام... کور کند و گوید کجاست پاییز؟! پاییز شعر های آن سهراب! توطئه دیگری فصل هاست... ‌شب یلدا به درازایی کشید گل های بهار گرمی شهریور یخی بودن دی پاییز نویی ساخت... اگر دلگیر است اگر کنار آفتابی، نسیمی ز سوی برف می آید توطئه ديگری فصل هاست #امیرحسین_کیان #پاییز

داستان کوتاه ۱۸۹

مدیر بازدید : 98 جمعه 27 مهر 1397 نظرات ()
در اتاق را بست، پرده‌ی پنجره بسته را کشید. با دستمال سفید، غبار نشسته بر روی ضبط صوت را پاک کرد و پیچ ضبط صوت را پیچاند. همراه با صدای ضبط صوت پنجره‌ها هم صدایشان درآمد. چشم‌هایش را بست و نفس عمیقی کشید. دست‌هایش را از هم باز کرد و روی انگشت‌های پایش ایستاد. مربی درون هاله‌ای آبی رن روی صندلی‌اش نشسته بود. اخم کرد و جلو آمد و با عصبانیت گفت: «چند بار باید بگویم اول پاهایت را باز کن.» پاهایش را باز کرد. مربی با صدای کلفت و مردانه‌اش فریاد زد: «بیشتر باز کن». پاهایش را بیشتر بازکرد. 65، 90، 120 درجه. فریاد زد: «نمی‌تونم، بیشتر از این باز نمیشه.» #ستون_های_دنیا #لیلا_غلامی

داستان کوتاه ۱۸۸

مدیر بازدید : 82 جمعه 27 مهر 1397 نظرات ()
خودم را کنار عکسم گذاشته‌ام. ابعاد عکس من سه در چهار است. شبیه من نیست، چشمانش شفاف است و نوری مربعی توی نی‌نی‌اش جا خوش کرده. لکه‌های روی صورتم پاک شده‌اند. خال گوشتی کنار لبم توی ذوق می‌زند. نزدیکش می‌شوم، انگشتم را روی سرش می‌کشم و دهانم را جمع می‌کنم. مقنه کج و کوله‌اش تکانی می‌خورد و سرش را کج می‌کند... خودش را کنار می‌کشد، اخم‌هایش را توی هم می‌کند و به دستانم زل می‌زند. می‌گویم: مادر خودش گفت برو... #من #پریسا_جلیلیان

داستان کوتاه ۱۸۷

مدیر بازدید : 84 جمعه 27 مهر 1397 نظرات ()
چند وقتی است که اصغر آقا از این محله رفته و دیگر ما می‌توانیم توی میدان راحت بازی کنیم. ای کاش اصغر آقا تابستان می‌رفت و ما می‌توانستیم همه‌ی تابستان را توی میدان بازی کنیم. حالا که باید باشد نیست، ولی وقتی که نباید باشد هست. مدرسه‌ها دو ماه است که شروع شده‌اند و دیگر کسی نمی‌آید بازی کنیم. همه‌شان مدرسه را بهانه کرده‌اند که بازی نکنند و ساعت‌ها بنشینند پای کامپیوتر و الکی بازی کنند و یا این که فوقش بروند توی بلوار لم بدهند، دلستر بخورند و هی فک بزنند. حالم از این کارهای‌شان به هم می‌خورد. صدای زنگ تلفن می‌آید. #صدای_قرچ_قرچ_برف_ها

داستان کوتاه ۱۸۶

مدیر بازدید : 85 جمعه 27 مهر 1397 نظرات ()
چند ساعت پیش فکر نمی‌کردم کارم به اینجا بکشد، بیشتر فکر می‌کردم بالای سر کسی که معلوم نیست کِی به هوش می‌آید بمانم و از ناراحتی و درماندگی زل بزنم به در و دیوار اتاق. نه اینکه نصف شب توی قبرستان از ترس و سرما به خودم بپیچم. #زیر_ناخن_ماه #امیر_شیرپور

داستان کوتاه ۱۸۵

مدیر بازدید : 89 پنجشنبه 26 مهر 1397 نظرات ()
"سلام خانم... من عموی محمد كشاورز دالینی هستم، همكلاس شما در دوران دانشگاه. باید حتماً شما را ببینم. محل كار شما را می‌دانم. فردا ساعت نه صبح آنجا هستم. اگر تشریف ندارید به من اطلاع بدهید و در غیر این صورت فردا شما را خواهم دید." این صدای ضبط شده‌ای بود كه از پیغام‌گیر تلفن می‌آمد. خریدهایم را توی یخچال جا دادم و دوباره دكمه‌ی پیغام‌گیر تلفن را زدم. نوار به عقب برگشت و باز تكرار شد و همانطور كه سیب سبز را گاز می‌زدم شماره‌ی تماس را از روی صفحه‌ی تلفن یادداشت كردم. #چنر #مینا_هژبری

داستان کوتاه ۱۸۴

مدیر بازدید : 61 پنجشنبه 26 مهر 1397 نظرات ()
یک هفته است رسیده‌ام. خیلی سرد است. باید عادت کنم وگرنه همین سه چهارماه هم سخت می‌گذرد. نزدیک مرز است. گفته بودم، اما فکر نمی‌کردم به این نزدیکی باشد. این کوه‌‌های سفید روبرو را که رد کنی می‌افتی وسطِ کرکوک. آدم‌های کم حرفی هستند. گرم نمی‌گیرند. سرایدار بهداری فارسی بلد نیست. همان روز اول، سر صبح، ناغافل آمد روی سرم. اسمش کریم است. جثه ریزی دارد. زبانش هم بفهمی نفهمی می‌گیرد. خواب بودم که دیدم یکی شانه‌‌هام را تکان ‌می‌دهد. گفتم: بله؟ چیزی می‌خواستی؟ به کردی چیز‌هایی گفت که نفهمیدم. گفتم فارسی بلدی؟ بعد یک دفعه غیبش زد. #میان_حفره_های_خالی #پیمان_اسماعیلی

داستان کوتاه ۱۸۳

مدیر بازدید : 88 پنجشنبه 26 مهر 1397 نظرات ()
- آبی کبالت پنجره را آنقدر تند آن باز می‌کنم که لبه‌‌اش به پیشانی‌ام می‌خورد. داخل خیابان شلوغ است و همه جمع شده‌اند. دست به پیشانی‌ام می‌کشم و خون روی آن را پاک می‌کنم. دوباره به خیابان نگاه می‌کنم. نمی‌دانم چه خبر شده است. یک دفعه او را می‌بینم. پیراهن آبی‌اش وسط ازدحام جمعیت توجه‌ام را جلب می‌کند. من هم یک پیراهن درست شبیه همان را دارم. خون روی پیشانی‌ام شره می‌کند. از کنار ابرویم احساسش می‌کنم که وارد چشمم می‌شود. یک لحظه چشمم را می‌‌بندم و با دست آن را پاک می‌کنم. به خیابان که نگاه می‌کنم نیست. به طرف دستشویی می‌روم. آیینه را بخار گرفته است. خودم را نمی‌توانم ببینم. از راه پله‌ها به سرعت پایین می‌روم. در باز است و اغلب همسایه‌ها داخل خیابان هستند. اما هرچه اطراف را چشم می‌اندازم، پیدایش نمی‌کنم. بین جمعیت همهمه‌ای است. به سر خیابان می‌روم و برمی‌گردم. بعد تا ته خیابان را هم می‌گردم. نیست. به کلی ناامید می‌شوم. همین که به طرف خانه برمی‌گردم دوباره او را می‌بینم. درست از روبرویم می‌آید. سرش را پانسمان کرده است. آن قدر نگاهش سرد است که احساس می‌کنم اصلن مرا نگاه نمی‌کند. دلم می‌خواهد با او حرف بزنم اما انگار حرف زدن یادم رفته است. او آرام از سر خیابان می‌رود و ناپدید می‌شود. دوباره خون توی چشمم شره می‌کند. دست روی زخمم می‌گذارم و به خانه می‌روم. سرم مورمور می‌شود و می‌خارد. گوش‌هایم زنگ می‌زند. #تبخال #شهریار_قنبری

داستان کوتاه ۱۸۱

مدیر بازدید : 57 پنجشنبه 26 مهر 1397 نظرات ()
بعضی صبح‌ها که از خواب بیدار می‌شدم، دلم می‌خواست با پیراهن خواب کهنه، موهای شانه نکرده و جوراب‌های لنگه به لنگه جلو تلوزیون بنشینم و کارتون تماشا کنم. کارتون‌های والت دیزنی را دوست داشتم. دلم می‌خواست انگور بی دانه جلویم بگذارم و در دنیای دختر خاکستر نشین، زیبای خفته و سفید برفی و هفت کوتوله غرق شوم. دلم می‌خواست دختر خاکستر نشین باشم و زیبای خفته و سفید برفی، در انتظار شاهزاده‌ام که کدو تنبلم را به کالسکه ای زرین تبدیل کند و حس عشق را در من بیدار، و برایم قصری بسازد مجلل و زیبا، قصری که در آن از آشپزی و گردگیری و رختشویی خبری نباشد #لنگه_به_لنگه #رویا_پیرزاد

تعداد صفحات : 10

تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    به نظر شما محتوای وبلاگ چطور بود؟



    آمار سایت
  • کل مطالب : 4591
  • کل نظرات : 164
  • افراد آنلاین : 18
  • تعداد اعضا : 18
  • آی پی امروز : 987
  • آی پی دیروز : 1465
  • بازدید امروز : 6,742
  • باردید دیروز : 7,996
  • گوگل امروز : 2
  • گوگل دیروز : 8
  • بازدید هفته : 6,742
  • بازدید ماه : 102,408
  • بازدید سال : 145,821
  • بازدید کلی : 882,810
  • کدهای اختصاصی

    جاوا اسكریپت