loading...

داستان کوتاه

داستان,داستان کوتاه,داستانک,داستان واقعی,واقعی,مهربانی,دخترم,کمند نظری,

داستان کوتاه 496

مدیر بازدید : 118 سه شنبه 16 مهر 1398 نظرات (0)

#یک داستان واقعی 

 

 پرستار ، مرد با یونیفرم ارتشی با ظاهری خسته و مضطرب را بالای سر بیمار آورد و به پیرمردی که

رویتخت دراز کشیده بود گفت: آقا پسر شما اینجاست. پرستار مجبور شد چند بار حرفش را تکرار کند تا

بیمار چشمانش را باز کند. پیرمرد به سختی چشمانش را باز کرد و در حالیکه ...

داستانک ۱۱۶

مدیر بازدید : 220 چهارشنبه 18 مهر 1397 نظرات (0)
چشماش تو نور آفتاب جمع شده بود، نگاش که میکردی، حس میکردی اشک تو چشماش جمع شده،صورت لاغری داشت و متناسب با صورتش، اندام نحیفی هم داشت. اومد نشست کنارم. یه ماشین تعلیم رانندگی از خیابون گذشت، هردومون نگاش کردیم. تو فکر اون چی میگذشت...تو فکر من چی میگذشت، زمین تا آسمون فرق داشت. بادلخوری شروع کرد به حرف زدن: –نگا نگا هرچی دهاتیه راننده شدن + خب بالاخره نیازه ، تو این دوره ماشینم نداشته باشی باید رانندگی بلد باشی –اینا تریاک میفروشن،ماشین میخرن...ولی من که بازنشسته شرکت نفتم یه دوچرخه هم نمیتونم بخرم ، وجدانمم اجازه نمیده تریاک بفروشم وگرنه کاری نداره که .... رو لبام یه لبخند کجکی نشسته بود ، حرفی هم برای گفتن نداشتم پیرمرد یهو گفت : –دخترم چشام ضعیفه ، اتوبوسِ فلان جا اومد بهم بگو، دستت دردنکنه اتوبوس که اومد،بهش گفتم اون رفت ولی نگاهش،هنوزم کنارم روی صندلی ایستگاه نشسته نویسنده:کمند نظری #واقعی
اطلاعات کاربری
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    به نظر شما محتوای وبلاگ چطور بود؟



    آمار سایت
  • کل مطالب : 5000
  • کل نظرات : 164
  • افراد آنلاین : 5
  • تعداد اعضا : 44
  • آی پی امروز : 197
  • آی پی دیروز : 479
  • بازدید امروز : 339
  • باردید دیروز : 860
  • گوگل امروز : 2
  • گوگل دیروز : 20
  • بازدید هفته : 339
  • بازدید ماه : 15,346
  • بازدید سال : 456,687
  • بازدید کلی : 4,326,147
  • کدهای اختصاصی

    جاوا اسكریپت