loading...

داستان کوتاه

#زنجیره عشق     یکروز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمیگشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود. اون زن برای او دست تکان داد تامتوقف شود. اسم

داستان کوتاه 515

مدیر بازدید : 135 جمعه 19 مهر 1398 نظرات (0)

 

#زنجیره عشق

 

یکروز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمیگشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش

خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود. اون زن برای او دست تکان داد تامتوقف شود.

اسمیت پیاده شد وخودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم. زن گفت صدها ماشین از جلوی

من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا" لطف شماست.

وقتی که ...

اطلاعات کاربری
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    به نظر شما محتوای وبلاگ چطور بود؟



    آمار سایت
  • کل مطالب : 5000
  • کل نظرات : 164
  • افراد آنلاین : 5
  • تعداد اعضا : 44
  • آی پی امروز : 190
  • آی پی دیروز : 479
  • بازدید امروز : 285
  • باردید دیروز : 860
  • گوگل امروز : 2
  • گوگل دیروز : 20
  • بازدید هفته : 285
  • بازدید ماه : 15,292
  • بازدید سال : 456,633
  • بازدید کلی : 4,326,093
  • کدهای اختصاصی

    جاوا اسكریپت