loading...

داستان کوتاه

#داستانک  خرابی سقف.   زمستون اون سال بارون شدیدی  اومد... گویا آشغال راه ناودون را بسته بود و سقف آشپزخونه مون اولش نم داد و بعد مقدار زیادی از گچهاش ریخت بطوری که تیرچه های سقف پیدا بود و شکل زشتی پیدا کرده بود یک روز یکی از دوستام بهم گفت من گچ کاری و سفید کاری بلدم مقداری گچ بگیر تا یک روز بیام و سقف آشپزخونه تون رو تعمیر کنم منم یه روز جمعه، گچ خریدم و به دوستم زنگ زدم تا بیاد و سقف رو تعمیر کنه... دوستم وسایلش رو آورد و شروع به کار کرد... تا عصر ، کار تعمیر سقف، تموم شد من به…

داستان کوتاه 37

مدیر بازدید : 140 چهارشنبه 23 تير 1395 نظرات ()

#داستانک

 

جوانک شاگرد بزاز ، بی خبر بود که چه دامی در راهش گسترده شده . او نمی‏دانست این زن زیبا و متشخص که به بهانه ی خرید پارچه به مغازه آنها رفت و آمد می‏کند ، عاشق و دلباخته ی اوست ، و در قلبش طوفانی از عشق و هوس و تمنا برپاست.

یک روز همان زن به در مغازه آمد و دستور داد مقدار زیادی جنس بزازی‏ جدا کردند ، آنگاه به عذر اینکه قادر به حمل اینها نیستم ، و اینکه پول‏ همراه ندارم ، گفت: " پارچه‏ها را بدهید این جوان بیاورد ، و در خانه‏ به من تحویل دهد و پول بگیرد."

 

مقدمات کار قبلا از طرف زن فراهم شده بود، خانه از اغیار خالی بود ، جز چند کنیز اهل سر ، کسی در خانه نبود. محمد بن سیرین - که عنفوان جوانی را طی می‏کرد و از زیبایی بی بهره نبود - پارچه‏ها را به دوش گرفت و همراه آن زن آمد. تا به درون خانه داخل شد ، در از پشت بسته شد.

ابن سیرین به داخل اطاقی مجلل راهنمایی گشت. او منتظر بود که خانم هر چه زودتر بیاید، جنس را تحویل بگیرد و پول را بپردازد. انتظار به طول انجامید. پس از مدتی پرده بالا رفت. خانم در حالی که خود را هفت قلم آرایش کرده بود، با هزار عشوه پا به درون اطاق‏ گذاشت.

 

ابن سیرین در یک لحظه ی کوتاه فهمید که دامی برایش گسترده شده ؛ ‏خواهش کرد ، فایده نبخشید. گفت چاره‏ای نیست باید کام مرا بر آوری. و همین که دید ابن سیرین در عقیده خود پا فشاری می‏کند ، او را تهدید کرد ، گفت: "اگر به عشق من احترام نگذاری و مرا کامیاب نسازی، الان فریاد می‏کشم و می‏گویم این جوان نسبت به من قصد سوء دارد. آنگاه معلوم است که‏ چه بر سر تو خواهد آمد."

 

موی بر بدن ابن سیرین راست شد. از طرفی ایمان و عقیده و تقوا به او فرمان می‏داد که پاکدامنی خود را حفظ کن. از طرف دیگر سر باز زدن از تمنای آن زن به قیمت جان و آبرو و همه چیزش تمام می‏شد. چاره‏ای جز اظهار تسلیم ندید. اما فکری مثل برق از خاطرش گذشت. فکر کرد یک راه‏ باقی است ، کاری کنم که عشق این زن تبدیل به نفرت شود و خودش از من‏ دست بردارد. اگر بخواهم دامن تقوا را از آلودگی حفظ کنم ، باید یک‏ لحظه آلودگی ظاهر را تحمل کنم.

به بهانه قضاء حاجت ، از اطاق بیرون‏ رفت، بعد از کمی با سر و صورت و لباس آلوده از دستشویی برگشت ؛ و به طرف زن آمد. تا چشم آن زن به او افتاد ، روی درهم کشید و فورا او را از منزل خارج کرد. محمد خود را به نزدیکی آب روانی رساند و خود را شست ، تنش برای همیشه بوی عطری بر خود گرفت که از هرجا که عبور می کرد همه متوجه می شدند که محمد ابن سیرین از اینجا گذشته است. آری محمد با این نقشه پای بر نفس خویش نهاد و پوزه ی شیطان را به خاک مالید و از مهلکه نجات یافت.

 

محمد، همان ابن سیرین معروف است که به تعبیرکننده ی خواب مشهور است. بزرگان و عارفان گویند هرکه بر شهوت خویش غلبه کند خداوند چون حضرت یوسف بر او علم خواب گزاری عطا نماید. و او نیز یکی از همان مردان بزرگ و وارسته است.

 

راستی ما اگر جای او بودیم چه می کردیم؟!

 

داستان کوتاه 34

مدیر بازدید : 114 دوشنبه 21 تير 1395 نظرات ()

من دانشجوى سال دوم پرستاری بودم. يک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد، خنده‌ام گرفت. فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است. 

سوال اين بود: «نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت می‌کند چيست؟»

من آن زن نظافتچى را بارها ديده بودم. زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى و حدوداً شصت ساله بود... امّا نام کوچکش را از کجا بايد می‌دانستم؟

من برگه امتحانى را تحويل دادم و سوال آخر را بی‌جواب گذاشتم. درست قبل از آن که از کلاس خارج شوم دانشجويى از استاد سوال کرد آيا سوال آخر هم در بارم‌بندى نمرات محسوب می‌شود؟

استاد گفت: حتماً و ادامه داد: شما در حرفه خود با آدم‌هاى بسيارى ملاقات خواهيد کرد. همه آن‌ها مهم هستند و شايسته توجه و ملاحظه شما می‌باشند، حتى اگر تنها کارى که می‌کنيد لبخند زدن و سلام کردن به آن‌ها باشد.

من اين درس را هيچگاه فراموش نکرده‌ام.

 

داستان کوتاه 30

مدیر بازدید : 75 شنبه 19 تير 1395 نظرات ()

مردی بود بسیار متمکن و پولدار روزی به کارگرانی برای کار در باغش نیاز داشت . بنابراین ، پیشکارش را به میدان شهر فرستاد تا کارگرانی را برای کار اجیر کند . پیشکار رفت و همه ی کارگران موجود در میدان شهر را اجیر کرد و آورد و آن ها در باغ به کار مشغول شدند . کارگرانی که آن روز در میدان نبودند ، این موضوع را شنیدند و آنها نیز آمدند . روز بعد و روزهای بعد نیز تعدادی دیگر به جمع کارگران اضافه شدند . گر چه این کارگران تازه ، غروب بود که رسیدند ، اما مرد ثروتمند آنها را نیز استخدام کرد . شبانگاه ، هنگامی که خورشید فرو نشسته بود ، او همه ی کارگران را گردآورد و به همه ی آنها دستمزدی یکسان داد . بدیهی ست آنانی که از صبح به کار مشغول بودند ، آزرده شدند و گفتند : "این بی انصافی است . چه می کنید ، آقا ؟ ما از صبح کار کرده ایم و اینان غروب رسیدند و بیش از دو ساعت نیست که کار کرده اند . بعضی ها هم که چند دقیقه پیش به ما ملحق شدند . آن ها که اصلاً کاری نکرده اند."

 

مرد ثروتمند خندید و گفت :"به دیگران کاری نداشته باشید . آیا آنچه که به خود شما داده ام کم بوده است ؟"

 

کارگران یکصدا گفتند : "نه ، آنچه که شما به ما پرداخته اید ، بیش تر از دستمزد معمولی ما نیز بوده است . با وجود این ، انصاف نیست که اینانی که دیر رسیدند و کاری نکردند ، همان دستمزدی را بگیرند که ما گرفته ایم."

 

مرد دارا گفت : "من به آنها داده ام زیرا بسیار دارم . من اگر چند برابر این نیز بپردازم ، چیزی از دارائی من کم نمیشود . من از استغنای خویش می بخشم . شما نگران این موضوع نباشید . شما بیش از توقع تان مزد گرفته اید پس مقایسه نکنید . من در ازای کارشان نیست که به آنها دستمزد می دهم ، بلکه می دهم چون برای دادن و بخشیدن ، بسیار دارم . من از سر بی نیازی ست که می بخشم."

 

حضرت مسیح می فرماید : "بعضی ها برای رسیدن به خدا سخت می کوشند . بعضی ها درست دم غروب از راه می رسند . بعضی ها هم وقتی کار تمام شده است ، پیدایشان می شود . اما همه به یکسان زیر چتر لطف و مرحمت الهی قرار می گیرند."

 

شما نمیدانید که خدا استحقاق بنده را نمی نگرد ، بلکه درائی خویش را می نگرد . او به غنای خود نگاه می کند ، نه به کار ما . از غنای ذات الهی ، جز بهشت نمی شکفد . باید هم اینگونه باشد . بهشت ، ظهور بی نیازی و غنای خداوند است . دوزخ را همین خشکه مقدس ها و تنگ نظرها برپا داشته اند . زیرا اینان آنقدر بخیل و حسودند که نمیتوانند جز خود را مشمول لطف الهی ببینند.

داستان کوتاه 27

مدیر بازدید : 59 شنبه 19 تير 1395 نظرات ()

مرد ثروتمندی در دهکده‌ای دور زمین‌های زیادی داشت و تعداد زیادی کارگر را همراه با خانواده‌شان روی این زمین‌ها به کار گرفته بود. و برای اینکه بتواند این کارگران را وادار به کار کند یک سرکارگر خشن و بی‌رحم را به عنوان نماینده خود انتخاب کرده بود و سرکارگر با خشونت و بی‌رحمی کارگران و خانواده‌های آنها را وادار می‌کرد روی زمین‌های مرد ثروتمند به سختی و تمام وقت کار کنند تا محصول بیشتری حاصل شود.

روزی شیوانا از کنار این دهکده عبور می‌کرد. کارگران وقتی او را دیدند شکایت سرکارگر را نزد شیوانا بردند و گفتند: صاحب مزرعه، این فرد بی‌رحم را بالای سر ما گذاشته و ما به خاطر نان و غذای خود مجبوریم حرف او را گوش کنیم. چیزی به او بگویید تا با ما ملایم‌تر رفتار کند.

شیوانا به سراغ سرکارگر رفت. او را دید که افسار اسب پیری را در دست گرفته و به سمتی می‌رود. شیوانا کنار سرکارگر شروع به راه رفتن کرد و از او پرسید: این اسب پیر را کجا می‌بری؟

سرکارگر با بدخلقی جواب داد: این اسب همیشه پیر نبوده است. مرد ثروتمندی که مالک همه این زمین‌هاست سال‌ها از این اسب سواری کشیده و استفاده‌های زیادی از او برده است. اکنون چون پیر و از کار افتاده شده دیگر به دردش نمی‌خورد. چون صاحب زمین‌ها به هر چیزی از دید سوددهی و منفعت نگاه می‌کند بنابراین از این پس اسب پیر چیزی جز ضرر نخواهد داشت. به همین خاطر او از من خواسته تا اسب را به سلاخی ببرم و گوشت او را بین سگ‌های مزرعه تقسیم کنم تا لااقل به دردی بخورد.

شیوانا لبخندی زد و گفت: اگر صاحب این مزرعه آدم‌های اطراف خود را فقط از پنجره سوددهی و منفعت نگاه می‌کند، پس حتما روزی فرامی‌رسد که به شخصی چون تو دیگر نیازی نخواهد داشت. آن روز شاید کارگران مزرعه بیشتر از اربابت به داد تو برسند. اگر کمی با آنها نرمی و ملاطفت به خرج دهی وقتی به روزگار این اسب بیفتی می‌توانی به لطف و کمک آنها امیدوار باشی.

نتیجه:

همیشه از خود بپرس که از کجا معلوم اسب بعدی من نباشم! در این صورت حتماً اخلاقت لطیف‌تر و جوانمردانه‌تر خواهد شد.

 

داستان کوتاه 22

مدیر بازدید : 44 دوشنبه 14 تير 1395 نظرات ()

دهكده مجاور مدرسه شیوانا زن و مرد فقیری بودند كه یك پسر كوچك بیشتر نداشتند. به خاطر بیماری و فقر زن و مرد به فاصله كمی از دنیا رفتند و پسر كوچكشان را با یك جفت گوسفند نر و ماده تنها گذاشتند.

پسر كوچك نمی توانست شكم خود را سیر كند به همین خاطر گوسفندانش را برداشت و نزد شیوانا آمد. شیوانا در یكی از غرفه های مدرسه برای پسرك جایی درست كرد و محلی نیز برای گوسفندانش در اختیار او گذاشت.

اهالی دهكده شیوانا این پسر بچه فقیر را جدی نمی گرفتند و اغلب او را مسخره می كردند و بعضی از كودكان به او سنگ می زدند. اما شیوانا با این كودك بسیار مودب بود و با نام " دست نایافتنی كوچك" او را صدا می كرد. لقب " دست نایافتنی" برای كودك فقیر برای شاگردان مدرسه سنگین و بی معنا جلوه می كرد.

آنها بارها سعی كردند این عنوان را در غیاب شیوانا مسخره كنند. اما به محض اینكه سر و كله شیوانا پیدا می شد هیچ كس جرات نزدیك شدن به دست نایافتنی را پیدا نمی كرد. سال ها گذشت. دست نایافتنی كوچك بزرك شد و برای ادامه تحصیلات علمی به پایتخت رفت.

 

سال ها از این واقعه گذشت و روزی خبر دادند كه صنعت گری بزرگ كه تخصص خاص در درگاه امپراطور دارد،‌وارد دهكده شیوانا شده و سراغ استاد شیوانا را می گیرد. یك گروه محافظ صنعت گر را همراهی می كردند و مردم دهكده با احترام در مسیر راه او تا مدرسه ایستاده بودند.

صنعت گر وقتی به مدرسه رسید و شیوانا را دید بلافاصله با فروتنی مقابل او روی زمین نشست و به او تعظیم نمود. شیوانا تبسمی كرد و دستانش را روی شانه صنعت گر گذاشت و خطاب به شاگردانش گفت: این جوان قبلاً نامش دست نایافتنی كوچك بود. اما از امروز به بعد من به او می گویم دست نایافتنی بزرگ! او با تلاش و پشتكار خود نشان داد كه دست نایافتنی شدن حتی اگر تدریجی باشد باز هم شدنی است.

داستان کوتاه 21

مدیر بازدید : 43 جمعه 11 تير 1395 نظرات ()

داستان کوتاه فرق پدر و پسر 

 

مردی 80 ساله با پسر تحصیل کرده 45 ساله‌اش روی مبل خانه خود نشسته بودند. ناگهان کلاغی کنار پنجره‌شان نشست. پدر از فرزندش پرسید: «این چیه؟»

پسر پاسخ داد: «کلاغ.»

پس از چند دقیقه دوباره پرسید: «این چیه؟»

پسر گفت: «بابا من که همین الان بهتون گفتم، کلاغه.»

بعد از مدت کوتاهی پیر مرد برای سومین بار پرسید: «این چیه؟»

عصبانیت در پسرش موج می زد و با همان حالت گفت: «کلاغه، کلاغ!»

پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قدیمی برگشت. صفحه ای را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند. در آن صفحه این طور نوشته شده بود:

«امروز پسر کوچکم 3 سال دارد و روی مبل نشسته است. هنگامی که کلاغی روی پنجره نشست، پسرم 23 بار نامش را از من پرسید و من 23 بار به او گفتم که نامش کلاغ است. هر بار او را عاشقانه بغل می‌کردم و به او جواب می‌دادم و جالب اینکه اصلاً عصبانی نمی‌شدم و در عوض علاقه بیشتری نسبت به او پیدا می‌کردم.»

داستان کوتاه 20

مدیر بازدید : 46 جمعه 11 تير 1395 نظرات ()

#داستانک  خرابی سقف.

 

زمستون اون سال بارون شدیدی

 اومد...

گویا آشغال راه ناودون را بسته بود و سقف آشپزخونه مون اولش نم داد و بعد مقدار زیادی از گچهاش ریخت بطوری که تیرچه های سقف پیدا بود و شکل زشتی پیدا کرده بود

یک روز یکی از دوستام بهم گفت من گچ کاری و سفید کاری بلدم

مقداری گچ بگیر تا یک روز

بیام و سقف آشپزخونه تون رو تعمیر کنم

منم یه روز جمعه، گچ خریدم و به دوستم زنگ زدم تا بیاد و سقف رو تعمیر کنه...

دوستم وسایلش رو آورد و شروع به کار کرد...

تا عصر ، کار تعمیر سقف، تموم شد

من به سقف نیگاه کردم و دیدم که چه عالی و خوب شده

مزد دوستم رو بهش دادم و اونم تشکر کرد و رفت

شب که همسرم اومد خونه 

با خوشحالی آوردمش توی آشپزخونه و گفتم ببین چقدر خوب شده ...سقف درست شد..

همسرم با عصیانیت گفت این دیگه چیه؟!

کی این بلا رو سر سقف آورده؟!

انگار گربه چنگ زده به سقف....

من گفتم ...کجاش بده؟! سقف به این صافی و سفیدی کجاش بده؟!

همسرم گفت والله چشمات عیب داره...

خلاصه یه دعوای مفصل کردیم و دو سه روز با هم قهر بودیم...

من دیگه چیزی نگفتم اما از اون روز به بعد هر کس میومد توی آشپزخونه... از سقف ایراد میگرفت...

اولش من زیر بار نمی رفتم اما کم کم به این فکر افتادم که شاید اونا درست میگن ...باید منطقی باشم و یه سری به چشم پزشک بزنم

یه روز یواشکی رفتم چشم پزشک و بعد از بینایی سنجی 

دکتر گفت چشمات هم ضعیفه و هم آستیگماته...

بعدم عینک برام نوشت

چند روز بعد ،عینک رو گرفتم و زدم به چشمم و اومدم خونه...

مستقیم رفتم داخل آشپزخونه و به سقف نیگاه کردم

دیدم خدای من...این چه سقفیه؟!

واقعا انگار گربه چنگ زده بود به 

سقف...

اصلا قشنگ نبود...سقف، کج و کوله و ناصاف و موج دار شده بود...

با عصبانیت زنگ زدم به دوستم و گفتم 

دستت درد نکنه...این کار بود برای ما کردی...آبروم پیش زنم رفت...آخه این چه نوع گچ کاریه؟!!!...

دوستم گفت بعد از یک ماه حالا یادت اومده زنگ بزنی؟!

چطور روز اول ایراد نداشت؟!

حالا ایراد پیدا کرد؟!

گفتم آخه اون روز نمیدونستم که چشمام ضعیفه!!!

وقتی عینک زدم تازه فهمیدم چه گندی زدی!

 

گاهی خیلی از ما انسانها، واقعا نمیدونیم و خبر نداریم که نقصی در وجودمون و حتی در طرز تفکرمون هست و فکر می کنیم بی عیب و نقص و کامل و سالم هستیم...

فقط وقتی می فهمیم که با خودمون بگیم...شاید حق با دیگرونه...شاید من اشتباه میکنم....

بعضی وقتا به عینک واقع بینی نیاز داریم تا بتونیم واقعیتها و حقیقت های دور و برمون رو ببینیم..

تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    به نظر شما محتوای وبلاگ چطور بود؟



    آمار سایت
  • کل مطالب : 4591
  • کل نظرات : 164
  • افراد آنلاین : 20
  • تعداد اعضا : 18
  • آی پی امروز : 989
  • آی پی دیروز : 1465
  • بازدید امروز : 6,759
  • باردید دیروز : 7,996
  • گوگل امروز : 2
  • گوگل دیروز : 8
  • بازدید هفته : 6,759
  • بازدید ماه : 102,425
  • بازدید سال : 145,838
  • بازدید کلی : 882,827
  • کدهای اختصاصی

    جاوا اسكریپت