loading...

داستان کوتاه

داستان,داستانک,داستان کتاه,داستان کوتاه4,مرگ,زندگی,

داستان کوتاه 575

مدیر بازدید : 112 جمعه 03 آبان 1398 نظرات (0)

 

#عجب خوش شانسی

 

پیر مرد روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت. روزی اسب پیرمرد فرار کرد، همه همسایه ها

برای دلداری به خانه پیر مرد آمدند و گفتند:عجب شانس بدی آوردی که اسبت فرارکرد!

روستا زاده پیر جواب داد: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ همسایه

ها با تعجب جواب دادن: خوب معلومه که این از بد شانسیه!

داستان کوتاه 507

مدیر بازدید : 158 چهارشنبه 17 مهر 1398 نظرات (0)

 

#مرگ

 

چند وقتي بود در بخش مراقبت هاي ويژه يک بيمارستان ، بيماران يک تخت بخصوص در حدود ساعت

10صبح روزهاي يکشنبه جان مي سپردند و اين موضوع ربطي به نوع بيماري و شدت وضعف مرض آنان

نداشت.

اين مسئله باعث شگفتي پزشکان آن بخش شده بود به طوري که...

اطلاعات کاربری
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    به نظر شما محتوای وبلاگ چطور بود؟



    آمار سایت
  • کل مطالب : 5000
  • کل نظرات : 164
  • افراد آنلاین : 5
  • تعداد اعضا : 44
  • آی پی امروز : 219
  • آی پی دیروز : 479
  • بازدید امروز : 430
  • باردید دیروز : 860
  • گوگل امروز : 3
  • گوگل دیروز : 20
  • بازدید هفته : 430
  • بازدید ماه : 15,437
  • بازدید سال : 456,778
  • بازدید کلی : 4,326,238
  • کدهای اختصاصی

    جاوا اسكریپت