close
تبلیغات در اینترنت
پیرمرد
loading...

داستان کوتاه

پیاده نویسنده:امین شیرپور تاکسی پر از مسافر است. پیرمرد صندلی عقب کنار شیشه نشسته و گهگاه با بچه‌ی مسافر بغلی بازی می‌کند. کرایه را می‌دهد. راننده می‌پرسد: یک نفر؟ لبخند روی لب‌های پیرمرد می‌ماسد و آرام می‌گوید: "خیلی وقته." تا وقتی که پیاده می‌شود بچه او را نگاه می‌کند که چطور با چشم‌های خیس بیرون را نگاه می‌کند.

داستانک ۱۲۶

مدیر بازدید : 100 پنجشنبه 19 مهر 1397 نظرات ()
پیاده نویسنده:امین شیرپور تاکسی پر از مسافر است. پیرمرد صندلی عقب کنار شیشه نشسته و گهگاه با بچه‌ی مسافر بغلی بازی می‌کند. کرایه را می‌دهد. راننده می‌پرسد: یک نفر؟ لبخند روی لب‌های پیرمرد می‌ماسد و آرام می‌گوید: "خیلی وقته." تا وقتی که پیاده می‌شود بچه او را نگاه می‌کند که چطور با چشم‌های خیس بیرون را نگاه می‌کند.
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    به نظر شما محتوای وبلاگ چطور بود؟



    آمار سایت
  • کل مطالب : 4743
  • کل نظرات : 164
  • افراد آنلاین : 7
  • تعداد اعضا : 18
  • آی پی امروز : 55
  • آی پی دیروز : 110
  • بازدید امروز : 703
  • باردید دیروز : 1,449
  • گوگل امروز : 2
  • گوگل دیروز : 6
  • بازدید هفته : 12,749
  • بازدید ماه : 91,425
  • بازدید سال : 270,117
  • بازدید کلی : 1,479,112
  • کدهای اختصاصی

    جاوا اسكریپت