loading...

داستان کوتاه

#قلب     يک کرگدن جوان، تنهايي توي جنگل مي رفت. دم جنبانکي که همان اطراف پرواز مي کرد ، او را ديد و از او پرسيد که چرا تنهاست... کرگدن گفت: همه ي کرگدن ها تنها هستند !   دم

داستان کوتاه 486

مدیر بازدید : 134 سه شنبه 16 مهر 1398 نظرات (0)

 

#قلب

 

يک کرگدن جوان، تنهايي توي جنگل مي رفت. دم جنبانکي که همان اطراف پرواز مي کرد ،

او را ديد و از او پرسيد که چرا تنهاست...

کرگدن گفت: همه ي کرگدن ها تنها هستند !

 

دم جنبانک گفت: يعني تو يک دوست هم نداري؟

 

کرگدن پرسيد: دوست يعني چي؟

 

دم جنبانک گفت: دوست ، يعني کسي که با تو بيايد ، دوستت داشته باشد و به تو کمک بکند.

 

کرگدن گفت : نه امکان ندارد ، کرگدن ها نمي توانند با کسي دوست شوند.

 

دم جنبانک گفت : اما پشت تو ...

 

اطلاعات کاربری
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    به نظر شما محتوای وبلاگ چطور بود؟



    آمار سایت
  • کل مطالب : 5000
  • کل نظرات : 164
  • افراد آنلاین : 4
  • تعداد اعضا : 44
  • آی پی امروز : 184
  • آی پی دیروز : 479
  • بازدید امروز : 255
  • باردید دیروز : 860
  • گوگل امروز : 2
  • گوگل دیروز : 20
  • بازدید هفته : 255
  • بازدید ماه : 15,262
  • بازدید سال : 456,603
  • بازدید کلی : 4,326,063
  • کدهای اختصاصی

    جاوا اسكریپت