loading...

داستان کوتاه

داستان,داستنک,داستان کوتاه,راز جعبه کفش,

داستان کوتاه 500

مدیر بازدید : 128 چهارشنبه 17 مهر 1398 نظرات (0)

 

#داستان گردنبند

 

ويكتوريا دختر زيبا و باهوش پنج ساله اي بود.

يك روز كه همراه مادرش براي خريد به فروشگاه رفته بود، چشمش به يك گردن بند

مرواريد بدلي افتاد كه قيمتش ??/? دلار بود، دلش بسيار آن گردن بند را مي

خواست. پس پيش مادرش رفت و از مادرش خواهش كرد كه آن گردن بند را برايش بخرد.



داستان کوتاه 395

مدیر بازدید : 167 سه شنبه 02 مهر 1398 نظرات (0)

 

#راز جعبه کفش

زن و شوهری بیش از 60 سال با یکدیگر زندگی مشترک داشتند. آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند. در مورد همه چیز با هم صحبت می کردند و هیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند مگر یک چیز: یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند و در مورد آن هم چیزی نپرسد...

 

 

اطلاعات کاربری
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    به نظر شما محتوای وبلاگ چطور بود؟



    آمار سایت
  • کل مطالب : 5000
  • کل نظرات : 164
  • افراد آنلاین : 6
  • تعداد اعضا : 44
  • آی پی امروز : 206
  • آی پی دیروز : 479
  • بازدید امروز : 377
  • باردید دیروز : 860
  • گوگل امروز : 2
  • گوگل دیروز : 20
  • بازدید هفته : 377
  • بازدید ماه : 15,384
  • بازدید سال : 456,725
  • بازدید کلی : 4,326,185
  • کدهای اختصاصی

    جاوا اسكریپت